در ۱ مارس ۲۰۲۶، دولت ایران رسماً اعلام کرد: «پس از یک عمر مجاهدت، رهبر معظم ایران، علی خامنهای، جام شیرین و گوارای شهادت را نوشید و به ملکوت اعلی پیوست.» گوینده تلویزیون دولتی خامنهای را به دلیل «تلاش بیوقفه و خستگیناپذیر» و «روح بلند و ملکوتیاش» ستایش کرد. همانطور که او اطلاعیه را میخواند، صدای شیون و زاری از پشت صحنه شنیده میشد. وقتی خواندن تمام شد، خود او نیز به گریه افتاد.
احتمالاً بیشتر ایرانیها هنگام شنیدن خبر درگذشت خامنهای گریه نکردند. رهبر ایران بیش از ۳۵ سال با مشت آهنین حکومت کرد و زنان، اقلیتها و هر کسی را که جرأت به چالش کشیدن او را داشت، سرکوب نمود. اما لحن دراماتیک اعلامیه مرگ، به نوعی، موجه بود: خامنهای بیش از هر کس دیگری، معمار جمهوری اسلامی و تمام پیامدهای آن است. اگرچه آیتالله روحالله خمینی با تسخیر قدرت در انقلاب ۱۹۷۹ ایران، حکومت تئوکراتیک را پایهگذاری کرد، اما جانشین او بود که آن را به کشوری که اکنون است، تبدیل کرد. این خامنهای بود که اطمینان حاصل کرد رهبر معظم در عمل و نه فقط در اصل، مرجع عالی ایران باقی بماند. این خامنهای بود که ایران را به سوی پیگیری هژمونی منطقهای سوق داد و بدین ترتیب آن را به درگیری دائمی با اسرائیل و ایالات متحده متعهد ساخت. و این خامنهای بود که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC) را که زمانی ارتشی با آیندهای نامشخص بود، به ستون مرکزی دولت تبدیل کرد.
نخبگان ایرانی به سرعت برای تعیین جانشین اقدام کردند. کمی بیش از یک هفته پس از مرگ او، مجلس خبرگان رهبری، نهاد روحانیون مسئول انتصاب رهبر، اعلام کرد که پسر خامنهای، مجتبی، این سمت را بر عهده خواهد گرفت. اما سرعت و خویشاوندی مانع از ایجاد خلأ قدرت در ایران نخواهد شد. تنها خامنهای فقید تجربه و جایگاه لازم برای کنترل جناحهای مختلف رژیم را داشت. در نتیجه، مقامات ارشد ایران اکنون در حال صفآرایی برای ترسیم آینده کشور هستند.
در زمان نگارش این مقاله، بازیگرانی که بهترین موقعیت را برای موفقیت دارند، آنهایی هستند که با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مرتبطاند، از جمله مجتبی خامنهای. سپاه پاسداران به عنوان قویترین نیروی مسلح ایران، منابع لازم برای تحمیل اراده خود بر مردم کشور را در اختیار دارد. این برای ایران نشانهای بد است. رهبران سپاه، عمدتاً تندروهایی هستند که در درگیری دائمی با نیروهای خارجی و داخلی رشد میکنند. اگر آنها قدرت را تثبیت کنند، تهران همچنان خصومت انعکاسی خود را با اسرائیل، ایالات متحده و عناصر دموکراسیخواه در داخل کشور حفظ خواهد کرد.
اما این آینده از پیش تعیینشده نیست. سیاستهای سرسختانه سپاه پاسداران به وضوح در حفاظت از کشور و به مراتب در منفعت رساندن به مردم آن، شکست خورده و مدتهاست که از سوی اصلاحطلبان رژیم بنبست تلقی میشود. و بسیاری از اصلاحطلبان، از جمله مقامات فعلی و رؤسای جمهور پیشین، وجود دارند که میتوانند مسیری آشتیجویانهتر را ترسیم کنند. اگر آنها بتوانند دولت را شکل دهند، ممکن است رژیم با مبادله برنامه هستهای و تجاوزات منطقهای خود با کاهش فشارهای اقتصادی و توسعه موافقت کند.
