تصویرسازی از یک مثلث پنروز ساخته شده از اسکناس‌های دلار.
تصویرسازی از یک مثلث پنروز ساخته شده از اسکناس‌های دلار.

افسانه حداقل دستمزد: چگونه نئولیبرالیسم اشتباه کرد

در پاییز سال ۲۰۱۱، یکی از ما در کنفرانسی از ائتلاف دموکراسی – یکی از تأثیرگذارترین شبکه‌های اهداکنندگان و حامیان چپ‌گرا در کشور – ارائه‌ای درباره ایده حداقل دستمزد ۱۵ دلاری داشت. اوضاع خوب پیش نرفت. سرها به نشانه تردید تکان خورد. برخی از حاضران با صدای بلند خندیدند. بعدها، وقتی این ایده را با اعضای دموکرات کنگره، اقتصاددانان مترقی و اتاق‌های فکر لیبرال مطرح کردیم، واکنش مشابهی دریافت کردیم. آن‌ها فکر می‌کردند عقل خود را از دست داده‌ایم.

این افراد با هدف ما برای مبارزه با نابرابری مخالف نبودند. اما ناخودآگاه اسیر پارادایم اقتصادی‌ای بودند که می‌گفت حداقل دستمزد ۱۵ دلاری باید ایده‌ای دیوانه‌وار باشد. این پارادایم، که ما آن را اجماع نئولیبرالی می‌نامیم، به طور کلی معتقد است که بازارها، اگر تا حد زیادی به حال خود رها شوند، منابع را به طور کارآمد تخصیص می‌دهند. یکی از قوانین آهنین آن این است که هر چیزی که کارفرمایان را مجبور به افزایش دستمزد کند، مشاغل را از بین می‌برد. این یک اصل اساسی عرضه و تقاضا بود: چیزی (نیروی کار) را گران‌تر کنید، و کمتر از آن خواهید داشت. اگر این پیش‌فرض را می‌پذیرفتید، حداقل دستمزد ۱۵ دلاری یک اقدام جنون‌آمیز اقتصادی بود که به همان افرادی که قصد کمک به آن‌ها را داشتیم، آسیب می‌رساند. قدرت یک پارادایم غالب آنقدر زیاد است که در دهه ۱۹۹۰، پس از اینکه اقتصاددانان، آلن کروگر و دیوید کارد، کارهایی منتشر کردند که نشان می‌داد حداقل دستمزدها لزوماً مشاغل را از بین نمی‌برند، جیمز بوکانان، برنده جایزه نوبل، اعلام کرد: «خوشبختانه، تنها تعداد انگشت‌شماری از اقتصاددانان مایلند آموزه‌های دو قرن را کنار بگذارند؛ ما هنوز به مجموعه‌ای از روسپیان اردوگاهی تبدیل نشده‌ایم.»

در سال ۲۰۱۴، سیاتل بدون توجه به این پیش‌بینی‌ها، حداقل دستمزد ۱۵ دلاری را اجرا کرد. و تمام پیش‌بینی‌های فاجعه‌بار محقق نشد. رستوران‌ها تعطیل نشدند. مشاغل از بین نرفتند. در عوض، ۱۰۰ هزار کارگر افزایش دستمزد گرفتند و آن را خرج کردند. اقتصاد سیاتل، به جای فروپاشی، به رونق خود ادامه داد. سان فرانسیسکو به زودی حداقل دستمزد ۱۵ دلاری خود را تصویب کرد. سپس افزایش حداقل دستمزد در ایالت‌های دیگر، از جمله نه تنها ایالت‌های لیبرال نیویورک و کالیفرنیا بلکه میسوری، نبراسکا، فلوریدا و آلاسکا – ایالت‌های جمهوری‌خواه که رأی‌دهندگان، با انتخاب مستقیم، به آن رأی مثبت دادند – اتفاق افتاد. در هر مورد، پیش‌بینی‌های فاجعه اقتصادی نادرست از آب درآمد.

