لیسِت لدون برای مجله کوانتا
لیسِت لدون برای مجله کوانتا

آیا خاطرات قابل انتقال هستند — یا خوردنی؟

مقدمه

در دل زمستان بوستون، سطح رودخانه چارلز کاملاً یخ زده بود. اما زکری کلسو سرما را به جان خرید تا سرانجام به معمایی که بیش از نیم قرن آزمایشگاه‌های علوم اعصاب را درگیر کرده بود، پایان دهد.

برای این کار، کلسو، دستیار پژوهشی در آزمایشگاه هارواردِ سم گرشمن، عصب‌شناس، به تعدادی کرم نیاز داشت. به طور خاص، پلاناریاها: کرم‌های پهن با سر پیکانی که در میان ساده‌ترین موجوداتی هستند که مغز و سیستم عصبی با تقارن دوطرفه مانند ما دارند. معمولاً، آزمایشگاه‌ها این موجودات مدل پرکاربرد را از شرکت‌های تأمین بیولوژیکی سفارش می‌دهند. اما کرم‌های پستی به درد نمی‌خوردند. بنابراین گرشمن، کلسو را به سواحل یخ‌زده چارلز فرستاده بود تا چند کرم وحشی بگیرد. کلسو به یاد می‌آورد: «فکر کردم، 'دیوانه به نظر می‌رسم چون با چکش یخ‌ها را می‌شکنم.' بنابراین لباس‌های نیمه رسمی‌تر پوشیدم.»

این آخرین باری نبود که کلسو خود را در چنین موقعیتی می‌یافت. معلوم شد که پلاناریای رودخانه چارلز هم کافی نبودند. کرم‌هایی که او در مارس ۲۰۲۵ در جریان سفرش به اطراف یوجین، اورگان، جمع‌آوری کرده بود نیز کافی نبودند. کرم‌هایی که او در ژوئن همان سال از دریاچه‌های میشیگان صید کرده بود — این بار با چکمه‌های بلند تا ران — در حالی که خانواده‌های در حال پیک‌نیک از ساحل او را با تعجب تماشا می‌کردند، نیز کافی نبودند. کلسو با پشتکار سنگ‌ها را زیر و رو کرد، با تکه‌های گوشت بسته شده به نخ ماهیگیری کرد، و حتی نقشه‌هایی از یک راهنمای قدیمی به نام تریکلیدهای آب شیرین میشیگان را دنبال کرد. اما ماجراجویی او بی‌ثمر بود. البته، او تعداد زیادی پلاناریا صید کرد. اما در آزمایشگاه گرشمن، هیچ کدام از آنها کاری که باید می‌کردند را انجام نمی‌دادند.

در دهه ۱۹۶۰، یک روانشناس رفتاری عجیب و غریب به نام جیمز مک‌کانل، جامعه علمی را متقاعد کرد که کرم‌های پلاناریا، مانند سگ‌های پاولف، می‌توانند به صورت کلاسیک شرطی شوند — و خاطرات این آموزش می‌توانند از طریق همنوع‌خواری از کرمی به کرم دیگر منتقل شوند. این یافته‌های عجیب توسط دانشمندان دیگر تکرار شد و آموزش کرم‌ها به یکی از پایه‌های نمایشگاه‌های علمی دبیرستان تبدیل گشت. اکنون، ۶۰ سال بعد، کرم‌ها از یادگیری دست کشیده‌اند و هیچ کس نمی‌داند چرا.