عملگرایان نبرد دشواری در پیش دارند. برخلاف تندروها، آنها قدرت مسلح کمی دارند. آنها همچنین اعتماد مردم ایران را به دلیل محکومیت ضعیف یا حمایت آشکار از سرکوب وحشیانه اعتراضات مردمی توسط رژیم از دست دادهاند. اما ایران در هرج و مرج است و افراد داخلی اصلاحطلب تجربه لازم برای هدایت دولت به سمت ثبات بیشتر را دارند. آنها میتوانند از این واقعیت که صفوف تندروها توسط حملات آمریکا و اسرائیل متلاشی شده است، برای به دست گرفتن قدرت استفاده کنند. با این حال، برای انجام این کار، آنها باید با وعده آیندهای صلحآمیزتر، مرفه و آزادتر از نظر سیاسی، به شهروندان سرخورده و دیرینه ایران روی آورند.
مراقبت از تخت سلطنت
علی خامنهای هرگز قرار نبود رهبر معظم ایران باشد. در طول انقلاب کشور، او تنها یکی از مریدان متعدد خمینی بود. وضعیت او به عنوان یک روحانی میانرده، که بیشتر به سیاست علاقهمند بود تا تولیدات علمی، او را پایینتر از استانداردهای مذهبی والایی قرار میداد که خمینی از حاکمان آینده انتظار داشت. خامنهای به سرعت متحدان قدرتمندی پیدا کرد و به شهرت رسید و در سال ۱۹۸۱ به ریاست جمهوری انتخاب شد. اما در آن زمان، حکومت کاریزماتیک خمینی، ریاست جمهوری را به یک موقعیت ثانویه تبدیل کرده بود. اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس مجلس، مورد اعتمادترین دست خمینی بود.
اما خمینی و حلقه داخلی او روحانیونی را که میتوانستند اقتدار مذهبی او را به چالش بکشند، کنار گذاشتند. برای مثال، آیتالله العظمی کاظم شریعتمداری از سمت خود به عنوان رئیس حوزه علمیه قم، که مرکز اصلی مرجعیت شیعه بود، برکنار شد و توسط معاونان خمینی در حصر خانگی قرار گرفت. رهبر معظم همچنین علیه جانشین اولیه خود، آیتالله حسینعلی منتظری که رویکردی مترقیتر داشت، به دلیل سرپیچی علنی از او در تعدادی از مسائل، از جمله مخالفت با اعدام هزاران زندانی سیاسی در پایان جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۶۷، روی گرداند. با وخامت حال او در سال ۱۳۶۸، خمینی دریافت که هیچ جانشین بالقوه قابل قبولی با اعتبار مذهبی لازم، سیاستهای صحیح و حمایت کافی در میان بقیه رژیم وجود ندارد. او سپس قانون اساسی را بازنویسی کرد تا هر روحانی میانردهای که از نظام حکومتی اسلامی ایران حمایت میکرد و از شرایط ژئوپلیتیکی کشور آگاه بود، بتواند جانشین او شود. این تغییرات به معاونان جوانتر خمینی اجازه داد تا برای تخت سلطنت او رقابت کنند – خامنهای نیز در میان آنها بود.
حتی در آن زمان نیز، صعود خامنهای به هیچ وجه قطعی نبود. در عوض، نامزد اصلی رفسنجانی بود. در واقع، رفسنجانی احتمالاً میتوانست این سمت را تضمین کند، اگر تصمیم نمیگرفت که پس از مرگ خمینی، رئیس جمهور ایران باشد. از نظر رفسنجانی، دفتر رهبری پس از مرگ خمینی اهمیت بسیار کمتری پیدا میکرد و ریاست جمهوری به موقعیتی با بیشترین اقتدار تبدیل میشد. بنابراین او خوشحال بود که دفتر رهبری را به دوستش خامنهای واگذار کند، و در واقع از خمینی و مجلس خبرگان رهبری به نفع خامنهای لابی کرد.
محتملترین آینده ایران، یک دولت استبدادی تحت کنترل نظامی است.
