جهان مدرن وامدار عصر روشنگری است؛ جنبش فکری قرن هجدهم که بر قدرت عقل تأکید میورزید. اما روشنگری اسطورهای نیز پدید آورد: اینکه ما میتوانیم جهان عینی را بهطور کامل، با وضوحی مطلق و توگویی از بیرون به نظاره نشستهایم، بشناسیم. این افسانه توسط بزرگترین دستاورد خودِ روشنگری—یعنی علم مدرن—به چالش کشیده شده است.
واقعیت پیچیدهتر از آن چیزی است که انتظار داشتیم. فیزیک—حرفه من و شاید عینیترین رشته در میان علوم—امکانِ توصیف کامل چگونگی اشیا در حالت عینی را زیر سؤال میبرد. یک الکترون میتواند در حالت «برهمنهی کوانتومی» (Quantum superposition) باشد، بهگونهای که از دید یک ناظر، تنها یک مکان واحد را اشغال نمیکند؛ و این قاعده درباره شما نیز، خواننده گرامی، صادق است. این بدان معنا نیست که شما دوشقهشدنِ خود میان دو مکان را حس میکنید؛ در ادراکِ خودتان، همواره تنها در یک مکان حضور دارید. با این حال، ویژگیهای یک شیء ممکن است بسته به اینکه چه کسی یا چه چیزی به آن مینگرد متفاوت باشد، یا حتی ممکن است اصلاً تعریفناپذیر باشد. ویژگیها، صفات ساده اشیا نیستند، بلکه روابطی میان یک چیز با چیز دیگرند. بنابراین، آنچه ما «جهان» مینامیم، صرفاً شیوه تجلی برخی بخشهای واقعیت بر بخشهای دیگر—برای نمونه، ما—است.
بشریت همواره آگاه بوده که درک ما ناقص و سوگیرانه است. اما این واقعیت که جهانی کاملاً عینی و شناختپذیر با دستور زبانِ فیزیک سازگار نیست، شگفتآور است. عصر روشنگری میتوانست ذهن را بیرون از جهان و در ساحت انتزاعی عقل—آنجا که شناخت جای دارد—تصور کند. اما ذهن انسان بیرون از واقعیت نیست که آن را از خارج تماشا کند. ما نیز مانند هر چیز دیگری، بخشی از همان طبیعتی هستیم که به مطالعه آن میپردازیم.
دانش ما تنها نمونهای از همبستگیهای پرشماری است که بخشهای مختلف طبیعت را به یکدیگر پیوند میدهد. در اوایل قرن بیستم، نیلز بور، از بنیانگذاران نظریه کوانتوم، دریافت پدیدههای کوانتومی نشان میدهند که هنگام مشاهده جهان نمیتوانیم ماهیت فیزیکی خود را نادیده بگیریم. آرمان دستیابی به واقعیت عینی از طریق بیاثر دانستن ناظر، با علم فیزیک همخوانی ندارد. ما فرآیندهایی کوانتومی هستیم که با دیگر فرآیندهای کوانتومی برهمکنش دارند. شناخت ما مجموعهای غنی اما ناکامل از همبستگیها میان پارهای از جهان—یعنی خودمان—و باقی آن است.
برای بررسی این موضوع از زاویهای دیگر، جمله «باران میبارد و آن از آن بیخبر است» را در نظر بگیرید. این جمله معنا دارد: شما میدانید باران میبارد و میدانید که آن بیخبر است. اما اگر نام «آن» را با ضمیر اول شخص جایگزین کنید، نتیجه عجیب خواهد بود: «باران میبارد و من از آن بیخبرم». چگونه میتوانید اعلام کنید باران میبارد در حالی که از آن بیخبرید؟ این نکته نشان میدهد که هر گزاره تنها میتواند بیانگر شناختِ گوینده یا نویسنده باشد. هیچ گزارهای از بیرونِ واقعیت بیان نمیشود، زیرا هیچ چیزی خارج از واقعیت وجود ندارد. گفتن اینکه «باران میبارد» در حقیقت یعنی: «من، بهعنوان بخشی از واقعیت، میدانم که باران میبارد.» گزارههای عینی مستقل از هر شناسانندهای، افسانهاند. واقعیتِ صرفاً عینی اسطورهای سودمند، اما صرفاً یک اسطوره است. هر سخنی که درباره وضعیت جهان گفته میشود، از دیدگاه منفرد شخصی سرچشمه میگیرد.
این بدان معناست که تمام شناخت ما ذاتاً با عدمقطعیت همراه است. تمام گزارهها از حاشیههای اجتنابناپذیر خطا برخوردارند. در واقع، ما میتوانیم درباره هر چیزی دچار اشتباه شویم، حتی درباره بدیهیترین حقایق زندگی خود. پدر من با این اطمینان بزرگ شد که نامش فرانکو است، تا اینکه نسخهای از شناسنامهاش را درخواست کرد و دریافت پدربزرگم، بدون اطلاع مادربزرگم، نام او را جولیو ثبت کرده بود. او درباره نام خودش هم اشتباه میکرد. بشریت بارها و بارها بهطور دستهجمعی به بیراهه رفته است. روزگاری میپنداشتیم خورشید به دور زمین میگردد، سپس آموختیم این زمین است که در مدار خورشید حرکت میکند. دانشمندان بزرگ حتی بیش از دیگران مستعد خطا هستند، زیرا شجاعت آزمودن را دارند؛ آثار منتشرشده اینشتین نیز دربردارنده اشتباهات متعددی است.