من ابتدا درباره این معمای علمی حین گزارش یک مقاله دیگر برای این مجله درباره آنچه یک سلول می‌تواند به خاطر بسپارد مطلع شدم. همانطور که در ادبیات تاریخی تحقیقات حافظه کاوش می‌کردم، دائماً به آزمایش‌های عجیب مک‌کانل با کرم‌ها برمی‌خوردم که نسلی از دانشمندان را مجذوب خود کرده و سپس کاملاً ناپدید شده بود. حافظه پلاناریا خود به فراموشی سپرده شده بود. من راضی بودم که آن را یک اتفاق تاریخی ناگهانی بدانم تا اینکه گرشمن، در طول مصاحبه‌ای، به طور گذرا اشاره کرد که علاوه بر کارشان با مژه‌دار تک‌سلولی استنتور سرولئوس (*Stentor coeruleus*)، آزمایشگاهش در تلاش است تا برخی از آزمایش‌های عجیب کرم‌های دهه ۱۹۶۰ را بازتولید کند. آیا چیزی در مورد آنها شنیده بودم؟

یک کرم قهوه‌ای سر پیکان‌مانند با دو نقطه چشمی کج‌چشم دارد.
<p>کرم‌های پلاناریا توانایی بازسازی قابل توجهی دارند. یک قطعه که ۱/۲۷۹ کرم اصلی است، می‌تواند در عرض چند هفته به یک کرم بالغ طبیعی تبدیل شود.</p><p>ارنست کوپر</p>

متوجه شدم که گرشمن مشتاق بود از جایی که مک‌کانل رها کرده بود، ادامه دهد. او به عنوان بخشی از گروه رو به رشدی از دانشمندان علوم شناختی که به دنبال سرنخ‌هایی برای منشاء و اساس حافظه فراتر از مغز هستند، مجذوب هر موجودی است که به نظر می‌رسد بدون بهره‌مندی از شبکه‌های عصبی و سیناپسی، به خاطر می‌سپارد. به عنوان مثال، استنتور سرولئوس (*Stentor coeruleus*) کوچک، می‌تواند رفتار خود را بر اساس تجربه قبلی تغییر دهد — این یک شاهکار برای موجودی تک‌سلولی است که قطعاً نمی‌تواند یک نورون داشته باشد. اگر یافته‌های مک‌کانل قابل باور بود، کرم‌های پلاناریا ممکن بود مدل ارگانیسم بزرگ بعدی برای تحقیقات حافظه باشند.

مشکل این بود که کار خوب پیش نمی‌رفت. در واقع، هر چقدر هم که گرشمن تلاش کرد تا آنها را آموزش دهد، هیچ یک از پلاناریاهای او چیزی یاد نمی‌گرفتند.

آیا یک کرم می‌تواند یاد بگیرد؟ وقتی مک‌کانل این سوال را در اوایل دهه ۱۹۵۰ مطرح کرد، این تصور که حافظه با پیوندهای سیناپسی بین نورون‌های مغز مرتبط است، تازه در حال رواج یافتن بود. مک‌کانل، که در آن زمان دانشجوی فارغ‌التحصیل روانشناسی در دانشگاه تگزاس بود، استدلال کرد که پلاناریاها — در میان ساده‌ترین موجودات دارای نورون‌های واقعی — باید بتوانند یاد بگیرند.

آزمایش‌های اولیه او با کرم‌ها چندان بدیع نبود. او صرفاً کرم‌ها را جایگزین موش‌ها در مطالعات شرطی‌سازی کلاسیک استاندارد آن زمان کرد: کرم‌ها را به طور مکرر شوک می‌داد در حالی که آنها را در معرض نور شدید قرار می‌داد. پس از مدتی از این آموزش، کرم‌ها نور را با شوک مرتبط کردند و هر بار که نور چشمک می‌زد، بدن خود را جمع می‌کردند. وایلا: یادگیری کرم!

پلاناریاها ویژگی‌های عجیب‌تری برای آزمایش ارائه می‌دهند. اگر یک پلاناریا از وسط نصف شود، هر دو نیمه به یک کرم جدید تبدیل می‌شوند — دم سر جدیدی رشد می‌کند و سر دم جدیدی رشد می‌کند. یک قطعه به کوچکی ۱/۲۷۹ کرم اصلی می‌تواند در عرض چند هفته به یک کرم بالغ کاملاً طبیعی تبدیل شود، ظرفیت بازسازی آنقدر قدرتمند است که، همانطور که یک طبیعت‌شناس اولیه گفته است، پلاناریاها عملاً "در زیر تیغ چاقو فناناپذیر" هستند. برای مک‌کانل، این توانایی این سوال را برانگیخت: وقتی یک کرم را نصف می‌کنید، آیا هر دو نیمه به خاطر می‌آورند؟

اینجا بود که شکنجه واقعی کرم‌ها آغاز شد.

