آدولف هیتلر، صدراعظم آلمان، در مراسم افتتاحیه بازی‌های المپیک در برلین، اوت ۱۹۳۶
آدولف هیتلر، صدراعظم آلمان، در مراسم افتتاحیه بازی‌های المپیک در برلین، اوت ۱۹۳۶

هشدارهایی از وایمار: چرا چانه‌زنی با اقتدارگرایان شکست می‌خورد

چرا چانه‌زنی با اقتدارگرایان شکست می‌خورد

در ۲۳ مارس ۱۹۳۳، در اتاقی کم‌نور با بوی ماندگار دود سیگار، لودویگ کاس تلاش می‌کرد خود را متقاعد کند که تصمیم درستی گرفته است. او که یک کشیش کاتولیک و رهبر حزب مرکزی آلمان بود، در چهارراهی قرار داشت. برای چندین سال، حزب او سعی در جلوگیری از به قدرت رسیدن آدولف هیتلر کرده بود. اما در سال ۱۹۳۲، ناسیونال سوسیالیست‌ها (نازی‌ها) به بزرگترین نیروی پارلمان تبدیل شدند و در ژانویه ۱۹۳۳، هیتلر صدراعظم شد. در حالی که او برای تحکیم قدرت حرکت می‌کرد، حزب مرکز آخرین مانع باقی‌مانده در برابر تلاش او برای کنترل کامل آلمان بود.

هیتلر قانون توانمندساز (Enabling Act) را معرفی کرده بود که به او و کابینه‌اش اختیارات گسترده‌ای برای حکمرانی با فرمان می‌داد، و بدین ترتیب دموکراسی را در هسته خود از بین می‌برد. این قانون برای تصویب به اکثریت دو سوم نیاز داشت. سوسیال دموکرات‌ها – تنها گروه قابل توجه دیگری از نمایندگان پارلمان که همچنان اساساً از دموکراسی حمایت می‌کردند – برای جلوگیری از آن به تنهایی کافی نبودند. اگر حزب مرکز نیز مقاومت می‌کرد، می‌توانست مانع تصویب قانون شود.

اما کاس درنگ کرد. او از آنچه در صورت سرپیچی حزبش از نازی‌ها اتفاق می‌افتاد، می‌ترسید. آیا حزبش دوام می‌آورد؟ آیا دموکراسی در صورت مقاومت حزب او می‌توانست ادامه یابد؟ نیروهای شبه‌نظامی هیتلر قبلاً شروع به دستگیری مخالفان سیاسی کرده بودند. کاس خود را متقاعد کرد که بهترین گزینه او همکاری است – کار در چارچوب واقعیت جدید به جای اینکه توسط آن له شود. او به همکارانش گفت: «ما باید روح خود را حفظ کنیم، اما رد قانون توانمندساز عواقب ناخوشایندی برای حزب ما خواهد داشت.» این قانون با ۴۴۴ رأی موافق در برابر ۹۴ رأی مخالف به تصویب رسید و راه را برای دیکتاتوری هیتلر باز کرد.

این رویداد منطق خطرناک انفعال و واگذاری را نشان می‌دهد: این باور که در مواجهه با تهدیدی فزاینده برای دموکراسی، تسلیم یک استراتژی است، همکاری با یک خودکامه به معنای بقا است و حفظ خود یا حزب خود از مجازات فوری، ارزش باز کردن درها به روی حکومت اقتدارگرایانه در بلندمدت را دارد. کاس تنها کسی نبود که چنین فکری می‌کرد. در سال‌های منتهی به آن لحظه، سه اشتباه محاسباتی فاجعه‌بار – که هر یک ریشه در مانورهای کوتاه‌مدت و توجیه خود داشتند – راه را برای صعود هیتلر هموار کردند.

امروز، این فصل از تاریخ جمهوری وایمار باید بازبینی شود. در زمانی که دموکراسی در مکان‌هایی به گستردگی مجارستان، هند، ترکیه و ایالات متحده در حال عقب‌نشینی است، این یادآوری است که دموکراسی اغلب در ابتدا به آرامی از بین می‌رود، از طریق تسلیم تدریجی کسانی که وظیفه دفاع از آن را دارند. اما با هر امتیاز، خودکامگان جسورتر می‌شوند، دفاعیات ضعیف‌تر می‌شوند و بازگشت دشوارتر می‌گردد. پاسخ‌هایی که در ابتدا می‌توانند عمل‌گرایانه به نظر برسند – صبر کردن، سکوت کردن، معامله کردن – تنها به خودکامگان جسارت می‌بخشند و در نهایت منجر به نابودی خود دموکراسی می‌شوند.

