تصویرسازی از ماتئو جوزپه پانی / آتلانتیک
تصویرسازی از ماتئو جوزپه پانی / آتلانتیک

آنچه چپ‌گرایان در مورد پوپولیسم درک نمی‌کنند

مشکل در تمرکز بر نابرابری، الیگارشی، و سایر مفاهیم انتزاعی

یکی از رازهای بزرگ در مورد ظهور پوپولیسم، هم در ایالات متحده و هم در اروپا، این است که چرا پوپولیسم به نفع راست سیاسی بسیار بیشتر از چپ سیاسی بوده است. سال‌هاست که مترقیون آمریکایی تلاش می‌کنند مردم را در مورد نرخ‌های فزاینده نابرابری اقتصادی تحریک کنند، با این انتظار که این خشم می‌تواند حمایت بیشتری را برای حزب دموکرات به ارمغان آورد. با این حال، دستاوردهای انتخاباتی این تلاش تقریباً ناچیز بوده است. تور "مبارزه با الیگارشی" که اخیراً توسط چهره‌های برجسته سوسیالیست-دموکرات، برنی سندرز و الکساندریا اوکاسیو-کورتز، به پایان رسید، تقریباً هیچ بازتابی در افکار عمومی نداشت.

ترقی‌خواهان ممکن است به درستی این سوال را داشته باشند: چطور آمریکایی‌ها می‌توانند از وضعیت اقتصادی خود اینقدر ناراضی باشند و در عین حال نتوانند ارتباط واضحی با علل واقعی ناراحتی خود برقرار کنند؟ چگونه می‌توانند از مهاجران عصبانی باشند و نه از میلیاردرها؟ در گذشته، پوپولیست‌های چپ‌گرا و جنبش‌های پوپولیستی چپ‌گرا به موفقیت‌های سیاسی دست یافته‌اند. چرا همتایان آنها امروزه برای پیشبرد هر کاری اینقدر مشکل دارند؟

مشکل از ناتوانی در درک روانشناسی زیربنای پوپولیسم ناشی می‌شود. به طور کلی، پوپولیسم امروزه شورشی علیه نخبگان شناختی است، نه نخبگان اقتصادی. محور آن تأیید عقل سلیم بر نظریه‌های پیچیده‌ای است که روشنفکران به آن علاقه دارند. با استناد به نابرابری و الیگارشی، پوپولیست‌های بالقوه در جناح چپ از مفاهیم انتزاعی شکایت می‌کنند — رویکردی که احتمالاً بیش از آنکه رای‌دهنده عادی را جذب کند، او را دور می‌سازد.

پوپولیسم محبوب است زیرا با عبارات ملموس با رأی‌دهندگان صحبت می‌کند و به آنها می‌گوید که اولین غرایزشان — در مورد اقتصاد و موارد دیگر — درست است. امسال، حداقل یک نفر معمای ایجاد یک پیام پوپولیستی چپ‌گرای موفق را حل کرد: زهران ممدانی، شهردار منتخب نیویورک، که یک سوسیالیست دموکرات است و از ۱ درصد در نظرسنجی‌های اولیه به بیش از ۵۰ درصد آراء در انتخابات عمومی رسید، صراحتاً قول داد که قیمت مواد غذایی را ارزان‌تر کند و اجاره‌بها را ثابت نگه دارد. بسیاری از دموکرات‌ها دوست دارند بدانند چگونه می‌توانند این موفقیت ممدانی را تکرار کنند.