در دهه ۶۰، مک‌کانل، که در آن زمان استاد جوانی در دانشگاه میشیگان بود، شروع به قطع سر پلاناریاهای آموزش‌دیده خود کرد. کرم‌هایی که از سرهای قطع شده دوباره رشد کردند، مانند کرم‌های اصلی رفتار می‌کردند و نور را با شوک مرتبط می‌دانستند — نتیجه‌ای که او با توجه به حفظ مغزهای ابتدایی آنها انتظار داشت. آنچه مک‌کانل را شگفت‌زده کرد این بود که کرم‌هایی که از دم‌های بدون سر بازسازی شدند نیز به یاد می‌آوردند. این بدان معنا بود که هر شکلی که خاطرات کرم‌ها به خود می‌گرفت، آنها فقط در انحصار مغز نبودند. مک‌کانل بعداً تامل کرد: "به نظر می‌رسید که خاطرات در سراسر بدن حیوان جای گرفته‌اند."

تصویری از جیمز مک‌کانل.
<p>جیمز مک‌کانل در کنار لوگوی چاپی مجله The Worm Runner’s Digest، مجله علمی نیمه‌طنزآمیزی که او از آزمایشگاهش در دانشگاه میشیگان منتشر می‌کرد، ایستاده است.</p><p>خدمات اخبار و اطلاعات دانشگاه میشیگان</p>

مک‌کانل که هیجان‌زده شده بود، آزمایش‌های خود را بیشتر پیش برد. او کرم‌ها را به قطعات کوچک‌تر و کوچک‌تر تقسیم کرد؛ هر بار، بخش‌های بازسازی شده حافظه را حفظ می‌کردند. او سرهای کرم‌های آموزش‌دیده را به دم‌های آموزش‌ندیده دوخت، اما آنها مدام می‌افتادند. او کرم‌های آموزش‌دیده را پوره کرد و به گیرندگان ناآگاه تزریق نمود، فرآیندی ظریف که مورخ لری استرن آن را مقایسه کرده است با "نیزه زدن به یک آلو خشک با یک نیزه". سرانجام، به یاد آورد که برخی از پلاناریاها همنوع‌خوار هستند، او پوره کرم‌های آموزش‌دیده را به خویشاوندانشان خوراند. در آزمایش‌های بعدی، کرم‌های "همنوع‌خوار" فوراً به نور واکنش نشان دادند، گویی به جای یادگیری، آنچه را که باید انجام می‌دادند به یاد می‌آوردند.

اگر آزمایش‌های مک‌کانل وحشتناک به نظر می‌رسند، خط تحقیقاتی او در زمان خود طبیعی بود. کشف مارپیچ DNA در دهه ۱۹۵۰ نشان داده بود که چه مقدار اطلاعات در پروتئین‌ها و اسیدهای نوکلئیک بسته‌بندی شده است. این تصور که آثار فیزیکی خاطرات، یا "اِنگرام‌ها"، ممکن است دارای اساس شیمیایی باشند، برای بسیاری از دانشمندان به اندازه کافی محتمل به نظر می‌رسید. آیا کرم‌های همنوع‌خوار مک‌کانل می‌توانستند یک اِنگرام را خورده باشند؟ مک‌کانل مطمئناً چنین فکر می‌کرد. او متقاعد شده بود که خاطرات آنها در ساختار RNAشان رمزگذاری شده‌اند — و می‌توانند از کرمی به کرم دیگر منتقل شوند.

آرتور کوئستلر، روزنامه‌نگار، بعدها در یک بررسی قدرشناسانه از کار مک‌کانل نوشت: "در اصطلاح مهندسی کامپیوتر، اطلاعات همیشه به کامپیوتر 'تغذیه' می‌شود. اینجا استعاره به حقیقت پیوست."

