

در اوایل سال ۱۹۶۰، زمانی که جیمز بالدوین (James Baldwin) برای گزارش نشستهای فعالان حقوق مدنی جوان آفریقایی-آمریکایی به تالاهاسی فلوریدا سفر کرده بود، با خود میپرسید چرا آنها از "چوب بیسبال و چاقوهای" تهدیدآمیز اوباش سفیدپوست، مرعوب و فراری نشدهاند. او به خود گفت، البته نسلهای قبلی سیاهپوستان نیز مقاومتهای شجاعانهای در برابر ستم نژادی از خود نشان داده بودند. بالدوین نتیجه گرفت که آنچه این نسل را متفاوت میسازد این بود که "آنها دقیقاً در لحظهای متولد شده بودند که سلطه اروپا بر آفریقا رو به پایان بود."
تنها سه سال پیش از آن، غنا به اولین مستعمره سیاهپوست آفریقا تبدیل شده بود که از اروپا استقلال یافت، و به قدرت رسیدن کوامه نکروما (Kwame Nkrumah) که غنا را به آزادی رهبری کرد، اهمیتی بینظیر برای سیاهپوستان آمریکایی یافته بود. آنها در حالی که به جنبش حقوق مدنی خود شتاب میبخشیدند، با غرور و افتخار قلبی به موفقیتهای غناییها در کشور خود و در صحنه جهانی اشاره میکردند. بالدوین نوشت، نمونه آزادی جسورانه و در عین حال مسالمتآمیز از سلطه سفیدپوستان که توسط نکروما ارائه شد، و موج مستعمرههای آفریقایی که به دنبال آن استقلال یافتند، به شکلگیری معترضان آمریکایی به عنوان "تنها مردمی در این کشور که اکنون واقعاً به آزادی اعتقاد دارند" کمک کرده بود.
حدود پنج دهه پس از مرگش، نکروما برای بسیاری در ایالات متحده تنها یک روح تاریخی است، با این حال او همچنان متقاعدکنندهترین چهره در دورانی است که اوج سیاستهای پان-سیاهپوستانه در جهان بود. در حالی که شهرت او در آفریقا فراز و نشیبهایی داشته است، نظرسنجیها در این قاره امروزه اغلب او را به عنوان بزرگترین فرد سیاهپوست در ۱۰۰ سال گذشته رتبهبندی میکنند، حتی بالاتر از شخصیتی که در غرب بسیار مشهورتر است: قهرمان مبارزه با آپارتاید، رئیسجمهور سابق آفریقای جنوبی و برنده جایزه صلح نوبل، نلسون ماندلا.
جایگاه نکروما در این نظرسنجیها با برخی از دقیقترین ارزیابیهای انجام شده درباره او در سالهای پس از مرگش مطابقت دارد. در سال ۱۹۷۴، جان هنریک کلارک (John Henrik Clarke)، مورخ آمریکایی، درباره نکروما گفت: "او اولین قهرمان جهانی آفریقا در این قرن بود. او بیش از هر کس دیگری، به صورت مجازی، آفریقا و مردم آن را به 'قدم زدن در آفتاب' برد." در طول زندگی نکروما، سی. ال. آر. جیمز (C. L. R. James)، مربی دهها ساله او از ترینیداد، گهگاهی به شدت از رهبر غنایی انتقاد کرده بود. اما در سال مرگ نکروما، ۱۹۷۲، جیمز او را "یکی از بزرگترین رهبران سیاسی قرن ما" و شخصیتی دانست که فقط "در فواصل طولانی" در صحنه جهانی ظاهر میشود.
برای دههها، دیدگاههای متعارف غربی از قرن بیستم، بر محوریت رویدادها در آتلانتیک شمالی تأکید کرده و به طور فشرده بر ایالات متحده، اروپا و اتحاد جماهیر شوروی متمرکز بودهاند. در ایالات متحده، روایت ارزشمند "نسل بزرگ" و نقش این کشور در پیروزی جنگ جهانی دوم، جایگاه اصلی را به خود اختصاص داده است. این امر با ایجاد نظم جهانی جدید به رهبری ایالات متحده و رقابت سیاسی، اقتصادی و تسلیحاتی پر تنش و پرهزینه (اما در نهایت پیروزمندانه) با اتحاد جماهیر شوروی در دوران جنگ سرد دنبال شد. عرف بر این بود که رویدادهای بنیادی این دوران، اعلام دکترین ترومن، طرح مارشال، طرح محرمانه رقابت نظامی با مسکو موسوم به NSC 68، و تشکیل ناتو بودهاند.