همانطور که استیون کولبرت مدت‌ها پیش توضیح داد، عقل سلیم از تفکر "از روی غریزه، نه از روی مغز" ناشی می‌شود. روانشناسان راه پیچیده‌تری برای بیان این تمایز دارند. همانطور که خوانندگان کتاب‌های تفکر، سریع و کند نوشته دانیل کانمن یا پلک‌زدن نوشته مالکوم گلدول می‌دانند، ذهن انسان دو سیستم مختلف شناختی را از خود نشان می‌دهد. اولی سریع و ملموس است و بر نمایش‌های اولیه از چیزهایی که می‌توان دید، شنید و لمس کرد تمرکز دارد. دومی کندتر و پرزحمت‌تر است، اما قادر به انتزاع و استدلال منطقی است. در برخی موارد، این دو سیستم نتایج متفاوتی تولید می‌کنند. این می‌تواند به اختلاف نظرهای پایدار بین عقل سلیم و نظر کارشناسان منجر شود.

ویژگی بارز یک پیام پوپولیستی، تکیه بر شناخت سریع است. سیاستمداران پوپولیست بر نمایش‌های اولیه از جهان، مانند قیمت مواد غذایی، تمرکز می‌کنند تا مفاهیم انتزاعی، مانند قابلیت خرید. همه می‌توانند تصویر قیمت آب پرتقال یا نان را در قفسه سوپرمارکت به ذهن بیاورند. رئیس‌جمهور دونالد ترامپ در طول مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری خود در سال گذشته، زمان زیادی را صرف فراخوانی چنین تصاویر ذهنی کرد. او بارها برای توضیح پیروزی خود گفته است: "مواد غذایی، چه کلمه ساده‌ای." بسیاری از لیبرال‌ها سخنان او را به تمسخر گرفتند.

ممدانی ظاهراً یکی از معدود کسانی بود که از سخنان ترامپ نتیجه‌گیری واضحی گرفت: به جای تمسخر او، شاید چپ‌گرایان نیز باید در مورد مواد غذایی صحبت کنند. بنابراین یکی از وعده‌های اصلی ممدانی این بود که با ایجاد فروشگاه‌های مواد غذایی عمومی تحت مدیریت شهر، قیمت مواد غذایی را در نیویورک کاهش دهد. کارشناسان اعتراض کردند که فروشگاه‌های مواد غذایی معمولاً با حاشیه سود کمی فعالیت می‌کنند و هزینه‌های اصلی در مراحل بالاتر زنجیره تأمین رخ می‌دهد. ممدانی نیز مانند بیشتر افراد تحصیل‌کرده، احتمالاً این را می‌داند. مشکل اینجاست که زنجیره تأمین یک مفهوم کاملاً انتزاعی است و بنابراین برای فرد عادی ممکن است اصلاً وجود نداشته باشد. هیچ‌کس در مورد یک زنجیره تأمین هیجان‌زده نمی‌شود.

بدیهی است که یک برنامه منطقی برای کاهش قیمت غذا مستلزم رسیدگی به مسائلی مانند یارانه‌های کشاورزی، هزینه‌های حمل و نقل و هزینه‌های خرده‌فروشی است، اما یک نامزد سیاسی با صحبت کردن به این شیوه، فرد عادی را هیجان‌زده نخواهد کرد. افرادی که از هزینه زندگی عصبانی هستند، بر آخرین حلقه زنجیره، یعنی سازمان‌های روبرو با مصرف‌کننده، تمرکز خواهند کرد و این به معنای سوپرمارکت است.

پیشنهاد ممدانی در مورد فروشگاه‌های مواد غذایی، یک موازی واضح با خشم‌هایی دارد که غالباً متوجه شرکت‌های بیمه درمانی است. دسامبر گذشته، تیراندازی هدفمند به یک مدیر اجرایی UnitedHealthcare در خیابان منهتن، یک آتش‌سوزی پوپولیستی را شعله‌ور کرد و منجر به ستایش گسترده لوئیجی مانگیونه، مرد متهم به قتل، شد. در آن مورد نیز، متخصصان سعی کردند سوابق را اصلاح کنند و اشاره کردند که شرکت‌های بیمه درمانی نیز حاشیه سود نسبتاً کمی دارند و واقعاً مسئول بخش زیادی از هزینه‌های اضافی سیستم مراقبت‌های بهداشتی ایالات متحده نیستند. با این حال، این تحلیل متکی بر مجموعه‌ای از مفاهیم انتزاعی است که جذابیت ذاتی ندارند. برای افرادی که خشمگین هستند — که احتمالاً شامل یک سوم خانوارهای آمریکایی دارای بدهی پزشکی می‌شود — شرکت‌های بیمه درمانی به طور طبیعی مورد سرزنش قرار می‌گیرند.