این یافته‌ها هیجان‌انگیز بودند و مک‌کانل از تمام توجه رسانه‌ای که ایجاد کردند، نهایت استفاده را برد. قبل از اینکه دانشمند شود، او یک حرفه کوتاه در رادیو داشت و می‌دانست چگونه ایده‌های دقیق را به جملات کوتاه و جذاب تبدیل کند. در مجلاتی مانند تایم و اسکوایر، او با شکوه از آینده مصرف حافظه صحبت می‌کرد — از "قرص‌های آموزش پیانو" و "همبرگرهای استاد". او کرم‌های آموزش‌دیده خود را به برنامه استیو آلن شو آورد و با پنهان کردن موهای مرتب و عینک با قاب شاخ گاوی‌اش، خود را "مک‌کانیبال" (مک‌همنوع‌خوار) نامید.

برش‌هایی از مجله شامل لوگوی آن، مک‌کانل در حال ژست گرفتن با مجسمه فروید، یک شعر، دو کارتون، نموداری از دستگاه آموزش کرم اینداکتوریوم، و هنر پلاناریا با الهام از ام. سی. اشر.
<p>علاوه بر مقالات علمی مرتبط با کرم‌ها، The Worm Runner’s Digest، مجله علمی منتشر شده توسط جیمز مک‌کانل، شامل کارتون‌ها، شعر، سرمقاله، مقالات طنز و سایر موارد شوخ‌طبعانه یا طنزآمیز بود.</p><p>با احترام از سم گرشمن و زکری کلسو</p>

دانش‌آموزان شروع به نوشتن به آزمایشگاه مک‌کانل در دانشگاه میشیگان کردند تا برای نمایشگاه‌های علمی مدرسه‌شان راهنمایی‌هایی درباره آموزش کرم‌ها بخواهند، و مک‌کانل به آنها مشاوره می‌داد. او معتقد بود که علم باید برای مردم باشد؛ او خود را به عنوان داوودی مدرن می‌دید که سنگ‌هایی را به سمت غول‌های نهادی پرتاب می‌کند. این او را به یکی از مشهورترین دانشمندان عمومی دوران خود تبدیل کرد، اما او را به همکاران جدی‌ترش علاقه‌مند نکرد. همچنین کمک نکرد که او تمام تحقیقات خود را در The Worm Runner’s Digest، یک مجله ضد فرهنگی که از آزمایشگاهش توزیع می‌کرد، منتشر می‌کرد.

گرشمن اخیراً به من گفت: The Worm Runner’s Digest "نوعی از ترکیب مجله مَد و یک مجله علمی جدی" بود. در اوج خود، حدود ۲۵۰۰ مشترک در سراسر جهان داشت. سپر دست‌کشیده روی جلد آن یک پلاناریای دو سر و شعار لاتین ignotum per ignotius را نشان می‌داد که تقریباً به "ناشناخته توضیح داده شده از طریق آنچه حتی ناشناخته‌تر است" ترجمه می‌شود. شماره افتتاحیه آن در سال ۱۹۵۹ فقط شامل ۱۴ صفحه کپی شده درباره مراقبت و تغذیه پلاناریاها بود، اما به سرعت رشد کرد. مک‌کانل علاوه بر انتشار ده‌ها مقاله درباره انتقال حافظه و مطالعات مرتبط، از شوخ‌طبعی استقبال می‌کرد و داستان‌های علمی تخیلی، سرمقاله‌های پرشور، کارتون‌های پلاناریا که توسط دانشجویان کشیده شده بود، مقالات تقلبی و اشعار را منتشر می‌کرد.

در حالی که دایجست اکنون نوعی اثر کلاسیک کالت است، این ترکیب برای بسیاری از خوانندگان گیج‌کننده بود. مک‌کانل در نهایت انتشار را به دو نیم کرد، نه کاملاً مانند یک کرم پلاناریا، و نیمه جدی را The Journal of Biological Psychology نامید (بدون ارتباط با مجله داوری‌شده فعلی Biological Psychology که در سال ۱۹۷۳ تأسیس شد). اما شهرت مک‌کانل به عنوان یک بدعت‌گذار و شوخ‌طبع به خوبی تثبیت شده بود.

