چندان هم زیاد نیستند روشنفکران عمومی که بتوانند بگویند جیمز تی کرک، کاپیتان سفینه فضایی انترپرایز (Enterprise) از مجموعه ستارهشناسی خیالی «ستارهسازی» (Star Trek)، به آنها استناد کرده است، اما فرانسیس فوکویاما یکی از آنهاست. در فیلم ششمین قسمت ستارهسازی با عنوان «سرزمین کشفنشده»، شخصیت ویلیام شاتنر در حال تفکر است و با صدراعظم کلینگون صحبت میکند. کرک میاندیشد: «بعضیها فکر میکنند آینده به معنای پایان تاریخ است.» سپس اضافه میکند: «خب، ما هنوز کاملاً از تاریخ خالی نشدهایم.»
وقتی این فیلم در سال ۱۹۹۱ و در سالهای پس از آن اکران شد، اغلب نظراتی مانند آن شنیده میشد. اینها اشارهای به رسالهای بسیار معروف بودند که تقریباً نیازی به توضیح نداشت. این رساله در قالب یک مقاله ۱۵ صفحهای توسط فوکویاما، که در آن زمان یک پژوهشگر ۳۶ ساله در یک اندیشکده بود، منتشر شد و در مجله «نیایشنال اینترست» (National Interest)، نشریهای با گرایش راستگرایانه در زمینه سیاست خارجی ایالات متحده، در تابستان ۱۹۸۹ چاپ گردید. علامت سوالی در عنوان وجود داشت: عنوان آن «پایان تاریخ؟» بود. سه سال بعد در قالب کتاب، این اثر به «پایان تاریخ و انسان آخر» تغییر یافت. اما این ظرافتهایی بودند که همانطور که خواهیم دید، گم شدند.

از او میپرسم که نسبت به آن مقاله چه احساسی دارد. شاید به همان شیوهای که بیتلز ممکن است به ترانه موفق و آغازین خود «She Loves You» نگاه کنند: سپاسگزار موفقیت، اما خسته از تکرار مداوم آن.
فوکویاما، که اکنون ۷۳ سال دارد، در تماس تصویری از کالیفرنیا میگوید: «خب، کمی از هر دو حالت.» او اشاره میکند که کامپیوتری که از آن استفاده میکند را خودش ساخته است. «قطعاً فکر میکنم اگر از عنوان متفاوتی استفاده میکردم، به آن توجهی که دریافت کردم نائل نمیشدم. بنابراین این موضوع تفاوت ایجاد کرد.»
اما جنبه منفی نیز وجود دارد. او میگوید: «میدانید، نظرات مسخرهای در اینترنت دریافت میکنم. اگر عکس نوههایم را منتشر کنم، میگویند: «اوه، فکر میکردم پایان نوههاست.»»

او به من میگوید که این «یکی از دلایل نوشتن خاطرات بود: بالاخره به وضوح آنچه را قصد داشتم بیان کنم، راههایی که اشتباه بودم و راههایی که معتقدم هنوز درست هست، بنویسم.» کتاب به وضوح نشان میدهد که استدلال او ظریف بود و از اندیشههای هگلی گرفته شده و الهامبخش مفسر اولیه هگل، الکساندر کوژوئه (Alexandre Kojève) بود که فوکویاما آن عنوان مهم را از او وام گرفت.
بر اساس نظر کوژوئه، پایان تاریخ لحظهای بود که یک اصل یا مجموعهای از ایدهها ظهور کرد که نمیتوانست از نظر توانایی خود در رضایت دادن به انسانهایی که در سیستمی شکلگرفته توسط آنها زندگی میکنند، بهتر باشد. کوژوئه خود به شوخی سال ۱۸۰۶ را به عنوان پایان تاریخ پیشنهاد داد، زیرا آن زمانی بود که به لطف شکست پادشاهی پروس در نبرد ینا-آوِرشتت، ناپلئون کدی را که نام او بر آن نهاده شده بود، به قلب اروپای قدیم رساند؛ چارچوب قانونی که از انقلاب فرانسه سرچشمه گرفت. همانطور که فوکویاما مینویسد، انقلاب ۱۷۸۹ «اصول زیربنایی یک نظم لیبرال مدرن، یعنی دو اصل آزادی و برابری، یا برابریِ آزادی» را تثبیت کرد.»
البته، آن اصول بلافاصله یا به طور کامل اجرا نشدند: حتی زمانی که ناپلئون در مرکز اروپا پیشروی میکرد، مقامات استعماری فرانسیس در حال سرکوب شورش بردگان در هائیتی بودند. «اما نکته کوژوئه این بود که وقتی ایده آزادی جهانی مطرح شد، تنها مسئله زمان بود تا آن اصول در سراسر جهان پذیرفته و عملی شوند.» حتی اگر این زمانبندی با اندازهگیری قرنها همراه باشد و رویدادهای بسیاری - از جمله دو جنگ جهانی - در راه رخ دهد.
این ماهیت استدلالی بود که فوکویاما در سال ۱۹۸۹ مطرح میکرد. نه اینکه دموکراسی لیبرال کامل است یا در همه جا به دست آمده و تمام تعارضات پایان یافته است. بلکه بلکه شواهد قانعکنندهای وجود داشت که نشان میداد اصل راهنما یا سیستم بهتری وجود ندارد. و فوکویاما همچنان به این دیدگاه پایبند است.
او میگوید: «در حدود ۳۰ سال گذشته، من گفتهام که به دنبال سیستمی جایگزین هستم که ادعا میکند از دموکراسی لیبرال برای انسانها رضایتبخشتر است. تعدادی از گزینهها مطرح شدهاند. برخی از آنها، به نظر من، بسیار غیرمحتمل هستند.» او از الهیدولت به سبک ایرانی به عنوان یکی از این گزینهها یاد میکند. مدل چین رقیب جدیتری است. او میگوید که به عنوان یک سیستم اقتدارگرا، میتواند تصمیمات را کارآمدتر از دموکراسی لیبرال اتخاذ کند. «بنابراین سوال برای من این است: آیا این نیز یک سیستم پایدار است؟ آیا ما در ۳۰ سال آینده شاهد تکرار این [مدل] در مکانهای دیگر خواهیم بود؟ و این هنوز یک سوال باز است.» اگر در طول نسل بعدی یا حدود آن، چین بسیار موفقتر از ایالات متحده ظاهر شود و مدلی قابل صادرات که نیازهای بشری را برآورده میکند ارائه دهد، فوکویاما قول میدهد که «با کمال میل اعتراف خواهد کرد که در premise بنیادین اشتباه بودهام.»»

