متأسفانه، آمریکا وارد جنگ با تروریسم اسلامی و دیکتاتوری اسلامی ملاهای شیعه در تهران شد تا «توافق» بهتری حاصل کند، نه اینکه جنگ را ببرد. فشار مالی، تحریمها و انزوا، مانند بسیاری از اقدامات دیگر، اگر در نهایت به سمت یک هدف سیاسی روشن و نهایی هدایت نشوند، به جایی نخواهند رسید.
ترامپ گلایه میکند که مردم ایران به خیابانها نمیآیند. اما سوال اینجاست: چرا باید بیایند؟ وقتی ایرانیان ببینند که حتی در اوج اعلام عزم برای پیگیری تغییر رژیم، ترامپ همچنان به دنبال توافق بوده است - و حتی پس از تحمل تحقیرهای مکرر از سوی دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی، واشنگتن همچنان از مذاکره و توافق سخن میگوید - چرا باید دوباره جان خود را به خطر بیندازند؟
چانه زنی با تروریستهای اسلامی به نتیجهای نمیرسد. مردم ایران نمیخواهند دوباره کشتار شوند در حالی که حتی رسانههای جهان نیز نسبت به کشتار آنها سکوت اختیار کردهاند. در اعتراضات ضد رژیمی علیه ملاهای شیعه، ایرانیان دیدند که چگونه هزاران هموطنشان میتوانند کشته، زخمی، نابینا، زندانی و شکنجه شوند در حالی که جهان تماشاچی ماند و ساختار مرکزی قدرت دستنخورده باقی بماند.
ملاهای شیعه در دهه ۱۹۴۰ با ترور احمد کسروی، نویسنده و منتقد ایرانی که با خرافات مذهبی و امام غیب جعلی مخالف بود، وارد عرصه سیاسی ایران شدند؛ او از دکترین النصر بالروع («پیروزی از طریق وحشت») استفاده کرد. از دهه ۱۹۶۰ به بعد، نهاد روحانیت به طور فزایندهای به دنبال قدرت و ثروت رفت و در نهایت با کمک تروریسم اسلامی، گروههای تروریستی مارکسیست و حمایت شوروی به قدرت رسید. این نهاد ۴۸ سال بر ایران حکومت کرده است.
از نظر تاریخی نیز، پس از مرگ محمد، نخستین خلافت اسلامی با شمشیر به ایران حمله کرد و امپراتوری پارس را با منطق مشابهی شکست داد. قرنها بعد، داعش همان سیاست وحشت، ارعاب و خشونت را هنگام پیشروی به عراق و سوریه به کار گرفت. برای این جنبشها، خشونت هرگز صرفاً یک تصادف یا انحراف نبوده است؛ بلکه ابزاری برای کسب قدرت، حفظ قدرت و تحمیل اراده سیاسی بوده است.
جامعه ایران امروز، البته، منقسم است. بخش بزرگی از نسل جوان متفکر، واقعبین و مصمم به زندگی در دنیای مدرن است. اما حضور تاریخی ملا در سیاست و جامعه ایران باعث شده بخشهایی از مبانی فکری کشور در خرافات، توهمات و تعصبات بیربطی گیر افتاده باشند که کوچکترین سودی برای جامعه ایران یا بشریت نداشتهاند.
دستگاه شوم ملاها مبانی فکری جامعه ایران را ویران کرد. آنها مدام تکرار میکنند، برای مثال، که حسین با ۷۲ مرد در برابر ارتشی ده هزار نفره ایستاد و این روایت را به فرهنگ سیاسی مقاومت عبث و ستایش مرگ تبدیل کردند. امروز، دیپلماتهای جمهوری اسلامی که نماینده کشوری ویران و در حال فروپاشی هستند، هنوز تصور میکنند که در حال حرکت علیه آمریکا، غرب و اسرائیل و نابودی همه آنها هستند. آنها حتی سیرک مسخره اربعین را به عنوان بازاری جدید و ویترینی برای تبلیغات اسلامی در رقابت با حج ایجاد کردهاند.
اما این بار، جامعه ایران صرفاً خواستار جایگزینی چند مقام یا بازآرایی جناحها درون جمهوری اسلامی نیست. این جامعه خواستار گذار از خودِ حکومت روحانیت است. «اسلام محمدی خالص»، شیعه دولتی، امام غیب جعلی، حوزههای علمیه و تمام دستگاهی که برای نزدیک به نیم قرن سایه بر سیاست، فرهنگ و زندگی خصوصی ایرانیان افکنده است، باید همراه با جمهوری اسلامی به گورستان تاریخ سپرده شوند.