چرخ‌ها در اواسط دهه ۱۹۶۰ شروع به از کار افتادن کردند. اگرچه مک‌کانل دوره‌ای از شهرت و بودجه — از جمله یک مسیر سریع برای تصدی در دانشگاه میشیگان — را تجربه کرد، تلاش‌ها برای تکرار انتقال حافظه او نتایج متناقضی به همراه داشت. در حالی که بسیاری ظاهراً موفق بودند، شکست‌ها بیشتر قابل مشاهده بودند. در سال ۱۹۶۵، ملوین کالوین، بیوشیمیدان برنده جایزه نوبل، سعی کرد آزمایش‌های کرم مک‌کانل را تکرار کند و شکست خورد، حتی با کمک برخی از دستیاران سابق مک‌کانل و با استفاده از همان دستگاه. انتشار عمومی و برجسته نتایج او بحثی تند و خصمانه را درباره موضوعاتی از جمله نحوه صحیح نگهداری کرم‌ها برانگیخت.

تا دهه ۱۹۷۰، تب حافظه پلاناریا آمد و رفت. دانشمندان به سراغ موش‌ها، گربه‌ها، ماهی قرمز و حتی آخوندک‌ها رفتند. محققانی که انتقال موفق حافظه را در موش‌ها — با تزریق RNA مغز از یک حیوان به دیگری — نشان داده بودند، یافته‌های خود را در مجلات معتبری مانند نیچر و ساینس منتشر کرده بودند، که مدل پلاناریا را در مقایسه، بی‌تأثیر جلوه می‌داد. اما هنگامی که آزمایش‌های بیشتر نتایج قطعی نشان ندادند، علاقه به مسئله انتقال حافظه از بین رفت. همانطور که مورخان علم هری کالینز و ترور پینچ گفته‌اند، "انتقال حافظه هرگز کاملاً رد نشد؛ فقط دیگر ذهنیت علمی را به خود مشغول نکرد."

یک کرم پلاناریا در هر دو انتهای بدن خود یک سر دارد.
<p>کرم‌های پلاناریا تحت آزمایش‌های گسترده‌ای قرار گرفته‌اند که توانایی‌های بازسازی‌شان را بررسی می‌کنند؛ این آزمایش‌ها هم توسط محققان حرفه‌ای و هم توسط دانش‌آموزان دبیرستانی انجام شده است. در اینجا، یک کرم به گونه‌ای القا شده است که در جایی که باید دمش باشد، یک سر اضافی رشد کند.</p><p>تایساکو نوگی، دن ژانگ، جان دی. چان، جاناتان اس. مارشنت</p>

مک‌کانل آزمایشگاه خود را در سال ۱۹۷۱ بست و دوره طولانی گمنامی بعدی او تنها یک بار در سال ۱۹۸۵ شکسته شد، زمانی که او قربانی بمب‌گذار اونابومبر شد. (او به طور موقت شنوایی خود را پس از انفجار از دست داد.) او در سال ۱۹۹۰ درگذشت. اگر نسل جوان‌تری از دانشمندان با پلاناریاهای همنوع‌خوار او آشنا باشند، به گفته گرشمن، این داستان یک "داستان هشداردهنده است که عصب‌شناسان هنگام خواب برای دانش‌آموزانشان تعریف می‌کنند تا آنها را از پروژه‌های ناموفق بترسانند."

با این حال، کار غیرمتعارف مک‌کانل و نگرش مخالف او در افسانه‌های علوم اعصاب باقی ماند و ایده انتقال حافظه همچنان موضوعی برای جذابیت خصوصی است. اگر مک‌کانل واقعاً توانسته بود حافظه‌ای را به یک کرم "تغذیه" کند، چه می‌شد؟ برای گرشمن، که به دنبال راهی برای مطالعه حافظه در سطح مولکولی و ارتباط آن با رفتار قابل مشاهده است، این سؤال خارش‌زایی بود که باید برطرف می‌شد. او تصمیم گرفت یک بار برای همیشه به این موضوع پایان دهد.