اکنون، بیشتر اقتصاددانان قبول دارند که افزایش حداقل دستمزد به طور مکانیکی منجر به از دست دادن شغل نمی‌شود. اما درس گسترده‌تر به طور کامل درک نشده است. اگرچه پارادایم نئولیبرالی در دهه گذشته هدف حملات سنگینی از سوی دانشگاهیان، فعالان و سیاستمداران پوپولیست قرار گرفته است، اما از بین بردن آن به طرز سرسختانه‌ای دشوار بوده و مفروضات نادرست آن همچنان بخش‌های بزرگی از سیاست‌گذاری اقتصادی را شکل می‌دهد. در چارچوب این پارادایم، تجربه اخیر با حداقل دستمزد یک استثنا بر قوانین به‌طور معمول قابل اعتماد اقتصاد نئولیبرالی است. در واقع، شواهد مربوط به حداقل دستمزد یک مورد غیرعادی نیست. شاید این اولین سرنخ بود که کل پارادایم از اساس اشتباه است.

با این حال، این پارادایم کاملاً از بین نمی‌رود، تا حدی به این دلیل که هیچ‌کس جایگزین بهتری برای آن ارائه نکرده است. ما معتقدیم که یک پارادایم جدید، برگرفته از کار جامعه بزرگی از محققان و متخصصان، در حال ظهور است. اما درک اینکه چرا این پارادایم صحیح است، ابتدا مستلزم درک این است که چرا نئولیبرالیسم اینقدر اشتباه کرد.

اجماع نئولیبرالی تأکید می‌کند که نابرابری بهای رشد اقتصادی است. عدالت و کارایی در تضاد اساسی هستند. شما می‌توانید یک کیک بزرگ‌تر یا برش‌های برابرتر داشته باشید، اما هر دو را با هم نمی‌توانید.

این تفکر نه یک دیدگاه حاشیه‌ای است و نه منحصراً دکترین جمهوری‌خواهان. از اواخر دهه ۱۹۷۰، این دیدگاه بر زیرساخت فکری مشترک نخبگان سیاسی تسلط یافته و امروزه نیز در کلاس‌های اقتصاد ۱۰۱ تدریس می‌شود. دو حزب در مورد میزان مبادله رشد با عدالت اختلاف نظر داشته‌اند – نه در مورد وجود چنین معاوضه‌ای. هنگامی که لری سامرز، مشاور ارشد اقتصادی باراک اوباما، مقدمه‌ای درخشان بر ویرایش جدید کتاب کلاسیک آرتور اوکون با عنوان «برابری و کارایی: معاوضه بزرگ» (۱۹۷۵) نوشت، به تأثیر عمیق این کتاب بر تفکر خود و بر نسلی از سیاست‌گذاران دموکرات اشاره کرد. دونالد ترامپ از چندین عنصر ارتدوکسی نئولیبرالی فاصله گرفت، همانطور که جو بایدن نیز این کار را کرد، اما این پارادایم همچنان نحوه رویکرد بیشتر طبقه متخصص به انتخاب‌های سیاسی را ساختار می‌دهد.

یکی از نشانه‌هایی که ممکن است این پارادایم اشتباه باشد، این است که نتیجه‌ای خلاف آنچه وعده داده بود، به بار آورد. قرار بود کاهش مالیات، مقررات‌زدایی، جهانی‌شدن و کاهش قدرت کارگران، کیک اقتصادی را به نفع جمعی جامعه بزرگ‌تر کنند. در عوض، دوران نئولیبرالی بزرگترین انتقال ثروت رو به بالا در تاریخ آمریکا را رقم زد – ۷۹ تریلیون دلار از ۹۰ درصد پایین جامعه به ۱۰ درصد بالا از سال ۱۹۷۵، طبق یک مطالعه رند – بدون رشدی که قرار بود این انتقال را ارزشمند کند. رشد تولید ناخالص داخلی (GDP) در دوران کینزی پس از جنگ به طور متوسط سالانه ۳.۸ درصد بود، اما از دهه ۱۹۸۰ به بعد به ۲.۶ درصد کاهش یافت.