اما قطعاً دونالد ترامپ، که تنها یک سال پس از شکست نازیها به دنیا آمد، اثبات زندهای است که نزدیکی به آن تاریخ تاریک hardly باعث احترام به ترمزهای ایمنی تحمیلشده توسط دموکراسی لیبرال میشود؟ چگونه بیاعتنایی رئیسجمهور ایالات متحده به این خطر را توضیح میدهیم؟
فوکویاما میگوید: «میدانید، این یکی از سوالات بزرگ روانشناختی است که مورخان آینده باید به آن پاسخ دهند. او این جذابیت عجیبی نه فقط به روسیه کنونی و ولادیمیر پوتین، بلکه از طریق دهه ۱۹۸۰ داشته است؛ او به مسکو سفر کرد. او آن زمان، وقتی هنوز در اوج جنگ سرد بودیم، تبلیغات تمامصفحهای علیه ناتو منتشر کرد. منظورم این است که این موضوع به نوعی به فقدان هرگونه قطبنمای اخلاقی فراتر از منافع شخصی او مربوط میشود. او اساساً نگران این است که آیا میتواند پول دربیاورد یا خیر، و اگر بتوان در یک استبداد پول دربیاورد، برایش خوب است.»

زیرا آنچه او پیشبینی میکرد این بود که جوامع دموکراتیک لیبرال ممکن است در ارائه ثبات و رفاه نسبی مادی مهارت داشته باشند، اما این همچنان چیزی عمیق را کم خواهد گذاشت. او به مفهوم سقراطی تیموس (Thymos) یا روحیهمندی اشاره میکند: بخشی از روح که خواهان احترام یا تقدیر دیگر انسانهاست. انسان آخر ممکن است نیازهای اقتصادی پایهای خود را برآورده کند، اما اگر باور کند که احترامی که مستحق آن است را دریافت نمیکند، خشمگین خواهد شد. این به معنای تمایل ساده به احترام دیده شدن برابری کرامت انسانی است.
خواندن آن passages، سخت است که به موج جهانی جمعیتسالاری ملیگرا و به ویژه جنبش MAGA فکر نکنید. فوکویاما میگوید: «تودهای از مردمی که به rallies دونالد ترامپ میآیند، احساس میکنند که الیتهای لیبرال به آنها احترام نگذاشتهاند.» یکی از چیزهایی که ترامپ را به رأس سیستم سیاسی آمریکا رساند، تشخیص او بود که آنها مورد بیاحترامی قرار گرفتهاند و او راهی برای صحبت با آنها پیدا کرد که آن نوع تحقیر را نشان ندهد. او از کلمات بزرگ استفاده نمیکند. داستانهای احمقانهای تعریف میکند که آنها بسیار забавные میدانند و شما میدانید که افراد تحصیلکرده از آن شوکه میشوند.»
او میگوید این یک چالش کلیدی برای دموکراتهاست. او میگوید: «اگر واقعاً میخواهید این مشکل احترام توزیعشده به طور مساوی را حل کنید ... این هم درباره گوش دادن و هم درباره صحبت کردن است. فکر میکنم بسیاری از سیاستمداران الیت واقعاً به افرادی که شبیه خودشان نیستند گوش نمیدهند. آنها لزوماً به مردم عادی گوش نمیدهند و همچنین نمیدانند چگونه با مردم عادی صحبت کنند.» او از ناامیدی دموکراتها «برای یافتن کاندیداهای طبقه کارگری که بتوانند فشار وارد کنند» در انتخابات میانسالی نوامبر یاد میکند، اما میگوید «توزیع مساوی احترام نیازمند هر دو سیاستی است که منافع مادی واقعی را به طور مساویتر توزیع کند و نوعی گفتمان سیاسی متفاوت». در آن زمینه، او به نظر رهم امانوئل، شهردار سابق شیکاگو و کاندیدای احتمالی ریاست جمهوری ۲۰۲۸، علاقهمند است؛ مردی با طرز رفتار یک مبارز خیابانی که همچنین، طبق گفته فوکویاما، «بسیار забавный» است.