معاملات مرگبار

تصمیمات سرنوشت‌سازی که جمهوری وایمار را به نابودی کشاندند، در پی جنگ جهانی اول، اندکی پس از تولد یک دموکراسی جدید در آلمان اتخاذ شدند. قانون اساسی وایمار، که در سال ۱۹۱۹ تحت تأثیر شخصیت‌هایی چون هوگو پروس، حقوقدان، و ماکس وبر، جامعه‌شناس، تدوین شد، آزادی‌های مدنی را محقق ساخت، حقوق زنان را گسترش داد و حمایت‌های کارگری را ایجاد کرد. با تکیه بر دستاوردهای جامعه مدنی قدرتمند آن زمان، ائتلافی گسترده و مطمئن از نیروهای مترقی، لیبرال‌ها، سوسیال دموکرات‌ها و حزب مرکز کاتولیک، جمهوری پس از جنگ جهانی اول آلمان را تأسیس کردند.

با این حال، این جمهوری نیز شکننده بود. توسط خشونت‌های سیاسی بی‌رویه، ترورهای سیاسی مکرر، و درگیری‌های خیابانی بین کمونیست‌ها و فاشیست‌ها، که هر دو رژیم جدید را رد می‌کردند، متلاطم بود. با این حال، پس از سه سال پرآشوب از ابرتورم و ناآرامی‌های سیاسی، تا سال ۱۹۲۴ جمهوری وایمار وارد دوره‌ای از ثبات نسبی شده بود.

اما از سال ۱۹۲۹، سقوط بازار سهام ایالات متحده آلمان را نیز تحت تأثیر قرار داد و یک رکود اقتصادی فاجعه‌بار و بیکاری گسترده را به دنبال داشت. حزب کمونیست و نازی‌ها در انتخابات پیشرفت کردند. این امر تشکیل دولت در سیستم پارلمانی آلمان را دشوار کرد و رئیس جمهور کشور مجبور شد به انتصاب صدراعظم‌های جدید در رأس پارلمان بدون حمایت پارلمانی متوسل شود – یک اقدام فوق‌العاده. بن‌بست سیاسی حاصل، جذابیت نازی‌ها را افزایش داد.

تشکیلات محافظه‌کار آلمان به هیتلر مشروعیت بخشید.

اما رکود بزرگ به تنهایی جمهوری وایمار را نابود نکرد. بسیاری از جمهوری‌های دیگر در اروپا و آمریکای شمالی که با چالش روبرو بودند، از این دوران آشفتگی اقتصادی و سیاسی جان سالم به در بردند، از جمله دو جمهوری جدید اروپایی دیگر، چکسلواکی و فنلاند. آنچه بیش از همه اهمیت داشت، تنها شوک‌ها نبودند، بلکه واکنش رهبران آلمانی به آنها بود – انتخاب‌هایی که سرنوشت جمهوری را رقم زدند.

نخستین اشتباه را تشکیلات محافظه‌کار کشور مرتکب شد. در اواخر دهه ۱۹۲۰، حزب راست‌گرای اصلی، حزب ملی‌گرای مردم آلمان، با مشکلات دست و پنجه نرم می‌کرد. رهبر آن، آلفرد هوگنبرگ، یک تاجر و غول رسانه‌ای قدرتمند بود، اما فاقد کاریزما و جذابیت مردمی بود. هوگنبرگ با مشاهده افزایش محبوبیت جنبش نازی هیتلر در انتخابات ایالتی و ملی در اواخر دهه ۱۹۲۰، فرصتی را دید – نه برای متوقف کردن هیتلر، بلکه برای استفاده از او.

هوگنبرگ نازی‌ها را به کمپینی برای لغو تعهد آلمان به پرداخت غرامت‌های جنگ جهانی اول جذب کرد. او امیدوار بود که شور و شوق آنها به احیای جنبش محافظه‌کار کمک کند. رفراندومی در سال ۱۹۲۹ که تلاش می‌کرد افکار عمومی آلمان را برای لغو بدهی‌ها و طبقه‌بندی سیاستمدارانی که با پرداخت آن موافقت می‌کردند به عنوان خائن، بسیج کند، شکست خورد، اما این همکاری همه چیز را تغییر داد. این امر نازی‌ها را از گروهی افراط‌گرایان حاشیه‌ای به یک نیروی سیاسی ارتقا داد که توسط یکی از تأثیرگذارترین چهره‌های سیاسی آلمان مشروعیت یافته بود.