سندرز، اوکاسیو-کورتز و متحدانشان البته فقط به طور انتزاعی الیگارشی و نابرابری را محکوم نمی‌کنند. آنها همچنین میلیاردرها را مقصر می‌دانند — کسانی که ممکن است تصور شود اهداف آشکاری برای خشم عمومی هستند. با این حال، مشکل شکایت از قایق تفریحی جف بزوس یا معافیت‌های مالیاتی ایلان ماسک این است که این افراد کاملاً خارج از طبقه مرجع همه به جز تعداد بسیار کمی از آمریکایی‌ها هستند. تا حدی که مردم از آنچه دیگران دارند ناراحت می‌شوند، نگرش آنها بر اساس مقایسه با یک گروه مرجع خاص است. آنها فردی را با پیشینه‌ای تقریباً مشابه خودشان انتخاب می‌کنند، سپس سطح موفقیت و رفاه مادی خود را با مقایسه وضعیتشان قضاوت می‌کنند. به همین دلیل است که گردهمایی‌های دبیرستانی پراسترس هستند. در همین حال، فوق‌ثروتمندان ممکن است در سیاره دیگری زندگی کنند، تا جایی که به مقایسه‌های اجتماعی مربوط می‌شود. به جای احساس خشم و رنجش نسبت به آنها، بسیاری از آمریکایی‌ها صرفاً موفقیت آنها را تحسین می‌کنند. برنامه تلویزیونی طولانی‌مدت سبک زندگی ثروتمندان و مشهورها یک تحریک کمونیستی نبود؛ بلکه جشن سرمایه‌داری آمریکایی بود.

در نهایت، اهریمن‌سازی میلیاردرها تنها تا حدی کارساز است. شاید به همین دلیل بود که پیشنهاد ممدانی برای افزایش مالیات بر ثروتمندان با وعده‌های ملموس‌تری مانند رایگان کردن سفرهای اتوبوس و کاهش قیمت‌ها در غرفه‌های حلال همراه شد. شکاکان اهمیت ملی کارزار او را کم اهمیت جلوه داده‌اند، به این دلیل که نیویورک به نرم‌خویی در برابر سوسیالیسم مشهور است، اما درس واقعی کمتر به ایدئولوژی ممدانی و بیشتر به جزئیات‌گرایی او مربوط می‌شود.

برای انجام مؤثر پوپولیسم، سیاستمداران نه تنها باید بر مشکلاتی تمرکز کنند که مردم به آن اهمیت می‌دهند؛ بلکه باید چارچوب‌بندی عمومی از این مشکلات را نیز بپذیرند. این امر برای چپ‌گرایان یک معضل ایجاد می‌کند، زیرا این چارچوب‌بندی، در یک جامعه مدرن پیچیده، معمولاً نادرست خواهد بود. در نتیجه، سیاستمداران چپ‌گرا در یافتن مسائلی که بتوانند در آن به‌طور واقعی پوپولیست باشند، دچار مشکل می‌شوند. بسیاری از مشکلاتی که آنها امید به حل‌شان را دارند، مانند تغییرات آب و هوایی، کمبود مسکن، و افزایش سرسام‌آور هزینه‌های مراقبت‌های بهداشتی، پیچیده هستند. این بدان معناست که سیاست‌های لازم برای حل آنها نیز پیچیده است و نمی‌توان بدون ورود به قلمرو انتزاع آنها را توضیح داد. شعارهایی که با مردم همخوانی دارند، به ندرت به سیاست‌های موفقیت‌آمیز تبدیل می‌شوند.