برای جناح چپ، حداقل، آیا بحران آبوهوا نقش نداشته که در ایجاد آن خلقوخوی جنون وجودی مشارکت کرده است؟ فوکویاما در آن تردید دارد. او میگوید: «من در کالیفرنیا نشستهام. دمای ۷۰ درجه فارنهایت [۲۱ درجه سانتیگراد] راحت است. میدانید، من مثل شما در اروپا نمیسوزم، بنابراین شاید فقط وضعیت شخصی من باشد. اما فکر میکنم آبوهوا هنوز برای بسیاری از مردم امری انتزاعی باقی مانده است.» او انگشت اتهام را به سمت دیگری میگیرد. او میگوید: «شبکههای اجتماعی و اینترنت به طور کلی اجازه دادهاند تا این شکاف عظیم بین واقعیت زیسته مادی واقعی و آنچه مردم آنلاین تجربه میکنند، ایجاد شود.» او از لشکری از مردان جوان در manosphere، که روزهای خود را در بازیهای ویدیویی میگذرانند، همزمان با تصویر غیرواقعبینانهای از جهان تغذیه میشوند و تشنه یک cause worth dying for هستند، به عنوان نمونهای از پدیدهای که در آخرین جمله مقاله سال ۱۹۸۹ هشدار داده بود، یاد میکند: «شاید همین چشمانداز قرنها بیحوصلگی در پایان تاریخ، به شروع مجدد تاریخ خدمت کند.»»

با این حال، خروج او از راست صرفاً در حوزه سیاست خارجی نبود. در حالی که همکاران سابقش تنها دولت را به عنوان مانعی میدیدند که باید از سر راه برداشته شود، مطالعات خود او از جوامع مختلف در سراسر جهان او را به این باور رساند که یک دولت کارآمد ضروری است. گویی برای تأیید اینکه او چقدر پیشرفت کرده است، فصلی از کتاب با عنوان «یادگیری عشق بورزیدن به بوروکراتها» نامگذاری شده است.
از او میپرسم که آیا دیدگاه او نسبت به جهان ممکن است به دلیل ریشههای ژاپنی-آمریکاییاش، که به زیبایی در کتاب شرح داده شده است، از سایر جمهوریخواهان و محافظهکاران متفاوت بوده باشد. کتاب از مادربزرگش، یک «عروس تصویری» (picture bride) که در سن ۲۱ سالگی ژاپن را ترک کرد و روی «کشتی بخار به تنهایی به لسآنجلس فرستاده شد، جایی که قرار بود با مردی ۱۰ سال از خود بزرگتر که نمیشناخت ازدواج کند»، و از عمویش که پس از اینکه مغازهای که ساخته بود عملاً مصادره شد، «بیپول» ماند، یاد میکند؛ زمانی که او، مانند تمام آمریکاییهای ژاپنیتبار در ساحل غربی، در طول جنگ جهانی دوم interned شد. آیا او چیزها را متفاوت میدید زیرا عضو اقلیت قومی بود که تاریخچه تلخ تبعیض را تجربه کرده بود؟
او بلافاصله میگوید: «خیر، فکر نمیکنم.» او میگوید: «من سعی کردهام در تمام عمرم خودم را به عنوان یک آسیایی-آمریکایی فکر نکنم، زیرا من از آن نوع سیاست هویتی خوشم نمیآید. درست است که، پس از ۱۱ سپتامبر، برخی از افراد راستگرای ایالات متحده میگفتند: «خب، ما باید آمریکاییهای عرب را در اردوگاهها قرار دهیم.» و بله، البته، من احساس کردم که این کار بر اساس تاریخچه خانوادهام واقعاً اشتباه بود، اما فکر نمیکنم که مرا به ویژه نسبت به این گونه مسائل حساس کرده باشد.»
آنچه عقیده او را تغییر داد، تغییر جهان بود. حتی اگر او همچنان فکر کند که سوال بزرگ حل شده است، رویدادها اهمیت دارند. جنگ عراق و سقوط مالی ۲۰۰۸ جهانبینی او را دگرگون کرد. همانطور که او بیان میکند: «اگر شما یک روشنفکر هستید و به چیزهای خاصی درباره استفاده از نیروی نظامی در سیاست خارجی و بازارهای بدون تنظیمکننده در اقتصاد اعتقاد دارید، و هر دو منجر به فجایع بزرگ میشوند، شما باید برخی از آن فرضیات را مجدداً بررسی کنید.» برای فرانسیس فوکویاما، پایان تاریخ هرگز به معنای پایان تفکر نبود.