حداقل دستمزد یک مورد آزمایشی عالی برای نظریه معاوضه رشد در برابر عدالت بود – و این نظریه شکست خورد. آریندرجیت دوب، اقتصاددان دانشگاه ماساچوست و همکارانش، ۱۳۸ تغییر در حداقل دستمزد در سطح ایالت‌ها را از سال ۱۹۷۹ تا ۲۰۱۶ تحلیل کردند و هیچ مدرکی دال بر از دست دادن شغل نیافتند. مطالعات ۴۲ مورد افزایش بزرگ حداقل دستمزد در مناطق شهری که مرزهای ایالتی را در بر می‌گرفتند، نشان داد که اشتغال در هر دو طرف رشد کرده است، در واقع کمی سریع‌تر در سمتی که دستمزد را افزایش داده بود. آلمان اولین حداقل دستمزد ملی خود را در سال ۲۰۱۵ معرفی کرد که ۱۵ درصد از نیروی کار آن را تحت تأثیر قرار داد؛ پیش‌بینی‌های فاجعه‌بار از دست رفتن تا ۹۰۰ هزار شغل کاملاً نادرست از آب درآمد. بریتانیا حداقل دستمزد خود را به دو سوم متوسط دستمزد افزایش داد – یکی از بالاترین نسبت‌ها در جهان توسعه‌یافته – با اثرات ناچیز بر اشتغال. هشدارهایی مبنی بر اینکه افزایش حداقل دستمزد باعث تورم می‌شود نیز بی‌اعتبار شد. به عنوان مثال، یک مطالعه برکلی در سال ۲۰۲۰ با استفاده از داده‌های اسکنر فروشگاه‌های مواد غذایی در چندین ایالت نشان داد که افزایش ۱۰ درصدی حداقل دستمزد منجر به افزایش یکباره ۰.۳۶ درصدی در قیمت مواد غذایی شد – آنقدر ناچیز که در نویز آماری گم شود.

حتی جالب‌تر از آنچه اتفاق نیفتاد، آن چیزی است که اتفاق افتاد. بانک فدرال رزرو شیکاگو دریافت که خانوارهای کم‌درآمد به طور متوسط ۲۸۰۰ دلار اضافی در سال پس از افزایش ۱ دلاری دستمزد هزینه کرده‌اند که اقتصاد گسترده‌تر را تحریک می‌کند. و یک مطالعه در سال ۲۰۲۵ توسط مؤسسه اقتصاد کار IZA نشان داد که افزایش حداقل دستمزد ایالت‌ها به طور معنی‌داری فقر و سختی دسترسی به غذا را نه تنها برای کارگران با حداقل دستمزد، بلکه در کل جمعیت در سن کار کاهش داد.

یک پارادایم اقتصادی لیستی از سیاست‌ها نیست. بلکه معماری منطقی نامرئی است که بحث‌های سیاست‌گذاری در آن اتفاق می‌افتد و چارچوبی که تعیین می‌کند ما علل و معلول‌های اقتصادی را چگونه می‌بینیم. در داخل پارادایم نئولیبرالی، افزایش دستمزدها تا زمانی که بی‌گناهی‌شان ثابت نشده بود، مقصر فرض می‌شدند، با این حال هر مدرکی که بی‌گناهی را ثابت می‌کرد، به عنوان یک مورد غیرعادی رد می‌شد.

تحقیقات اخیر، تصویری دقیق‌تر از اقتصاد ارائه می‌دهد، هرچند که عمدتاً دور از چشم نخبگان سیاست‌گذار واشنگتن توسعه یافته است. این تحقیقات با این بینش آغاز می‌شود که اقتصادها ماشین‌های تخصیص رقابتی نیستند که به سمت تعادل بهینه حرکت می‌کنند. آن‌ها بوم‌شناسی‌های مشارکتی هستند که تکامل یافته و رشد می‌کنند. سه انقلاب علمی در هم تنیده، که هر یک تا حدی بر اساس کارهای برنده جایزه نوبل است، این واقعیت را ثابت کرده‌اند و هر یک به توضیح اینکه چرا حداقل دستمزد بر خلاف انتظار طبقه متخصص عمل کرد، کمک می‌کنند.

انقلاب اول، تصویر نئولیبرالی از طبیعت انسان را، که در آن افراد بهینه‌سازان منطقی و خودخواه کتاب‌های درسی اقتصاد هستند، از بین برد. کار روان‌شناختی رفتاری دانیل کانمن و ریچارد تالر نشان داد که انسان‌ها اینگونه رفتار نمی‌کنند. و تحقیقات اقتصاددان، ساموئل بولز، و انسان‌شناس، جوزف هنریچ، چیز عمیق‌تری را ثابت کرد: انسان‌ها اصلاً در درجه اول خودخواه نیستند. ما تا هسته وجودی خود اجتماعی هستیم. ما همکاری می‌کنیم، متقابل عمل می‌کنیم، مجازات متقلبان را حتی با هزینه‌ای برای خودمان اعمال می‌کنیم – به طور مداوم، در هر فرهنگی که تاکنون مطالعه شده است.