این کار جواب داد. خمینی در ۳ ژوئن ۱۹۸۹ درگذشت، خامنهای فردای آن روز به عنوان جانشین او منصوب شد و رفسنجانی ماه بعد به ریاست جمهوری انتخاب شد. اما اگر رفسنجانی فکر میکرد که در مسیری هموار برای تبدیل شدن به مرجع بیمنازع ایران قرار دارد، اشتباه میکرد. این دو مقام ارشد به زودی بر سر سیاستهای پس از جنگ دچار اختلاف و درگیر مبارزه قدرت شدند.
در ابتدا، رفسنجانی برتری داشت. او از تواناترین شاگردان خمینی و زیرکترین سیاستمدار ایران بود. او همچنین برنامه مشخصی برای بازسازی اقتصاد و زیرساختهای رو به فروپاشی کشور داشت. در مقایسه، خامنهای برنامه مشخصی نداشت. نگرانکنندهتر اینکه، او مشروعیت کمی داشت. در حالی که رفسنجانی با پیروزی در انتخابات رئیس جمهور شد و خمینی با رهبری انقلاب به رهبری رسید، خامنهای موقعیت خود را از طریق زد و بندهای پشت پرده به دست آورد. او از حمایت مردمی برخوردار نبود.
اما خامنهای ضعف جایگاه خود را تشخیص داد و به دنبال گروهی گشت که بتواند او را تقویت کند. نیازی به جستجوی طولانی نبود: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نیز به دنبال یک شریک سیاسی جدید بود. این سازمان به خمینی در شکست رقبایش پس از انقلاب کمک کرده بود، اما ویرانیها و هزینههای بالای جنگ با عراق جایگاه آن را خدشهدار کرده بود، و رفسنجانی در حال حرکت برای مهار نفوذ آن بود. با این حال، خامنهای خوشحال بود که به آن کمک کند تا جایگاه خود را حفظ و گسترش دهد. بدین ترتیب، خامنهای از برنامه داخلی سپاه پاسداران، که به دنبال بازگرداندن جامعه به ارزشهای اسلامی محافظهکارانه بود، حمایت کرد. او از اقتدار دفتر خود برای دادن صدای بیشتر به فرماندهان سپاه در سیاست داخلی و قدرت بیشتر در جامعه ایران استفاده کرد. سپاه نیز به نوبه خود، از قدرت مسلح خود برای اجبار و دستگیری چهرههای اصلاحطلب، از جمله کسانی که با رفسنجانی همسو بودند، استفاده کرد. هنگامی که رفسنجانی پس از دو دوره از سمت خود کنارهگیری کرد، ریاست جمهوری بسیاری از درخشش خود را از دست داده بود.
با آغاز هزاره جدید، رابطه همزیستی بین خامنهای و سپاه به طور کامل حکومت تندروها را در تهران تثبیت کرده بود. سپاه پاسداران بارها تظاهرات و اعتراضات دانشجویی طرفدار اصلاحات را سرکوب کرد. این نهاد مانع از ایجاد تغییرات معنادار توسط محمد خاتمی، جانشین اصلاحطلب رفسنجانی شد. حتی محمود احمدینژاد، یک تندرو همفکر که از سال ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۳ به عنوان رئیس جمهور خدمت کرد، توسط خامنهای و سپاه به دلیل تلاش برای بازگرداندن نفوذ به قوه مجریه به حاشیه رانده شد. تنها خامنهای و سپاه میتوانستند قدرت واقعی را در دست داشته باشند.
توهمات عظمت
شراکت رهبر معظم با سپاه، تا حدی به دلیل برنامه داخلی محافظهکارانه اسلامی مشترک آنها، موفقیتآمیز بود. اما به دلیل همگرایی دیدگاههای آنها در مورد امور جهانی نیز موفق بود. هر دو به دنبال این بودند که دیدگاه خمینی از جهان – که در آن ایالات متحده دشمن اصلی تمدن اسلامی و اسرائیل سازوکار اصلی نفوذ آمریکا بود – را به محور سیاست خارجی ایران تبدیل کنند. «آزادسازی بیتالمقدس» – یعنی شکست اسرائیل به عنوان یک کشور یهودی – و واژگونی نظم بینالمللی تحت رهبری آمریکا به اهداف اصلی آنها تبدیل شد.
