ونیشا اسکات
ونیشا اسکات

آنچه از دو سفر جاده‌ای انفرادی با اختلاف تقریباً ۲۰ سال آموختم

نویسنده، جوآنا پوکاک، اولین بار در ۳۹ سالگی به سراسر ایالات متحده سفر کرد. در آستانه ۶۰ سالگی، او دوباره این کار را کرد و نسخه‌ای متفاوت از آمریکا – و خودش – را کشف کرد.

در سال ۲۰۰۶، در سن ۳۹ سالگی، سوار اتوبوس گری‌هاند در استان زادگاهم انتاریو شدم و به سمت لس آنجلس حرکت کردم. من در چنگال یک سه‌گانه از غم و اندوه بودم – خواهرم اخیراً بر اثر سرطان درگذشته بود، سه سقط جنین را تجربه کرده بودم و نوشته‌هایم به بن‌بست خورده بود. وقتی اوضاع خوب پیش نمی‌رود چه کار می‌کنید؟ یک پاسخ این است که به سادگی بروید.

با وجود اینکه در آستانه نامرئی شدن زنان مسن‌تر بودم، هنوز کاملاً تسلیم نشده بودم. در آن سفر تخت‌خواب، آبجو و صبحانه‌های زیادی به من پیشنهاد شد. در تالسا، یک متصدی بار پیشنهاد داد که می‌تواند دوست‌پسر آخر هفته‌ام باشد و «شهر را به من نشان دهد». در نیومکزیکو، خانه‌ای در کوه‌های ساندیا در ازای مقداری آب‌دادن به گیاهان و هم‌صحبتی رایگان بود. بنی دکر هم بود، همسایه‌ام در گری‌هاند، که پس از نشان دادن سوراخ‌های گلوله‌اش، مرا به زندگی با خانواده‌اش در اوزارکس دعوت کرد. من هیچ‌یک از پیشنهادات آنها را قبول نکردم. به خانه بازگشتم، سپاسگزار بودم که عشق، مردی خوب و تختی گرم برای بازگشت داشتم.

هفده سال پس از سفر گری‌هاند در سال ۲۰۰۶، مسیرم را بازگشتم. از خود می‌پرسیدم چه تغییراتی در مکان‌هایی که از آنها عبور کردم، از دیترویت، سنت لوئیس و آلبوکرکی تا فینیکس، وگاس و لس آنجلس، خواهم یافت. بخش زیادی از رفاقت و همبستگی گری‌هاند که در سال ۲۰۰۶ شاهد آن بودم، در سال ۲۰۲۳ جای خود را به موبایل‌هایی داده بود که فیلم‌های اکشن پخش می‌کردند، زنگ‌های تکراری بازی‌های آنلاین و مکالمات بلند با بلندگو.

خود اتوبوس‌ها کثیف بودند و مسیرها دیگر با هم همخوانی نداشتند. طبق greyhound.com، سریع‌ترین مسیر بین آلبوکرکی و وگاس (یک رانندگی هشت ساعته) اکنون بیش از ۲۱ ساعت طول می‌کشد، زیرا به طور بی‌معنی از لس آنجلس می‌گذرد. بسیاری از ایستگاه‌های گری‌هاند بین ورود و خروج بسته می‌شوند تا معتادان و کوچ‌نشینان را دور نگه دارند. این بدان معناست که تنها جایی برای نشستن و انتظار کشیدن، روی پیاده‌رو است. ایستگاه‌های دیگر به عنوان املاک و مستغلات در حال فروش هستند به نفع «تحویل کنار خیابانی» – اصطلاحی سرزنده برای ایستگاه‌های اتوبوس در کنار جاده‌های اصلی که آب، غذا یا توالت ندارند و محافظتی در برابر گرمای سوزان یا سرمای کشنده ندارند. تلفن‌ها از دیوارها کنده شده و با پریز جایگزین شده‌اند تا بتوانیم موبایل‌هایمان را به برق بزنیم. تلفن‌های عمومی که از لوازم اصلی سفرهای جاده‌ای (و تجلیات ادبی و سینمایی آنها) بودند، دیگر وجود ندارند، در حالی که خانه‌هایی که تماس‌های پولی را می‌پذیرفتند و تماس‌گیرندگان را به جایی فیزیکی متصل می‌کردند، نیز ناپدید شده‌اند. فضاهای عمومی – مانند وسایل حمل و نقلی که ما را بین آنها جابجا می‌کند – ناامن، بی‌عشق، زشت، تجزیه‌شده و اغلب به سادگی در دسترس نیستند.