بر اساس این تحقیقات، ما می‌بینیم که کارگران کالا نیستند. آن‌ها مشارکت‌کنندگان در یک سرمایه‌گذاری مشارکتی هستند. هنگامی که به آن‌ها دستمزد عادلانه‌تری می‌پردازید، آن‌ها به طور کامل‌تری مشارکت می‌کنند. آن‌ها مدت طولانی‌تری می‌مانند، سخت‌تر کار می‌کنند و، نکته مهم‌تر، بیشتر خرج می‌کنند و پول را به همان اقتصادی که آن‌ها را استخدام می‌کند، بازمی‌گردانند.

انقلاب دوم، تصویر نئولیبرالی از بازارها را از بین برد. مبانی ریاضی کارایی بازار – چارچوبی که «افزایش دستمزد، کاهش شغل» را شبیه یک قانون فیزیک نشان می‌دهد – تنها در جهانی با رقابت کامل، اطلاعات کامل و بدون تأثیرات خارجی (externalities) صدق می‌کند. چنین جهانی هرگز وجود نداشته است. تصویر دقیق‌تر، که توسط محققان وابسته به مؤسسه سانتافه، آکسفورد، هاروارد و جاهای دیگر توسعه یافته است، بازارها را به عنوان بوم‌شناسی‌های تکاملی در نظر می‌گیرد: سیستم‌های پیچیده، پویا و دائماً در حال تطبیق که در آن‌ها افراد و سازمان‌ها برای بهترین همکار بودن رقابت می‌کنند و دانش و تلاش را برای کشف راه‌حل‌های بهتر برای مشکلات انسانی ترکیب می‌کنند. در یک بوم‌شناسی، رشد در یک بخش از سیستم نیازی به کوچک شدن در جای دیگر ندارد. وقتی گیاهان رشد می‌کنند، حیوانات کوچک نمی‌شوند. وقتی دستمزدها افزایش می‌یابد و کارگران پول بیشتری برای خرج کردن دارند، کسب‌وکارها مشتریان بیشتری خواهند داشت و مشتریان بیشتر، مشاغل بیشتری ایجاد می‌کنند. اقتصاد گسترش می‌یابد.

انقلاب سوم، توجیه اخلاقی پارادایم را که نابرابری را شایسته‌سالارانه می‌دانست و دستمزدها را منعکس‌کننده ارزش واقعی کارگران می‌خواند، از بین برد. یک مطالعه اخیر دفتر ملی تحقیقات اقتصادی این موضوع را با جزئیات تجربی نشان می‌دهد: یک دلیل عمده رکود دستمزدها از سال ۱۹۸۲ تا ۲۰۲۳ این بود که کارفرمایان متمرکز، مجهز به توافق‌نامه‌های عدم رقابت و قدرت بازار، دیگر با فشار رقابتی برای پرداخت بیشتر مواجه نبودند. کارگران امروز نصف احتمال دهه ۱۹۸۰ پیشنهاد شغلی با دستمزد بهتر از خارج دریافت می‌کنند. یکی از دلایلی که حداقل دستمزد مشاغل را از بین نبرد این است که دستمزدها هرگز توسط هیچ نیروی تعادل‌بخش طبیعی تعیین نشده بودند.

حداقل دستمزد تنها موردی نیست که پیش‌بینی‌های این پارادایم شکست خورد. در سال ۲۰۱۸، محققان صندوق بین‌المللی پول این ادعا را که عدالت باید به بهای رشد باشد، در تقریباً هر کشوری در کره زمین بررسی کردند. آن‌ها نتیجه‌ای خلاف آن یافتند: نابرابری کمتر با رشد سریع‌تر و پایدارتر مرتبط است.