در ابتدا، پیشرفت با دشواری همراه بود. حرکت ایران برای صدور انقلاب اسلامی خود در میانه جنگ با عراق شتاب خود را از دست داد. دهه ۱۹۹۰ به دورهای تبدیل شد که مسائل داخلی آن را تعریف میکرد، و عملیات خارجی سپاه پاسداران عمدتاً به انجام اقدامات تروریستی کاهش یافت. با این حال، سپاه بلندپرواز باقی ماند، و هنگامی که ایالات متحده در سال ۲۰۰۱ به افغانستان و در سال ۲۰۰۳ به عراق حمله کرد، بخت آنها تغییر کرد. هر دو عملیات درگیریهای بیفرجام و مستعد سوءاستفاده ایجاد کردند، و ایران که با هر دو کشور مرز مشترک داشت، در موقعیت عالی برای بهرهبرداری از تحولات منطقهای قرار گرفت. بدین ترتیب سپاه پاسداران به سرعت مداخلات مخفیانه را آغاز کرد. در افغانستان، در هر دو طرف درگیری نقشآفرینی کرد اما در نهایت از جناحهایی از طالبان حمایت کرد و به آنها بودجه و اسلحه رساند. در عراق، تهران برای مبارزه با نیروهای آمریکایی، شبهنظامیان جدیدی را پرورش داد. هنگامی که نیروهای آمریکایی در سال ۲۰۱۱ عراق را ترک کردند، این پیوندها باقی ماندند و تهران به قدرتمندترین بازیگر خارجی در بغداد تبدیل شد. موفقیت در هر دو مکان الگویی برای ایران فراهم کرد. هنگامی که بهار عربی در دهه ۲۰۱۰ منطقه را فرا گرفت و درگیریهای جدیدی را آغاز کرد، سپاه پاسداران از بیثباتی بهرهبرداری کرد تا با بازیگران مسلح مختلف روابط برقرار کند، در سوریه مداخله کرد تا دولت بشار اسد را از فروپاشی نجات دهد و بعدها به حوثیها در یمن برای به قدرت رسیدن کمک کرد.
سیاست خارجی جسورانه خامنهای با جاهطلبی او برای تبدیل ایران به یک قدرت نظامی بزرگ مطابقت داشت. رژیم به شدت در تسلیحاتی سرمایهگذاری کرد که به ایران اجازه میداد دشمنان خود را از راه دور تهدید کند، که منجر به توسعه برنامههای پیچیده موشکی و پهپادی شد. رژیم همچنین برای تسلط بر غنیسازی هستهای تلاش کرد. اگرچه تهران دائماً هرگونه تلاش برای تولید سلاح هستهای را انکار میکرد – خامنهای حتی فتوای مذهبی مبنی بر ممنوعیت آنها صادر کرد – پیشرفت این برنامه بسیار فراتر از نیازهای استفاده غیرنظامی بود. حداقل، فعالیتهای هستهای ایران، مواد و دانش لازم برای ساخت بمب را به کشور میداد.
برای مدتی، این استراتژی مؤثر بود. تا اوایل دهه ۲۰۲۰، ایران بازیگر سیاسی غالب در بخش وسیعی از خاورمیانه، از جمله عراق، لبنان و یمن بود. توسعهطلبی ایران و درگیریهای ناشی از آن، سپاه پاسداران را در داخل رژیم بیش از پیش قدرتمند کرد و آن را به صدای غالب در امور خارجی تبدیل نمود. طرحهای گسترده امنیتی آن نیز به آن اجازه داد تا سهم بزرگی از اقتصاد ایران را کنترل کند.
با این حال، هزینههای این رویکرد فوقالعاده بود. برای مثال، هزینههای نظامی عظیم مانع از سرمایهگذاری تهران در مردم ایران شد. برنامههای هستهای و موشکی کشور منجر به تحریمهای شدید آمریکا گردید. بدین ترتیب اقتصاد ایران رو به زوال رفت در حالی که تورم سر به فلک کشید. ایرانیان شروع به اعتراض علیه دیکتاتور غیرانتخابی خود کردند – ابتدا در سال ۲۰۰۹، سپس به طور متناوب از ۲۰۱۷ تا ۲۰۲۲، و اخیراً، در دسامبر و ژانویه.