پس از بازگشت از سفر سال ۲۰۲۳، کتابی از سیمون دوبووار، نویسنده، فمینیست و فیلسوف فرانسوی را کشف کردم. «آمریکا روز به روز» (America Day by Day) روایت او از عبور از ایالات متحده برای یک تور سخنرانی در سال ۱۹۴۷ در سن ۳۹ سالگی است. وقتی او به شهر نیویورک رسید، احساس کرد جایی برای او در پیاده‌روها نیست. او نوشت: «این دنیای عجیب که من ناگهان در آن فرود آمده‌ام، منتظر من نبود. بدون من پر بود؛ بدون من پر است... این جمعیتی که با آن شانه به شانه می‌شوم، من جزئی از آن نیستم؛ در هر نگاهی نامرئی هستم. ناشناس سفر می‌کنم، مثل یک شبح.» چقدر عجیب است که فکر کنیم این غول فکری احساس نامرئی بودن می‌کند – احساسی که با این حال، بسیاری از زنان آن را تجربه می‌کنند.

در سفر اخیرم، نه تنها به تغییرات در چشم‌اندازی که از پنجره گری‌هاند می‌گذشت، توجه داشتم، بلکه به دگرگونی‌هایی که در چشم‌انداز درونی‌ام رخ می‌داد نیز آگاه بودم. به ۶۰ سالگی نزدیک می‌شدم، دیگر در اوج غم و اندوه نبودم، (بر خلاف انتظار) مادر شده بودم و یک کتاب منتشر کرده بودم که دیگری نیز در راه بود. با این حال، من نیز وارد مرحله «ناشناس» زندگی شده بودم، که آسودگی خاطر از عدم نیاز به تظاهر به علاقه به زندگی دیگران یا بودن یک گوش شنوا برای هیاهوی مداوم توصیه‌های ناخواسته که به عنوان یک زن جوان‌تر به من داده می‌شد – مزاحمت‌هایی که در طول زندگی‌ام مرا از فکر کردن و انجام کارهایی که نیاز داشتم یا می‌خواستم، منحرف کرده بود – را برایم به ارمغان آورد. با وجود لذت بردن از آزادی تازه یافته‌ام از نگاه مردانه و جریان مداوم اظهار نظرها، حسی از فقدان مرا فرا گرفت – از دست دادن جوانی که بی‌دغدغه و هیجان‌انگیز بود. از جهاتی، نسخه جوان‌تر من حس مسافری را در بدنی داشت که موقتاً در آن زندگی می‌کردم، حسی که با نگاهی به گذشته، بازنمایی دقیقی از حالت وجودی من بود.

وقتی به دوستانم درباره عبور از ایالات متحده با گری‌هاند گفتم، بسیاری نگران به نظر می‌رسیدند. خطرناک نخواهد بود؟ تنها کننده؟ افسرده کننده؟ در سال ۲۰۰۶ من تجربه جمعی را نشاط‌بخش یافتم. در سال ۲۰۲۳، گاهی اوقات واقعاً افسرده کننده بود. بسیاری از همسفرانم خسته و به سختی در حال گذران زندگی به نظر می‌رسیدند. در سال‌های میانی، اینترنت نیز جای خود را باز کرده بود: زندگی تقسیم‌شده‌تر، قطعه‌قطعه‌تر، کمتر باثبات شده بود، و افرادی که با آنها سفر می‌کردم، همان‌هایی بودند که جامعه سخت تلاش می‌کرد تا نادیده‌شان بگیرد. بسیاری از مسافران گری‌هاند با اتوبوس سفر می‌کردند زیرا اخیراً از زندان آزاد شده بودند، مشکلات اعتیاد یا ناتوانی جسمی داشتند که مانع رانندگی‌شان می‌شد، یا به سادگی پول کافی برای یک وسیله نقلیه راحت‌تر نداشتند.