پایان جمهوری اسلامی باید همزمان پایان ترویج سازمانیافته خرافات، توهم، تعصب و حماقت در جامعه ایران باشد. این مسئله صرفاً تغییر دولت نیست. بلکه آزادسازی جامعه از ماشین ایدئولوژیک و سیاسی است که دههها عقبماندگی، خشونت و اطاعت را بازتولید کرده است.
در همین راستا است که طرح امنیتی حسین تائب - گرگ خونخوار در کنار کسی مانند اژهای - برای حذف مخالفان و رقبای خلیفه سوم خلافت اسلامی ولایت فقیه، مجتبی خامنهای، معنای واقعی خود را پیدا میکند. در روزهای اخیر، حسین تائب، فرمانده جدید بسیج، اجرای طرح امنیتی ترسناکی را آغاز کرده که هدف آن حذف رقبای مجتبی خامنهای درون بدنه حاکمیت و جلوگیری از ظهور هرگونه اعتراض داخلی است.
پشت تمام این اقدامات، یک ترس غالب وجود دارد: وحشت رژیم از قیام ملی دیگری توسط مردم ایران.
حاکمان در تهران میدانند که مردم ایران امروز خشم و کینهای انباشته نسبت به آنها دارند، زیرا در هر قیام، این رژیم هزاران نفر را کشته، زندانی، اعدام و شکنجه کرده است. آنها مردم را نابینا کرده و برخی را معلول دائمی ساختهاند. جمهوری اسلامی بهتر از هر دولت خارجی میداند که چه میزان خشم اجتماعی ممکن است در روز فروپاشیاش آزاد شود.
حتی قبرهای خمینی و خامنهای نیز ممکن است از آن خشم در امان نمانند و نقاب تقدس ساختگی دیگر از آنها محافظت نخواهد کرد. رژیمی که دههها از طریق ترس حکومت کرده است، اکنون خود از جامعهای که دیگر به تقدس ساختگی آن ایمان ندارد، وحشتزده است.
رژیم به شدت از این خلقیات عمومی و واکنش احتمالی آگاه است و هیچکس بهتر از خود رژیم نمیداند که شرایط داخل ایران چقدر آشفته شده است. آینده برای بدنه حاکمیت ناامیدکنندهتر به نظر میرسد و بسیاری از عوامل آن ممکن است حتی جایی در جهان برای فرار نداشته باشند. در این فضا، سگ دیوانه و گرگ خونخواری مانند تائب با منطق کشتار و سرکوب وارد صحنه شده است. اما ادامه این وضعیت میتواند ایران را به لبه جنگ داخلی و آشوب بکشاند.
این گرد هم آمدن دیوانگان و خدمگزاران شر، قدرت را داوطلبانه تسلیم نخواهند کرد مگر تحت فشار نیرو. آنچه امروز ایران با آن مواجه است، رژیمی حقیر، تحقیر شده، رنجکشیده و در حال زوال است. قرن بیست و یک نیازی به چنین تومور سرطانی ندارد. باید به صورت جراحی خارج و دور ریخته شود. سوال این است که آیا واشنگتن و کاخ سفید میتوانند این پیام را بشنوند.
ترامپ دوست دارد از «تغییر رژیم» صحبت کند، اما آنچه تاکنون نشان داده شده، عزمی واقعی و منسجم برای دستیابی به آن هدف را آشکار نکرده است. نمیتوان همزمان از مردم ایران خواست قیام کنند و در حساسترین لحظه - در اوج اعتراضاتشان - به دنبال توافق یا «قرارداد» با همان حکومتی بود که جان خود را برای سرنگونی آن به خطر میاندازند. جستجوی توافق در میان قیام مردمی، خنجر در پشت آرزوهای یک ملت است - ملتی که باید مطمئن باشد اگر دوباره به خیابانها بازگردد، رها نخواهد شد. آن رویکرد اعتماد را از بین برد و بازسازی آن اعتماد بسیار دشوار خواهد بود. اگر واشنگتن واقعاً به دنبال تغییر رژیم در ایران است، ابتدا باید تصمیم بگیرد که آیا هدفش توافق بهتر با جمهوری اسلامی است یا پایان جمهوری اسلامی.
این دو سیاست یکسان نیستند.
آقای رئیسجمهور باید صدای واقعی مردم ایران و خواسته غیرقابل انکاری را که از ایران بلند میشود بشنود: «کار را تمام کنید.» و در ایران، تمام کردن کار به یک معناست: تغییر رژیم. نقطه سر خط.