البته، پوپولیست‌های چپ‌گرای واقعی وجود داشته‌اند، اما سابقه ضعیفی در دستیابی به اهداف سیاست‌گذاری مترقی دارند. مورد هوگو چاوز را در نظر بگیرید که از ۱۹۹۹ تا زمان مرگش در ۲۰۱۳ بر ونزوئلا حکومت کرد. چاوز یک پوپولیست واقعی بود، به این معنا که او واقعاً نظریه‌های پیچیده روشنفکران را رد می‌کرد. پاسخ او به تورم در اقتصاد ونزوئلا، و به ویژه به افزایش قیمت مواد غذایی، اعمال مجموعه‌ای از کنترل قیمت‌ها بر کالاهای اساسی بود. در این فرآیند، او کل بخش‌هایی از اقتصاد را در هم شکست – برای مثال، با غیرممکن کردن فروش برخی غذاها به جز با ضرر. مردم با خارج کردن کالاهای خود از بازار واکنش نشان دادند. پس از مرگ چاوز، جانشین او سیاست‌هایش را ادامه داد. میلیون‌ها ونزوئلایی به گرسنگی سوق داده شدند و اقتصاد تقریباً به طور کامل سقوط کرد – یکی از بزرگترین فجایع اقتصادی خودخواسته دوران مدرن.

مشکل این نیست که چاوز یک سوسیالیست بود، بلکه این است که او یک پوپولیست بود. اگر خود را به بازنمایی‌های اولیه جهان محدود کنیم، تورم به صورت افزایش عمومی قیمت کالاها به نظر می‌رسد. اما ظاهر فریبنده است. تورم در واقع فقط کاهش ارزش پول است. سیاستمدارانی که مایلند به جای غریزه، از عقل خود در این مورد پیروی کنند، معمولاً متقاعد می‌شوند که توقف این کاهش نیازمند سیاست پولی سخت‌گیرانه‌تر است. این دقیقاً برعکس پاسخ پوپولیستی است. کاری که چاوز انجام داد، کاری بود که هر کسی که به شیوه‌ای ملموس استدلال کند، تمایل به انجام آن را داشت: او به افرادی که قیمت‌ها را افزایش داده بودند دستور داد که از این کار دست بردارند. و وقتی از نحوه واکنش آنها خوشش نیامد، گارد ملی را فرستاد تا کالاهای آنها را توقیف کند.

در اینجا می‌توان مشکل حسادت به پوپولیسم را که در سال‌های اخیر چپ‌گرایان را فرا گرفته، مشاهده کرد. ابداع شعارهای پوپولیستی مؤثر که جنبه‌های مختلف جهان مدرن را محکوم می‌کنند، چندان دشوار نیست. مشکل اینجاست که اگر برنده شوید، چه باید کرد. از آنجا که شعارها عموماً با سیاست‌های عملیاتی مطابقت ندارند، بهبود زندگی مردم مستلزم نوعی فریب و جایگزینی است.

ممدانی آشکارا یک مبارز با استعداد است و حتی به نظر می‌رسد که به خوبی ترامپ را درک می‌کند و با او کنار می‌آید. او همچنین انعطاف‌پذیری ایدئولوژیکی از خود نشان داده است: پس از کنار گذاشتن لفاظی‌های گذشته خود در مورد کاهش بودجه پلیس، اکنون قصد دارد جسیکا تیش، کمیسر پلیس شهر را در سمت خود ابقا کند. با این حال، بزرگترین چالش او اکنون این است که چگونه وعده‌های پوپولیستی را که باعث انتخابش شدند، کنار بگذارد تا بتواند بر اجرای سیاست‌های تکنوکراتیک که واقعاً برای بهبود زندگی شهروندانش لازم است، تمرکز کند.


این مقاله از پستی در ساب‌استک جوزف هیث، "در زمان مقرر"، اقتباس شده است.