همه چیز به اندازه کافی ساده به نظر می‌رسید. در بهار ۲۰۲۵، گرشمن و مادی اسنایدر، یکی از پست‌دکتراهای او، اقدام به بازتولید پروتکل آموزش کرم یکی از دانشجویان مک‌کانل، آلن جاکوبسون، کردند. مقالات جاکوبسون دقیق‌ترین مقالات دوران انتقال حافظه پلاناریا بودند و گرشمن و اسنایدر آنها را مو به مو دنبال کردند. اسنایدر گفت: "ما یک مبنای رفتاری می‌خواستیم تا بتوانیم مدارهایی را که حافظه را در این حیوانات بسیار ناپایدار هدایت می‌کنند، مطالعه کنیم. آیا آن مدارها اصلاً برای تثبیت یا ذخیره‌سازی حافظه استفاده می‌شوند؟ زیرا اگر سر خود را از دست بدهید و تمام آن مدارها از بین بروند، مکانیسم ذخیره حافظه چیست؟"

با این حال، علیرغم بهترین تلاش‌هایشان، آنها نتوانستند کاری را انجام دهند که جاکوبسون، مک‌کانل و بسیاری دیگر در دهه ۱۹۶۰ انجام داده بودند: شرطی کردن کرم‌ها برای جمع کردن بدنشان در پاسخ به نور. (آنها نتایج را در آوریل ۲۰۲۶ در biorxiv.org گزارش کردند.) گرشمن گفت: "من واقعاً در این مورد گیج شده بودم." او فرض کرده بود که انتقال حافظه بخش مشکل‌دار آزمایش خواهد بود — نه اینکه اصلاً کرم‌ها حافظه‌ای تشکیل دهند.

آنها با سایر آزمایشگاه‌های پلاناریا صحبت کردند. محرک‌های مختلفی را امتحان کردند. فیلم‌های پلاناریا را از طریق خط لوله یادگیری ماشینی پردازش کردند. از روی ناامیدی، کلسو و اسنایدر حتی از موزه علوم هاروارد بازدید کردند تا یک "اینداکتوریوم" قدیمی را بررسی کنند، دستگاه شوک الکتریکی که در علم کرم میانه قرن استفاده می‌شد. اما هیچ سرنخی ارائه نکرد.

کلسو به دنبال همکاران سابق مک‌کانل گشت که ممکن بود هنوز زنده باشند، و با خوش‌شانسی اطلاعات تماس دنیل کیمبل و همسرش، ریوا، را پیدا کرد که هر دو در آزمایشگاه مک‌کانل کار کرده بودند. اکنون آنها در دهه ۹۰ زندگی خود هستند و در یوجین، اورگان زندگی می‌کنند. وقتی کلسو با آنها تماس گرفت، متوجه شد که نه تنها بیشتر آزمایش‌های مک‌کانل را در دهه ۱۹۶۰ انجام داده بودند، بلکه کل آرشیو چاپی The Worm Runner’s Digest را در جعبه‌ای در زیرزمین خود نگه داشته بودند.

کلسو و اسنایدر بلیط‌هایی برای یوجین خریدند. در طول دو روز، در حالی که بشقاب‌های کلوچه خانگی و فنجان‌های بی‌شماری چای می‌نوشیدند، هر آنچه را که می‌توانستند از خانواده کیمبل جذب کردند. در فواصل استراحت از اسکن دستی شماره‌های قدیمی دایجست، آنها در نزدیکی رودخانه گشت و کاسه‌های پیرکس را با آب شیرین گل‌آلود پر کردند. در سر میز آشپزخانه کیمبل‌ها، دو نسل از دانشمندان نشستند و ته‌نشین شدن گل و لای را تماشا کردند تا ببینند چه کرم‌هایی ممکن است ظاهر شوند.