ما معتقدیم که این مجموعه نوظهور از تحقیقات بین‌رشته‌ای، یک چارچوب اقتصادی جدید و منسجم را نشان می‌دهد که ما آن را انسان‌گرایی بازار می‌نامیم. ادعای اصلی آن این است که ما باید بازارها را در خدمت رفاه عمومی انسان قرار دهیم – تولید استانداردهای بالای زندگی، مشاغل خوب، محیط زیست پایدار و دموکراسی‌های سالم. عدالت و کارایی در تضاد نیستند؛ عدالت همکاری و اعتمادی را که کارایی اقتصادی به آن وابسته است، ممکن می‌سازد. طبقات متوسط بزرگ و به طور گسترده مرفه همیشه به عمد ساخته شده‌اند – از طریق حمایت از نیروی کار، سرمایه‌گذاری عمومی، اجرای قوانین ضد انحصار و مالیات‌گذاری تصاعدی. اینها امتیازاتی برای عدالت نیستند که رشد باید با بی‌میلی آن‌ها را جذب کند.

به معنای عملی این موضوع توجه کنید. تحت نئولیبرالیسم، سرمایه‌گذاری عمومی در آموزش، مراقبت‌های بهداشتی و زیرساخت‌ها، سرمایه خصوصی را کنار می‌زند. تحت انسان‌گرایی بازار، این سرمایه‌گذاری در ظرفیت همکاری نیروی کار است – پایه‌ای که تمام رشد خصوصی به آن وابسته است. تحت نئولیبرالیسم، کاهش مالیات برای ثروتمندان ظاهراً سرمایه‌گذاری و رشد را تحریک می‌کند. تحت انسان‌گرایی بازار، کاهش مالیات برای طبقه متوسط (که با مالیات‌های بالاتر بر طبقات بالا جبران می‌شود) همان چیزی است که در واقع رشد را تحریک می‌کند، با تشویق هزینه‌کرد و پس‌انداز توسط (در مورد ایالات متحده) حدود ۷۰ میلیون خانوار طبقه متوسط.

پارادایم نئولیبرالی، کارایی سرمایه را به عنوان بالاترین خیر اجتماعی و جبران خدمت کارگران را صرفاً به عنوان هزینه‌ای برای به حداقل رساندن در نظر می‌گیرد. به سیاستی مانند افزایش حداقل دستمزد نگاه می‌کند و می‌پرسد: این چقدر آسیب خواهد زد؟ تحت انسان‌گرایی بازار، سؤالات تغییر می‌کنند. چه سطحی از حداقل دستمزد بهترین نتایج را برای کل سیستم – برای کارگران، برای تقاضای مصرف‌کننده، برای اعتماد و مشارکتی که رشد به آن وابسته است – تولید می‌کند؟ در چه نقطه‌ای بازدهی کاهش می‌یابد؟ چگونه کف دستمزد را با اجرای قوانین ضد انحصار، حمایت از نیروی کار و سرمایه‌گذاری عمومی ترکیب کنیم تا اقتصادی به طور گسترده مرفه ایجاد کنیم که واقعاً رشد تولید می‌کند؟ اینها ممکن است سؤالات دشوارتری باشند، اما سؤالات بهتری نیز هستند.

بحث پیرامون حداقل دستمزد بسیار فراتر از درآمد افرادی که آن را کسب می‌کنند، اهمیت دارد، هرچند که این درآمدها نیز مهم هستند. قانون آهنین یک ادعای منزوی نبود. یکی از دیوارهای باربر کل بنای نئولیبرالی بود. اگر افزایش دستمزدها مشاغل را از بین نمی‌برد، پس نیروی کار صرفاً کالایی نیست که توسط عرضه و تقاضا قیمت‌گذاری شود. اگر نیروی کار صرفاً یک کالا نیست، پس کارگران نیز مصرف‌کننده هستند و سرکوب دستمزدهای آن‌ها، تقاضایی را که موتور رشد است، سرکوب می‌کند. اگر این درست باشد، پس یافته صندوق بین‌المللی پول کاملاً منطقی است: نابرابری بهای پویایی نیست؛ بلکه ویرانگر آن است.

قانون آهنین که می‌گفت افزایش دستمزدها مشاغل را از بین می‌برد، مرده است. شواهد آن را کشتند. آنچه باقی می‌ماند، دفن پارادایمی است که آن را زنده نگه داشت – و بازسازی کشوری است که آن را شکست.