او تا ابد در ذهنم مانده است. آن مادر ایرانی که در تاریخ ۸ ژانویه در آستانه در ایستاده و پسرش را تماشا میکند که ژاکت خود را به تن میکند. پسر میگوید: «من بیرون میروم. باید این کار را انجام دهم. برای تو. برای خودم. برای کشورمان.» صدای مادر میلرزد: «خواهش میکنم، بیرون امن نیست.» پسر با بالا کشیدن زیپ ژاکتش به او اطمینان میدهد: «او به ما قول داد. پرزیدنت ترامپ به ما قول داد که کمک در راه است.»
او کنار پنجره میایستد در حالی که جمعیت موجزنان از کنارش میگذرند. میلیونها صدا، در ریتمی هیپنوتیزمکننده طنینانداز میشوند: ایران! ایران! ایران! شعارها شیشهها را میلرزاند، و زمین زیر پای او را میخراشد. و برای لحظهای ناب او نیز با آنها بود. با خود میگوید: «این بار واقعی است.»
ساعتها میگذرند. او پشت میز آشپزخانه مینشیند، در حالی که بند انگشتانش از فشار بر روی چوب سفید شدهاند. نور بعد از ظهر کهربایی میشود. کهربایی به خاکستر تبدیل میشود. عقربه ساعت به آرامی جلو میخزد. تیک. تیک. تیک. سپس اتفاق میافتد. اولین شلیک آسمان را میشکافد. نفسش بند میآید. سپس شلیک دوم، سوم و چهارم. به سرعت از اتاق میگذرد و دستگیره پنجره را محکم میگیرد. آژیرها مانند فریادهای مرگ در خیابانها زوزه میکشند. کف دستش را به شیشه سرد میفشارد و در تاریکی به دنبال سایه پسرش میگردد.
او چهره پسرش را به یاد میآورد. اطمینان آهنینش را. سپیدهدم، خاکستری و بیرحم، فرا میرسد. قبل از اینکه خون از روی بتن شسته شود، قبل از اینکه اولین پرنده تراژدی شب گذشته را با آوازش انکار کند، او میداند.
پسرش به خانه باز نخواهد گشت.
من همیشه به او فکر میکنم. به همه آنها. هزاران مادری که فرزندان خود را در ۸-۹ ژانویه از دست دادند – زمانی که بیش از ۳۰,۰۰۰ نفر در سراسر ایران در تنها دو روز قتلعام شدند، که آن را به یکی از بزرگترین کشتارهای متمرکز غیرنظامیان در تاریخ مدرن تبدیل کرد. و جهان همچنان هیچ کاری نکرد.
این چیزی است که مرا میکشد. غم و اندوه نیست که مرا ساعت ۳ صبح بیدار نگه میدارد. این پوچی امید است. خشم از خودم به خاطر جرأت باور کردن، درست مانند آن مادران ایرانی، که این بار فرق خواهد کرد. به خاطر یک قول. یک قول نازک که شاید کمان تاریخ سرانجام به سمت آزادی خم شود.
اکنون ایالات متحده آماده است تا با رئیس این کشتارگاه پشت میز بنشیند و دست بدهد. یک تفاهمنامه بین آنها. و جهان به راه خود ادامه میدهد، همانطور که همیشه.
اما سرنوشت آن چهرههای امیدوار چه میشود؟ رویاپردازانی که رویا دیدند؟ این یک شاهکار خیانت است.
این الگو ۴۷ سال پیش آغاز شد، زمانی که ایالات متحده با پرداخت پول از بحران گروگانگیری خارج شد. زمانی که دولت اوباما میلیاردها دلار کمک مالی را در قالب کاهش تحریمها به رژیم داد، این الگو ادامه یافت.
و بار دیگر، زمانی که جو بایدن، رئیسجمهور سابق ایالات متحده، میلیاردها دلار را در ازای زندانیان آمریکایی مبادله کرد. همه اینها در حالی بود که شعار آمریکایی «ما با تروریستها مذاکره نمیکنیم» را تکرار میکرد. اما واقعیت این است که مذاکره میکند.