تصویری از یک پلاناریا

این دقیقاً کاری بود که مک‌کانل انجام داد. او به جای استفاده از سویه‌های آزمایشگاهی پلاناریا، آنها را از یک دریاچه نزدیک دانشگاه میشیگان تهیه می‌کرد. بنابراین، کلسو که نمی‌خواست هیچ سنگی را نادیده بگیرد، آخرین سفر خود را به مکان‌های ماهیگیری سابق مک‌کانل در میشیگان انجام داد. او با لوله‌های پلاستیکی پر از کرم برگشت، اما حتی یکی از آنها هم یادگیرنده نبود. گرشمن گفت: "در یک نقطه، ما حدود ۱۲ سویه مختلف پلاناریا داشتیم که هیچ کدام یادگیری نشان نمی‌دادند."

همانطور که اسنایدر می‌گوید، کیمبل‌ها کاملاً متقاعد بودند که آزمایش‌های شرطی‌سازی آنها در دهه ۱۹۶۰ کار کرده است. آنها مطمئن بودند که کرم‌ها یاد می‌گیرند. ادبیات آن زمان به نظر می‌رسد این اطمینان آنها را تأیید می‌کند؛ حداقل ۳۶ آزمایشگاه نتایج مشابهی را گزارش کرده بودند. پس چرا امروز، وقتی دقیقاً همان آزمایش‌ها با استفاده از همان پروتکل آزمایشگاهی و حتی همان کرم‌ها، صید شده از همان آب‌های میشیگان انجام می‌شود، کرم‌های پلاناریا کاملاً غیرقابل آموزش هستند؟

اسنایدر گفت، یک توضیح این است که مک‌کانل، کیمبل‌ها و سایر "دونده‌های کرم" در نحوه امتیازدهی به رفتار پلاناریاها ناهماهنگ بودند و ممکن است "چرخش‌های" بی‌آزارتر کرم را به اشتباه به عنوان "جمع شدن" قطعی واکنش به نور تفسیر کرده باشند. به هر حال، هر دانشمندی محصول زمان خود است که به طرق بی‌شماری، اغلب نامرئی، تحت تأثیر شرایط جامعه‌شناختی، فشارهای مالی، و در این مورد، یک رهبر بسیار کاریزماتیک قرار می‌گیرد. این تفسیر باعث شد اسنایدر به طور فوق‌العاده‌ای از سوگیری‌های احتمالی خودش آگاه شود. او به من گفت: "در طول این پروژه، من فکر می‌کردم، 'چه چیزهایی را اکنون در مدل‌های علوم اعصاب خود، و در فرضیات خود درباره آنچه شناخته شده و ناشناخته است، بدیهی می‌دانم که باید واقعاً به آنها توجه کنم؟'"

یک احتمال دورتر این است که خود کرم‌های پلاناریا در طول شش دهه گذشته به نوعی تغییر کرده‌اند — قربانی آلودگی یا رانش ژنتیکی شده‌اند. گرشمن این سناریو را بعید می‌داند. او با ناباوری پرسید: "چه شانسی وجود دارد که گروهی از محققان دقیقاً در زمانی این مطالعات را انجام داده‌اند که این پدیده رخ داده است؟ آنها فقط در میلیون‌ها سال تکامل پلاناریا به شدت خوش‌شانس بوده‌اند؟ و سپس شانس ما تمام شده است؟"

دلیل هر چه که باشد، در سال ۲۰۲۶، علیرغم سیستم عصبی و مغزهای ساده‌شان، پلاناریاها یاد نمی‌گیرند. از دیدگاه تکاملی، این ممکن است منطقی باشد. اسنایدر گفت: "دلیل اینکه ما ارتباطات را یاد می‌گیریم، تا حدی، این است که بتوانیم خطر را پیش‌بینی کرده و از آن اجتناب کنیم." اما پلاناریاها رابطه متفاوتی با خطر دارند. فیزیولوژی بازسازی‌کننده آنها، که در آزمایش‌های مک‌کانل بسیار کلیدی بود، آنها را از آسیب‌های شدید محافظت می‌کند. وقتی از وسط گاز گرفته شوند، به سادگی دوباره رشد می‌کنند. حافظه برای چنین موجودی چه کاربردی دارد؟ او گفت: "این یک معمای فلسفی کاملاً متفاوت است."