با این حال، بقایایی از تجربیات مثبت در گری‌هاند – گفتگوها، مهربانی‌هایی که غریبه‌ها نشان می‌دادند، شوخ‌طبعی – وجود دارد و این‌ها اکنون معنای بیشتری پیدا کرده‌اند زیرا در برابر چنین احتمالات سختی وجود دارند.

تمرکز سیمون دوبووار در «آمریکا روز به روز» صرفاً بر وضعیت زنان در ایالات متحده نبود، اما برخی از مشاهدات او در این سفر، در کتاب پیشگامانه او «جنس دوم» (The Second Sex) که دو سال بعد منتشر شد، به طور کامل‌تری شکل گرفت. برای مثال، او از عدم استقلال زنان آمریکایی در مقایسه با زنان فرانسوی شگفت‌زده شد. در حین صرف شام با دو زن شاغل «زیبا و باهوش» که دوبووار در تور خود با آنها ملاقات کرد، او ابراز تأسف کرد که «برای اولین بار در زندگی‌ام، یک وعده غذایی با زنان به نظر یک وعده غذایی 'بدون مردان' می‌رسید.»

من این نگرش را در سال ۲۰۰۶ نیز تجربه کرده بودم، زمانی که چندین نفر از افرادی که در سفرهایم با آنها ملاقات کردم، پرسیدند: «شوهرت کجاست؟» در حالی که دیگران پیشنهاد دادند: «او حتماً خیلی به تو اعتماد دارد که اجازه می‌دهد بدون او سفر کنی.» مفهوم پنهان در اینجا این بود که من نیاز به اجازه داشتم. این سوالات مرا شوکه کرد. در سال ۲۰۲۳، هیچ کس درباره عدم حضور همسرم یا مجوز او نپرسید. شاید یک زن ۵۹ ساله که جوانی و توانایی تولید مثل خود را از دست داده است، به سادگی آنقدر ارزشمند تلقی نمی‌شود که کسی نگران از دست دادنش باشد. یا شاید برای زنان قابل قبول‌تر شده است که به تنهایی سفر کنند. یا شاید ترکیبی از این دو.

در سطحی عمیق‌تر، سفر انفرادی با نامرئی شدنی که با افزایش سن به دست می‌آید، مرا در لحظه حال مستقر کرد. مرا از مشاهده‌شونده به مشاهده‌گر تبدیل کرد و نقطه دیدی به من داد تا بی‌سروصدا تماشا کنم و با دقت گوش دهم – هدیه‌ای برای هر نویسنده، و چیزی که هرگز لذت پذیرفتنش را نداشتم تا اینکه سن آن را به من تحمیل کرد. دوبووار وقتی سفر خود را آغاز کرد، پرسید: «آیا موفق به تجدید حیات خود خواهم شد؟» شاید این کلید حرکت در جهان به عنوان یک زن مسن‌تر باشد. نه تنها می‌توانیم ناشناس سفر کنیم، بلکه می‌توانیم خود را به شکلی که برای پر کردن فضاهایی که می‌خواهیم در آنها زندگی کنیم، لازم است، دوباره متولد کنیم. از این پس خود را پیر نخواهم دانست، بلکه خود را فقط یک شبح می‌بینم که مخفیانه وارد مکان‌ها می‌شود تا گزارش‌ها را بازگرداند. کدام نویسنده‌ای از این استقبال نمی‌کند؟

کتاب «گری‌هاند» (Greyhound) اثر جوآنا پوکاک، اکنون توسط انتشارات Fitzcarraldo Editions منتشر شده است.