اکنون، که ما خود را در آستانه یک توافق دیگر مییابیم – قولی دیگر که رژیم بهتر خواهد شد، تنها اگر ما به آن پول بدهیم تا رفتار کند – زمان آن رسیده است که در مورد آن صادق باشیم.
میتوانستم توضیح دهم که چرا مذاکره اشتباه است. میتوانستم خطر آموزش به قاتلان را توضیح دهم که خشونت سودآور است. که آدمربایی کارآمد است. که راه به سوی امتیازات از طریق وحشیگری میگذرد. اما اینها گفتن ندارد. سؤال بهتر این است که چرا؟ چرا، اگر این را میدانیم، باز هم به آن ادامه میدهیم؟
در هر پیچ و خم تاریخ، دوباره به همین جا باز میگردیم. کمک دیگری به رژیمی که مخالفان را از جرثقیل آویزان میکند. که چشمان معترضان را درمیآورد. که زنان را به خاطر آواز خواندن در ملاء عام شلاق میزند. خدایا، ما چه چیزی را تامین مالی میکنیم؟
ما در ویرانههای جنگ جهانی دوم نهادهایی ساختیم و قسم خوردیم «هرگز دوباره». سازمان ملل متحد. کنوانسیونهای ژنو. منشورهای حقوق بشر. جنایات علیه بشریت، که در حقوق بینالملل ثبت شدهاند. با این حال، دوباره همینجاییم. ماشین استبداد دولتی، که بر بقایای انسانی خود میچرخد. و دلیل آن در سادگیاش رقتانگیز است.
زیرا هر چقدر هم که بشریت قوانین ما را زینت بخشد – سخنرانیهای زیبا، به رسمیت شناختن کرامت – حقیقت زیرین آن بدون تغییر باقی میماند: هیچ کس اشتهای مقابله با شر را ندارد.
این جنگ – هر چند کوتاه بود – چیز ویرانگری را به ما آموخت. ایالات متحده هیچ متحدی در ارزشهای خود ندارد. و بهترینهای ما تسلیم دروغ بزدلانه شدهاند: که انفعال در برابر تروریسم، صلح است. و بنابراین – بدون هیچ شریکی با ستون فقرات – ایالات متحده باید با حقیقتی روبرو شود که تنهایی بر آن تحمیل میکند. اینکه در واقع با تروریستها مذاکره میکند.
اخیراً متوجه شدم – شاید در پرتو سرد روز تکراری – که دروغ گفتن به خود چقدر آسان است. انفعال به دیپلماسی تبدیل میشود. مماشات به عملگرایی. مشارکت به ظرافت. آنچه آنها واقعاً میگویند این است: من هیچ کاری نخواهم کرد زیرا هیچ هزینهای برای من ندارد. و این درست است. به جز یک بند کوچک، که در پایان حذف شده است.
فعلاً.
این در همین دو کلمه است که هر تمدنی به سوی مرگ میرود. جهان تماشا کرد که میلیونها یهودی به کورههای آدمسوزی برده شدند و به خاکستر تبدیل گشتند. تصمیم بر این شد که مماشات بیشتر، همان چیزی است که به آن نیاز داشتیم.
در نهایت، این تانکهایی بودند که وارد دالان لهستان شدند تا سرانجام این توهم را در هم بشکنند. تا جهان را از فانتزی به اندازه A4 با عنوان «صلح برای زمان ما» بیدار کنند. اما در آن زمان، خیلی دیر شده بود. ارتش قدرتمند. سیستم وحشت غیرقابل توقف.
سپس زمان حسابرسی فرا رسید. هشتاد میلیون کشته. قارهای ویران. و تنها در خاکسترهای گذشتهنگری بود که وضوح اخلاقی یافت شد. این میتوانست اجتناب شود. اگر هرگز به این هیولا غذا نمیدادیم. به نظر میرسد تنها خون – که به رنگ ارغوانی فوران میکند – صلحطلب را از رؤیای خود بیدار میکند. تنها سؤال این است: چه مقدار خون لازم است تا او بیدار شود؟
خُب. اگر تاریخ چیزی به ما آموخته باشد، سؤال بهتر این است: خون چه کسی؟