زمان خوبی برای دست و پنجه نرم کردن با چنین معماهایی است. یادگیری پلاناریا ممکن است یک بن‌بست باشد، اما آزمایش‌های انتقال حافظه با ارگانیسم‌های دیگر دوباره در مد علمی قرار گرفته‌اند — و به نظر می‌رسد آن آزمایش‌ها در حال کار هستند. در سال ۲۰۱۸، دیوید گلانزمن، عصب‌شناس دانشگاه کالیفرنیا، لس‌آنجلس، یک پیوند حافظه بر روی حلزون دریایی آپلیزیا کالیفرنیکا (*Aplysia californica*) انجام داد، یک موجود مدل دوست‌داشتنی برای تحقیقات حافظه به دلیل سیستم عصبی نسبتاً ساده و نورون‌های غول‌پیکرش. گلانزمن پس از آموزش حلزون‌ها برای واکنش به شوک به دمشان، توانست حساسیت را از یک حلزون به حلزون دیگر از طریق تزریق مستقیم ماده ژنتیکی منتقل کند. این نشان می‌داد که جنبه‌ای از حافظه در RNA ذخیره شده است، که همان ادعای مک‌کانل بود.

سپس، در سال ۲۰۲۱، کولین مورفی، ژنتیک‌دان دانشگاه پرینستون، دریافت که کرم‌های سی. الگانس (*Caenorhabditis elegans*) — کرم‌های گرد میکروسکوپی با ۳۰۲ نورون — می‌توانند یاد بگیرند با خوردن، یا حتی فقط با شنا کردن در پوره کرم‌هایی که به سختی یاد گرفته بودند، از یک باکتری بیماری‌زا اجتناب کنند. گروه مورفی یک رتروترانسپوزون، یک قطعه جهنده از ماده ژنتیکی به نام Cer1، را شناسایی کرد که به نظر می‌رسد "حافظه را حمل می‌کند" بین افراد، همانطور که او گفت. چند سال بعد، گروهی در موسسه علوم هند مقاله‌ای منتشر کردند که نشان می‌دهد کرم‌های سی. الگانس آموزش‌دیده وزیکول‌های خارج سلولی — ذرات کوچک چربی حاوی اطلاعات ژنتیکی — را آزاد می‌کنند که می‌توانند آموزش خود را به همتایان ناآگاه خود منتقل کنند.

هیچ یک از این محققان به اندازه مک‌کانل پر زرق و برق نیستند، اما کار آنها نشان می‌دهد که او ممکن است در مورد حافظه کرم‌ها حق داشته باشد. او فقط روی نوع اشتباهی از کرم شرط بست — و علیرغم شواهد متناقض، بر آن اصرار ورزید. در نهایت، او شهرت خود را از دست داد، اما اشتیاق محض او کنجکاوی یک دانشمند غیرمتعارف دیگر را برانگیخت. خوشبختانه، این یکی در حال دنبال کردن شواهد است.

در هاروارد، گرشمن در حال تغییر تمرکز خود از پلاناریای نامفهوم به سی. الگانس خواناتر است. این کرم ممکن است هنگام قطع شدن از وسط بازسازی نشود، اما سی. الگانس یک موجود مدل دیرینه در علوم اعصاب است — و به طور مداوم نشان داده شده است که یاد می‌گیرد. با آزمایش‌های جدیدی که در حال انجام است، گرشمن با احتیاط خوش‌بین است. او به من گفت: "فقط امیدوارم که به یک سوراخ خرگوش دیگر نرویم." از سوی دیگر، یک "سوراخ کرم" — این قطعی است.