اشتباهات محاسباتی هوگنبرگ به همین جا ختم نشد. در سال ۱۹۳۱، او میزبان یک گردهمایی بزرگ راست‌گرایان در شهر آبگرم باد هارزبورگ بود و از هیتلر دعوت کرد تا در کنار نخبگان ملی‌گرای آلمان قرار گیرد. هدف این بود که یک جبهه محافظه‌کار متحد ارائه شود. در عوض، هیتلر همه توجهات را به خود جلب کرد. نیروهای شبه‌نظامی او در خیابان‌ها رژه رفتند و نمایش قدرت و نظم را به رخ کشیدند، در حالی که هوگنبرگ در پس‌زمینه محو شد. تا سال ۱۹۳۳، هوگنبرگ به مقیاس کامل اشتباه خود پی برده بود. طبق گزارش‌ها، او به یک محافظه‌کار همکار خود گفت: «بزرگترین حماقت زندگی‌ام را مرتکب شده‌ام؛ با بزرگترین عوام‌فریب تاریخ بشر متحد شده‌ام.» اما آن زمان دیگر خیلی دیر شده بود. در یک لحظه حساس، هوگنبرگ آنچه هیتلر بیش از همه به آن نیاز داشت را به او بخشیده بود: آبرو و اعتبار.

مرگی قابل پیشگیری

اشتباه محاسباتی بعدی تشکیلات سیاسی آلمان حتی جدی‌تر بود: به قدرت رساندن مستقیم هیتلر. تا سال ۱۹۳۲، پارلمان آلمان همچنان فلج بود. هیچ اکثریت حاکمی نمی‌توانست تشکیل شود. محافظه‌کاران برای تشکیل یک دولت باثبات که سوسیال دموکرات‌ها و کمونیست‌ها را مستثنی می‌کرد، ناامید بودند، اما برای حکمرانی به تنهایی فاقد تعداد کافی بودند. رئیس‌جمهور پل فون هیندنبورگ، قهرمان جنگ سالخورده، همچنان صدراعظم‌ها را یکی پس از دیگری تغییر می‌داد، بدون اینکه بتواند کسی را پیدا کند که حمایت اکثریت نمایندگان پارلمان را به دست آورد یا بحران اقتصادی فزاینده آلمان را مهار کند. سپس صدراعظم سابق، فرانتس فون پاپن، پیشنهاد جسورانه‌ای داد: صدراعظمی را به هیتلر پیشنهاد دهید – اما او را با وزیران محافظه‌کار احاطه کنید که بتوانند او را کنترل کنند.

فون پاپن اطمینان داشت که هیتلر را می‌توان مهار کرد. او به همکاران راست‌گرای خود گفت: «نگران نباشید. ظرف دو ماه، هیتلر را چنان به گوشه رانده‌ایم که جیغ می‌کشد.» در ژانویه ۱۹۳۳، هیندنبورگ با این طرح موافقت کرد، با این باور که هیتلر تنها یک چهره‌ی نمادین باقی خواهد ماند.

عکس آن اتفاق افتاد. هیتلر بلافاصله شروع به تحکیم قدرت کرد، دست‌نشانده‌های خود را کنار زد و با دستگیری چهره‌های برجسته مانند وزیر کشور سابق پروس و سایر اعضای سوسیال دموکرات و حزب کمونیست در پارلمان، مخالفان را نابود کرد. حزب نازی انتخاب اکثریت آلمانی‌ها نبود – حدود دو سوم آلمانی‌ها در انتخابات ملی ۱۹۳۲ علیه آن رأی داده بودند – و اقدامات خشونت‌آمیز هیتلر برای به دست آوردن نفوذ بیشتر، فضایی جدید از ترس شدید را در کشور حاکم کرد. قمار بر اینکه می‌توان ضددموکرات‌ها را در صورت اعطای قدرت مهار کرد، به طرز چشمگیری شکست خورده بود.

سیاستمداران آلمانی بر این باور بودند که می‌توانند از حمایت‌های دموکراسی چشم‌پوشی کنند.

آتش‌سوزی رایشتاگ در فوریه ۱۹۳۳، که چنان خسارت زیادی به ساختمان پارلمان وارد کرد که موقتاً این نهاد را مجبور کرد جلسات خود را در خانه اپرای کرول چند بلوک آن‌طرف‌تر برگزار کند، بهانه مناسبی برای سرکوب فراهم آورد. دولت جدید هیتلر کمونیست‌ها را مسئول آتش‌سوزی معرفی کرد و همچنین ادعا کرد که شواهدی در دست دارد که آنها در حال انبار کردن مواد منفجره بوده‌اند. دولت به رهبری نازی‌ها دستگیری‌های گسترده‌ای را آغاز کرد و هیتلر بلافاصله فرمان آتش‌سوزی رایشتاگ را صادر کرد، یک اقدام سختگیرانه که آزادی مطبوعات و اجتماعات را محدود می‌کرد و به پلیس اجازه می‌داد مظنونین را به طور نامحدود بدون محاکمه بازداشت کند.