با این حال، داستان نکروما به شکلی متقاعدکننده نشان میدهد که چرا آفریقا و آفریقاییها شایسته جایگاهی در مسیری بسیار نزدیکتر به مرکز تاریخ ما هستند. این موضوع، یک مسئله ارادی صرف نیست. پایان حکومت استعماری در قاره آفریقا شایسته است که به عنوان یکی از مهمترین رویدادهای زمان ما در نظر گرفته شود، با این وجود هنوز به طور گستردهای دستکم گرفته میشود.




استعمارزدایی، البته، یک پدیده جهانی بود که اکثریت بزرگی از بشریت را تحت تأثیر قرار داد، و این خود میتواند دلیل کافی برای جدیتر گرفتن آن، از جمله توسط خود استعمارگران باشد. در مقاله خود با عنوان "ریشههای آفریقایی جنگ" که در سال ۱۹۱۵ در نشریه آتلانتیک منتشر شد، دبلیو. ای. بی. دو بویس (W. E. B. Du Bois) بلای کشنده جنگ جهانی را به جاهطلبیهای افسارگسیخته قدرتهای استعماری رقیب نسبت داد که پس از کنفرانس برلین در سالهای ۱۸۸۴-۱۸۸۵، که در آن اروپاییها قاره آفریقا را تقسیم کردند، رها شدند. راههای بسیار بدتری برای درک رقابت قدرتهای بزرگ و مبارزات ایدئولوژیک جنگ سرد وجود ندارد تا این روش — یا آنچه یک مورخ با الهام از دو بویس آن را "واکنشی به از هم گسیختگی استعمار که یک چهارم کره زمین را به حرکت درآورد و ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی را با تلاش برای مدیریت نتیجه، به درگیریهای مکرر کشاند" نامید. به اصطلاح "جهان سوم" صحنه بیشتر کشتارهای پس از سال ۱۹۴۵ شد و تلفاتی در حدود ۲۰ میلیون نفر در دهها درگیری آشفته و — از منظر امن و راحت غرب دور — دورافتاده و مبهم به بار آورد.
اما برای آفریقا، این استعمارزدایی بعد دیگری نیز داشت. در هر جا که اتفاق افتاد، سلطه غربی بر مردم غیرسفیدپوست شامل چیزی بود که یک مقالهنویس از باربادوس آن را "نابودی کامل شخصیت انسانی" نامید. اما فقط برای آفریقاییها و مهاجران آنها در مستعمرات کشتوکار نیمکره غربی بود که این شکل مدرن از بیاحترامی، قرنها فروش به بردگی و بهرهبرداری وحشیانه و غیرانسانی از نیروی کارشان را دنبال کرد. همانطور که لامین سنگور (Lamine Senghor)، کهنهسرباز پرافتخار فرانسوی جنگ جهانی اول و یک انترناسیونالیست سیاهپوست، در سال ۱۹۲۷ درباره حکومت استعماری گفت: "بردگی لغو نشده است. برعکس، مدرنیزه شده است." برای شنونده معاصر، این ممکن است اغراقآمیز یا صرفاً یک بیان بلاغی به نظر برسد. اما هر قدرت استعماری اروپایی در آفریقا در قرن بیستم برنامههای کار اجباری را بر رعایای خود اعمال کرد، و بریتانیا و فرانسه از نفوذ دیپلماتیک خود اطمینان حاصل کردند که کنوانسیون بینالمللی بردگی در سال ۱۹۲۶ این عمل را دست نخورده باقی بگذارد.
بهطور متعارف، گفته میشود که آخرین کشور بزرگی که بردهداری را لغو کرد، برزیل در سال ۱۸۸۸ بود، اما استعمارزدایی در آفریقا و کارائیب باید بهعنوان پایان واقعی بردهداری—یا بهتر بگوییم، رهایی دوم—درک شود. همانطور که نکروما و بسیاری از همتایانش میدانستند، استقلال رسمی پایان مبارزه نبود؛ بلکه بسیار دور از آن بود. حتی تولد کشورهای آفریقایی که در اواخر دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ به همراه پرچمها و سرودهای ملی جدید رواج یافتند، صرفاً یک ایستگاه در مسیر طولانی رهایی از اسارت بود. پانآفریقاییستهایی مانند او معتقد بودند که رهایی کاملتر، با پیوستن کشورهای جدیداً آزاد شده به فدراسیونها یا اتحادیههای نوین انتظار میرود. تنها این امر میتوانست به آنها وزن لازم برای دفاع از خود در جهانی که توسط قدرتهای بزرگ سلطه یافته است، بدهد.