در نهایت، تهران شروع به مواجهه با شکستهای بینالمللی کرد. پس از حمله حماس، یکی دیگر از متحدان ایران، به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، رژیم صهیونیستی از اکراه قبلی خود برای نابودی ظرفیتهای جمهوری اسلامی دست کشید. طی دو سال بعد، بارها به حزبالله، مواضع سپاه در سوریه و حوثیها حمله کرد. در نهایت، بسیاری از پدافندهای هوایی و سایتهای تولید موشکی ایران را از بین برد و با کمک ایالات متحده، بسیاری از تأسیسات هستهای ایران را بمباران و منهدم کرد. در فوریه ۲۰۲۶، دو کشور دوباره حمله کردند و خامنهای و دیگر مقامات برجسته را کشتند و کل دستگاه نظامی و امنیتی ایران را به شدت تضعیف کردند.
بحران ایمان
مرگ خامنهای راه را برای تغییر در ایران گشوده است. اما تاکنون، پیامد اصلی آن، قدرت گرفتن سپاه پاسداران بوده است. در زمان کشته شدن، خامنهای تنها بازدارنده در برابر هوسهای این گروه بود و اطمینان میداد که اگرچه سپاه پاسداران بیشتر اوقات به آنچه میخواست میرسید، اما هرگز کاملاً پیروز نبود. اکنون، هیچ رقیبی ندارد. چه مجتبی خامنهای باقی بماند یا نماند (تا زمان نگارش این مقاله، مقامات آمریکایی میگویند او زخمی است)، دفتر رهبر معظم دیگر جایگاه لازم برای جلوگیری از برنامه سپاه را نخواهد داشت. رهبر معظم جدید، همانقدر که ناظر سپاه خواهد بود، عامل آن نیز هست.
این امر به نوبه خود میتواند به معنای آن باشد که مقامات منتخب ایران کمتر از همیشه قدرت دارند. در زمان خامنهای، قوه مجریه ایران گاهی اوقات با سپاه پاسداران مخالفت میکرد؛ برای مثال، رهبر معظم به رئیس جمهور حسن روحانی، یک اصلاحطلب که از سال ۲۰۱۳ تا ۲۰۲۱ خدمت کرد، اجازه داد تا با وجود مخالفت سپاه، توافق هستهای ۲۰۱۵ را با ایالات متحده مذاکره و امضا کند. رئیس جمهور اصلاحطلب کنونی، مسعود پزشکیان، در موقعیت بسیار ضعیفتری قرار دارد.
محتملترین آینده ایران، یک دولت استبدادی تحت کنترل نظامی با یک حاکم مذهبی اسمی است. چنین دولتی تقریباً به طور قطع جنگطلب خواهد بود. سپاه پاسداران تحت تسلط تندروها است، بنابراین آماده است تا به مقابله با اسرائیل و ایالات متحده ادامه دهد و آنچه از اقتصاد کشور باقی مانده است را صرف بازسازی نظامی کند. برای کمک به این امر، این مقامات احتمالاً به دنبال کمک از چین و روسیه، دو حامی اصلی ایران، خواهند بود.
اما این مسیر با چالشهای جدی همراه است. پکن و مسکو درگیر مشکلات سیاست خارجی خود هستند و باید روابط خود با ایران را با روابط خود با کشورهای عربی که اکنون از ایران به دلیل حمله به آنها در تلافی حملات ایالات متحده و اسرائیل خشمگین هستند، متعادل کنند. بعید است که آنها به ایران در بازپسگیری نفوذ منطقهای از دست رفتهاش کمک کنند. در همین حال، تهران ورشکسته است. نمیتواند به سرعت ارتش خود را بازسازی کند، زیرساختهای زیرزمینی جدیدی برای از سرگیری برنامه هستهای خود ایجاد کند یا نیروهای نیابتی خود را مسلح سازد، به خصوص همه اینها را به طور همزمان. در این میان، تجاوزات و عدم تمایل آن به سازش، تنها حملات آینده را به دنبال خواهد داشت. و هرچند که رژیم در لفاظیهای بیمحتوای مقاومت خود آرامش مییابد، اما سخنان تند به نارضایتی شدید مردم ایران رسیدگی نخواهد کرد یا شورشهای آتی را فرونخواهد نشاند. برای حفظ قدرت، مقامات رژیم باید همچنان به خشونت متکی باشند.