این فضای اضطراری پس از آتش‌سوزی رایشتاگ بود که به هیتلر اجازه داد قانون توانمندساز را پیشنهاد کند. کاس و رهبران همکارش در حزب مرکز ساعت‌ها در مورد آن بحث کردند، بین اصول و حفظ خود در نوسان بودند. برخی مقاومت را توصیه می‌کردند و هشدار می‌دادند که قدرت هیتلر باید مهار شود. اما بیشتر آنها از عواقب سرپیچی می‌ترسیدند. با این حال، برخی دیگر به این امید چسبیده بودند که با همکاری، بتوانند از درون بر هیتلر تأثیر بگذارند – شاید با کمک به تضعیف رقبای سوسیال دموکرات خود یا با ایجاد حمایت‌هایی برای رهبران حزب مرکز یا کاتولیک. در رأی نهایی، همه ۷۳ نماینده پارلمان حزب مرکز تسلیم شدند و تسلیم خود را یک شر ضروری برای نجات حزب توجیه کردند. همانطور که خود کاس به همکارانش گفت: «اگر اکثریت دو سوم به دست نیاید، دولت برنامه‌های خود را از طریق وسایل دیگر اجرا خواهد کرد.»

اما در این رأی‌گیری هیچ استراتژی وجود نداشت. حزب مرکز، همراه با سایر احزاب مخالف آلمان، ظرف چند ماه منحل شد. حمایت حزب مرکز از این قانون هیتلر را معتدل نکرد؛ بلکه کنترل کامل را به او داد. این آخرین و مرگبارترین اشتباه محاسباتی بود – این باور که می‌توان از حمایت‌های دموکراسی چشم‌پوشی کرد اما خود دموکراسی هنوز به نوعی زنده بماند.

روی آن شرط نبندید

هیچ قانون اساسی دموکراتیکی خوداجرایی نیست، حتی آنهایی که بسیار قدیمی‌تر از جمهوری وایمار در اوایل دهه ۱۹۳۰ بودند. شهروندان و رهبران باید از نهادهای دموکراتیک هر زمان که تهدید می‌شوند و به هر میزان از تهدید، دفاع کنند.

فروپاشی جمهوری وایمار اجتناب‌ناپذیر نبود. حزب نازی هرگز حتی نزدیک به اکثریت آرای رأی‌دهندگان آلمانی را به دست نیاورد و تنها کمی بیش از ۳۰ درصد آرا را در آخرین انتخابات ملی آزاد و عادلانه جمهوری کسب کرد. رهبران سیاسی اصلی فرصت‌های زیادی برای مقاومت داشتند. اما هوگنبرگ معتقد بود که می‌تواند از هیتلر برای احیای جنبش محافظه‌کار خود استفاده کند. فون پاپن معتقد بود که می‌تواند هیتلر را پس از صدراعظم شدن کنترل کند. کاس معتقد بود که تسلیم شدن در برابر خواسته‌های هیتلر از حزبش محافظت می‌کند و زمان لازم را برای مقاومتی معنادارتر فراهم می‌آورد. همه آنها اشتباه می‌کردند.

دموکراسی به ندرت در یک لحظه می‌میرد. بلکه با انفعال و واگذاری از بین می‌رود: توجیهات و مصالحه‌هایی که افراد دارای قدرت و نفوذ به خود می‌گوینند که کمی عقب‌نشینی آنها را در امان نگه می‌دارد یا اینکه یافتن زمینه‌های مشترک با یک برهم‌زننده از ایستادن در برابر او عملی‌تر است. این درس ماندگار وایمار است: افراط‌گرایی هرگز به تنهایی پیروز نمی‌شود. بلکه به این دلیل موفق می‌شود که دیگران آن را ممکن می‌سازند – به دلیل جاه‌طلبی‌شان، به دلیل ترس‌شان، یا به دلیل اشتباه در قضاوت خطرات امتیازات کوچک. اما در نهایت، کسانی که به یک خودکامه قدرت می‌بخشند، اغلب نه تنها دموکراسی خود را، بلکه همان نفوذی را که زمانی امیدوار بودند حفظ کنند، از دست می‌دهند.