اینکه کمتر کسی به یاد میآورد که چگونه آزادی آفریقاییها با دستیابی آفریقایی-آمریکاییها به حقوق کامل سیاسیشان همراه بود و حتی عمیقاً با آن در هم تنیده شد، اهمیت آن را بیش از پیش افزایش میدهد. در نظر بگیرید که حرکت اصلی جنبش حقوق مدنی در ایالات متحده — دوره بین حکم دادگاه عالی در سال ۱۹۵۴ (Brown v. Board of Education) و قانون حق رأی ۱۹۶۵ — تقریباً به طور کامل با دوره از به قدرت رسیدن نکروما (از داخل زندان) با پیروزی قاطع در انتخابات تا سرنگونی او توسط کودتای نظامی در سال ۱۹۶۶ همزمان است. اما تشابهات عمیقتر از این هستند. مارتین لوتر کینگ جونیور (Martin Luther King Jr.) و دیگر رهبران حقوق مدنی به سرعت پیروزیها بر جداسازی نژادی (de jure segregation) را تنها قدم اول در مبارزات خود برای عدالت میدانستند. وظایف اساسی که بر عهده آنها باقی مانده بود شامل برابری بیشتر فرصتهای اقتصادی در داخل و صلح و آزادی برای مردمان تحت سلطه قدرتهای بزرگ در خارج بود. همین امر برای آزادی آفریقا نیز صادق بود.
با وجود دستاوردهای بزرگش، نکروما انسانی بسیار پیچیده بود؛ مسلماً ناقص، حتی بسیار عمیقاً، اما بالاتر از همه "چندبعدی". در معنای فرانسوی کلمه که در اینجا به کار رفته است، این کلمه حسی از انبوهی از ویژگیها را منتقل میکند که بسیاری از آنها شامل ضدیتها یا تناقضات هستند. در اوایل زندگی نکروما، برخی از این ویژگیها را میتوان در مسیر مذهبی او مشاهده کرد. او در خانوادهای کاتولیک رومی بزرگ شد، جدی به کشیش شدن در فرقه یسوعی فکر کرد، قبل از اینکه در یک دانشگاه پروتستان در ایالات متحده تحصیل کند. در آنجا، او با موعظه برای جماعتهای باپتیست و متدیست آفریقایی-آمریکایی در سراسر منطقه میانی آتلانتیک، پول تو جیبی به دست میآورد. این در همین محیطها بود که او استعداد خود را در سخنوری پرورش داد. به عنوان یک سیاستمدار، نکروما خود را یک سوسیالیست مسیحی سکولار مینامید، اما گاهی اوقات نیز یک مارکسیست.
او نظم و انضباط شخصی فوقالعادهای داشت و سازماندهی را یکی از بالاترین فضیلتها در سیاست میدانست، با این حال علاقه کمی به جزئیات داشت و میتوانست بسیار بیحوصله باشد. با صدای عمیق و پرطنینش، نکروما به راحتی میتوانست جمعیت را به هیجان آورد و با لبخند و شوخطبعی درخشانش فضا را روشن کند، با این حال علاقه کمی به زندگی اجتماعی داشت و از گفتگوهای کوتاه بیزار بود. به نظر میرسید او تأثیری بیدردسر بر زنان داشت، که شیفته جذابیت او میشدند و اغلب فداکار و مایل به انجام خواستههای او بودند. با این حال، بیشترین چیزی که میتوان درباره زندگی عاطفی او گفت این است که یک جعبه سیاه بود که حقایق آن برای دیگران غیرقابل نفوذ باقی مانده است. بر اساس شواهد موجود، او ارتباطات عاطفی کمی برقرار کرد و هیچ چیز شبیه آنچه در زمان او میتوانست یک رابطه عاشقانه متعارف نامیده شود.