مردم عادی ایران هنوز یک قهرمان واقعی در داخل دولت نداشتهاند.
سپاه پاسداران اهمیتی نمیدهد. از نظر رهبران آن، حفظ قدرت بر اساس شرایط خودشان اهمیت دارد؛ زندگی مردم عادی ایران بیاهمیت است. آنها از خشم خود نسبت به اسرائیل و ایالات متحده انرژی میگیرند، و این خشم به لطف جنگ به طور تصاعدی افزایش یافته است. اما همه در رژیم نمیخواهند آینده ایران شبیه گذشتهاش باشد، به ویژه با توجه به اینکه سیاستهای آن به فاجعه انجامید، اقتصادش را ورشکست کرد و بخشهای وسیعی از مردم ایران را علیه رژیم برانگیخت. این امر سرمایه سیاسی داخلی سپاه را از بین برده و آن را در برابر حملات منتقدان در داخل رژیم آسیبپذیر کرده است. اکنون که علی خامنهای دیگر حضور ندارد تا به عنوان یک بازدارنده عمل کند، این گروه اقتدار بیشتری کسب کرده است. اما مرگ او همچنین بزرگترین و قدرتمندترین حامی سپاه را نیز از بین میبرد.
سپاه پاسداران ممکن است در جمعآوری ظرفیتهای قهریه خود نیز با مشکل مواجه شود. جنگ صفوف آن را ویران کرده است، از جمله با کشتن بسیاری از شخصیتهای توانا، مانند علی لاریجانی، مقام ارشد امنیتی، و علی شمخانی، مشاور ارشد خامنهای فقید. در همین حال، اکثر رهبران اصلاحطلب توانا در امان ماندهاند. این افراد شامل پزشکیان، روحانی و خاتمی هستند که دومی برجستهترین اصلاحطلب کشور باقی مانده است. همچنین احمدینژاد نیز شامل میشود که پس از ریاست جمهوری خود را به عنوان منتقد وضع موجود معرفی کرد و عملاً در حصر خانگی قرار گرفت. (حملات آمریکا و اسرائیل ممکن است به رهایی او از حصر کمک کرده باشد.) در نهایت، این افراد میتوانند شامل همکاران به ظاهر تندروی سپاه باشند که کمتر متعصب هستند، مانند محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس، که تلاش کرده است خود را به عنوان یک مدیر عملگرا معرفی کند و نفوذ کافی در داخل نظام برای تغییر آن را دارد. این مقامات همگی عملگرایان زیرکی هستند و میتوانند از گشایش جدید در رژیم ایران برای پیشبرد تغییر بهرهبرداری کنند. آنها میتوانند این کار را با یکپارچه کردن دولت، کار در پشت صحنه برای بسیج حمایت از مسیری متفاوت، و ارائه پرونده خود به مردم انجام دهند. اگر این چهرهها بتوانند برنامه مشخصی برای بهبود اقتصاد کشور، حل ناامنی و کاهش فشارهای اجتماعی – همه در خدمت حفظ نظام تئوکراتیک – ارائه دهند، سپاه ممکن است در نادیده گرفتن آنها با مشکل مواجه شود.
تغییری که میتوان به آن باور داشت
گروه نهایی که میتواند تهران را مجبور به تغییر مسیر کند: مردم عادی ایران. آنها قدرتمندترین منبع بالقوه مشروعیت ملی هستند. آنها هنوز یک قهرمان واقعی در داخل دولت نداشتهاند، اما هرگز فرصت بهتری برای کسی در داخل رژیم نبوده است که چنین نقشی را ایفا کند.
اعتراضات گسترده گذشته اصلاحات اساسی به بار نیاورده است. اما جامعه ایران هنوز طبقاتی با نفوذ واقعی دارد. یکی از آنها بازاریان خُرد کشور هستند که درصد کمی از جمعیت ایران را تشکیل میدهند اما اقتصاد سنتی و مراکز مهم شهری را کنترل میکنند. در طول دو دهه اول تاریخ جمهوری اسلامی، بازاریان مهمترین پایگاه حمایتی حکومت تئوکراتیک بودند، با این حال سالها بیثباتی اقتصادی حمایت آنها را از رژیم فرسایش داده است. به همین ترتیب، بسیاری از اتحادیههای صنفی و کارگری ایران بر بخشهای انرژی و حملونقل کشور نفوذ دارند و از افول کشور رنج بردهاند. اگر بازاریان و گروههای کارگری متحد شوند، میتوانند بخش عمدهای از اقتصاد را از طریق اعتصابات و تحریمها متوقف کنند.