اما در علم، درست مانند زندگی روزمره، به قطعیت نیازی نداریم؛ اطمینان معقول کفایت میکند. اگر پروازی برای رسیدن داشته باشم، به فرودگاه خواهم رفت حتی اگر کاملاً مطمئن نباشم که هواپیما پرواز خواهد کرد؛ اگر منتظر یقین مطلق میماندم، هرگز خانه را ترک نمیکردم. علم مدرن مجموعه عظیمی از دانش را در اختیار میگذارد که کارآمد است و در بسیاری از زمینهها، فرسنگها بهتر از تمامی گزینههای دیگر عمل میکند، اما هیچ قطعیت مطلق، روایت نهایی یا «حقیقت» با حرف بزرگ به ما ارائه نمیدهد.
در پهنه علم، شیوههای گوناگونی برای توصیف موضوعاتی یکسان وجود دارد. یک لیوان آب را میتوان با زبان فیزیک (جرم، سرعت)، ترمودینامیک (دما)، شیمی (در هر لیوان آب چیزی فراتر از صرفاً H2O وجود دارد)، زیستشناسی (باکتریهای شناور در آن)، فیزیک ذرات (الکترونها، پروتونها و نوترونهای آن)، روانشناسی («چرا لیوان را پر کردم؟»)، اقتصاد (قیمت آن) و مواردی دیگر توصیف کرد. هر روایتی در چارچوب خود معتبر است؛ هر یک بازتابدهنده شیوهای است که در آن همان شیء با بخشهای مختلف واقعیت، از اتمها گرفته تا اقتصاد جهانی، برهمکنش دارد. اما هیچیک «حقیقت غایی» آن لیوان را در بر نمیگیرد.
همین قاعده درباره انسانها نیز صدق میکند. من میتوانم به شما، خواننده گرامی، بهعنوان یک جسم، یک ذهن یا یک روح نگاه کنم. اینها هویتهای مجزایی نیستند: همگی همان یک موجودیتاند که با زبانهای مختلف، با بهرهگیری از طرحوارههای مفهومی گوناگون و با تمرکز بر ابعاد متفاوتی از وجود شما و شیوههای گوناگون تعاملتان با سایر بخشهای واقعیت توصیف میشوند. هیچ جدایی قاطع یا شکاف متافیزیکی میان جسم و جان، ماده و معنا، یا جهان فیزیکی و جهان قوانین، ایدهها و هنجارها وجود ندارد.
از این منظر، همه چیز برابر است: همه چیز جلوههایی از یک جهان طبیعی یکسان هستند که از دیدگاههای گوناگون نگریسته میشوند و هیچکدام از این دیدگاهها، دیدگاه نهایی نیست. هر پدیدهای را میتوان از منظری، بنیادین قلمداد کرد. عبارت «برابری همه اشیا» از عنوان فصل دوم کتاب جوانگزی (Zhuangzi)، یکی از سترگترین کتب بشریت، برگرفته شده است؛ متنی کهن و کلاسیک از فلسفه چین که طبیعتگرایی دیدگاهی و پادشالودهشکنانه مشابهی را مطرح میسازد.
این همان دیدگاهی است که به باور من، علم مدرن ما را بدان رهنمون میسازد. بسیاری در برابر آن مقاومت میکنند، برخی از بیم از دست دادن تکیهگاههای مستحکم: عینیت، قطعیتها، اخلاق مطلق و روحی جاودان. اما شناخت علمی با بازماندن در برابر تردید، ارزش خود را از دست نمیدهد. اخلاق اگر برخاسته از زیستشناسی، فرهنگ و تاریخ ما شناخته شود، قدرتش کاسته نمیشود. ارزشهای ما به این دلیل که ریشه در هستی ما دارند و نه چیزی بیرون از ما، تضعیف نمیشوند؛ و زندگی بدون رؤیاهای جاودانگی، زیباتر و گرانبهاتر است. ما—برخلاف آنچه اگزیستانسیالیسم فرانسوی توصیف میکرد—در طبیعتی بیگانه پرتاب نشدهایم. ما در دامان طبیعت، در خانهمان هستیم.
در واقع به گمان من، بازشناسی بعد دیدگاهیِ شناخت، ارزشها، باورها و خودِ واقعیت میتواند به ما کمک کند تا اندکی از تکبر خود بکاهیم و متواضعتر و فرزانهتر شویم. درگیریهای میان افراد یا کشورها تنها از طمع و عطش قدرت برنمیخیزد، بلکه با این باور که ما عیناً برحقیم و دشمن عیناً در اشتباه است—باوری که تکثر دیدگاهها را نادیده میگیرد—شعلهور میشود. ما ارزشهایی داریم که هدایتمان میکنند، اما درک دیدگاه دیگران نخستین گام بهسوی خردورزی و صلح است. در دوران جنگافزارهای هستهای ما، نادیدهگرفتن وجود دیدگاههای دیگران و ناکامی در احترام به آنها میتواند جهان را به ورطه فاجعه بکشاند.