نسل جوان ایران نیز میتواند یک متحد قدرتمند باشد. جوانان هیچ ارتباطی با انقلاب ۱۹۷۹ ندارند و رژیم را فقط به دلیل فساد و بیرحمی میشناسند. زندگی آنها توسط دههها درگیری و محرومیت شکل گرفته است. آنها بیشتر اعتراضات اخیر را رهبری کردهاند و بیشترین آسیب را از کارزار خشونتآمیز رژیم علیه مخالفتها متحمل شدهاند. با این حال، آنها همچنان از نظر سیاسی پرانرژیترین گروه جمعیتی هستند. یک سیاستمدار مبتکر که به دنبال تغییر است میتواند با موفقیت در انگیزه دادن به این گروه، میلیونها دنبالکننده مشتاق به دست آورد.
اگر عملگرایان یا اصلاحطلبان ایران موفق به کسب قدرت شوند، آینده کشور میتواند بسیار متفاوت از گذشتهاش باشد. رهبران جدید آن احتمالاً بر بهبود اقتصاد و گسترش پایگاه حمایت دولت تمرکز خواهند کرد، وظیفهای که آنها را مجبور به جستجوی راههایی برای خروج از درگیری دائمی با واشنگتن میکند. بنابراین، ممکن است آنها به دنبال یک توافق بزرگ با ایالات متحده یا یک سری مصالحهها باشند که در مجموع منجر به امتیازاتی در جبهههای هستهای و نظامی در ازای رفع تحریمها شود. انجام این کار به مردم ایران دلیلی برای امیدواری و در نتیجه، تمایل کمتری برای شورش خواهد داد.
ایالات متحده باید تلاش کند تا این عناصر عملگراتر را به روشهایی فراتر از صرفاً کشتن رقبای تندروی آنها، توانمند سازد. برای مثال، واشنگتن باید با هر کسی که مایل به گفتگو است، تعامل دیپلماتیک داشته باشد. داشتن یک خط ارتباط مستقیم با واشنگتن به خودی خود به عناصر عملگرا نفوذ بالقوه بیشتری در داخل سیستم خواهد داد. ایالات متحده همچنین باید به طور فعال مشوقهای سنجیدهای به ایران، مانند رفع هدفمند تحریمها، در ازای تمایل آن به مصالحه در حوزههای کلیدی ارائه دهد. حتی رهبران میانهروتر ایران نیز بعید است که خواستههای حداکثری واشنگتن را بپذیرند، اما آنها میتوانند با گامهای تدریجی موافقت کنند که در ابتدا بر مسئله هستهای تمرکز کرده و بعداً به سیاست نظامی و خارجی گسترش یابد. مقامات آمریکایی همچنین میتوانند ایران را تحت فشار قرار دهند تا آزادیهای اجتماعی بیشتری را فراهم کند و به آزار و اذیت اقلیتهای مذهبی پایان دهد – اقداماتی که احساسات ضد رژیم را در جامعه ایران کاهش خواهد داد.
چنین اقداماتی راه حل نهایی نخواهد بود. عملگرایان رژیم به سختی مدافع دموکراسی هستند؛ حتی اگر تندروها ایران را به ورطه نابودی کشاندند، میانهروهای کشور نیز کاملاً همدست بودند. اما با وجود تمام بمبارانها، رژیم دستنخورده باقی مانده است، و هیچ جایگزین قابل قبولی وجود ندارد که آماده جایگزینی آن باشد. در نتیجه، موثرترین راه برای تغییر تهران به سمت بهتر، کار با افراد داخلی است که از تغییر حمایت میکنند. آنها میدانند که سیستم چگونه کار میکند و چگونه میتوان سیستم را به کار گرفت. و پس از دههها سلطه افراطگرایان، آشفتگی ایران به این میانهروها فرصتی برای اعمال تغییر میدهد.