از برخی جهات، نکروما برای نقشی که زندگیاش را بر پایه آن بنا نهاد، نامناسب بود، اما تاریخ از زندگیهای واقعی ساخته میشود. نکروما مردی خجالتی و درونگرا بود که زندگیاش در عمومیترین صحنهها رقم خورد. او یک بینشگر بود که نبوغش در رویاهایش نهفته بود، با این حال وظیفه سیاسیاش نیازمند اقدامات و تصمیمگیریهای بیوقفه و ملموس بود. او در زندگی خود بسیار بیشتر از آنچه هر کسی که او را در سالهای شکلگیریاش میشناخت انتظار داشت، به دست آورد، با این حال میتوانست یک سیاستمدار دستوپا چلفتی و حتی کندذهن باشد. اما لجبازی او نیز به موفقیتش کمک کرد. نکروما نه تنها اولین مستعمره آفریقایی سیاهپوست اروپا را به استقلال رهبری کرد، بلکه پانآفریقاییسم را به عنوان یک پلتفرم ایدئولوژیک تبلیغ کرد که بیشمار نفر دیگر آن را از لحاظ معنوی پذیرفتهاند، اگرچه از لحاظ سیاسی پیادهسازی نکردهاند. اگرچه او هرگز نتوانست پروژه قارهای آرمانهای خود را محقق کند، اما شور او برای پانآفریقاییسم ثابت باقی ماند.
داستان نکروما به روشن شدن عصر او کمک میکند – زمانی از امکانات فوقالعاده برای آفریقا و برای سیاهپوستان در سراسر جهان و همچنین، در نهایت، عصری از امیدهای محقق نشده. در مراحل پایانی حکومت او و در سالهای اولیه پس از سرنگونیاش، نکروما به دلیل اقتدارگرایی فزاینده دولتش و شکست سیاستهای داخلی بیش از حد بلندپروازانهاش مورد انتقاد قرار گرفت. منتقدان آنچه را که پذیرش بداهه و آشفته او از سوسیالیسم، همراه با حواسپرتی و هزینه ناشی از تلاش عجولانهاش برای وحدت آفریقا میدانستند، محکوم کردند. حتی کلارک، مورخی که قبلاً با لحنی ستایشآمیز از او نقل قول شد، او را "رویابینی باشکوه" نامید.
با این حال، با مرور دههها، فروپاشی رویاهای نکروما شایسته درک بهتری است. در پرتو تازه قرن بیست و یکم، آن رویاها نه کمتر از نتیجه سادهلوحی یا زیادهروی، بلکه بیشتر نتیجه چیزی رایجتر در دوران او – و در آن نور، چیزی موذیانهتر – به نظر میرسند. از دهه ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰، انواع شگفتانگیزی از ایدئولوژیها، ساختارهای سیاسی و راهبردهای اقتصادی برای پیشرفت در این قاره با یکدیگر به رقابت پرداختند؛ رهبران آفریقا حاضر بودند تقریباً هر چیزی را امتحان کنند. این واقعیت که تلاشهای آنها برای ایجاد ملتهای مرفه به نتیجهای نرسید، باید نکته مهمی را به ما گوشزد کند.
لیست معمول توجیهاتی که منتقدان برای عدم موفقیت آفریقا در ظهور اقتصادی قوی و سیاسی باثبات پس از استقلال ارائه میدهند – فساد، بیکفایتی و فقدان دموکراسی – ناکافی است، و به تنهایی، حتی میتوانم بگویم از نظر فکری صادقانه نیست. غرب در این دوران اغلب نسبت به آفریقا خصلتاً خسیس و سلطهجو بود، و همچنین تقریباً به طور غیرمنطقی ناامن. این بدان دلیل بود که اتحاد جماهیر شوروی بیتجربه و فاقد منابع مالی بود، و برای بخش عمدهای از زندگی سیاسی نکروما، به طور شگفتآوری فاقد جاهطلبی جدی ژئوپلیتیک نسبت به آفریقا بود. به استثنای یک پروژه یادبود بزرگ آن، راهآهن تازارا، چین (که اخیراً به شریک اصلی بسیاری از کشورهای آفریقایی تبدیل شده است) هنوز از نظر اقتصادی یک بازیگر کوچک و از نظر سیاسی یک مخل در قاره بود. هر یک از این قدرتها، از جمله غرب، لفاظیهای ایدهآلیستی را به نفع سیستم خود به کار میبردند، اما همه آنها وفاداری طلب میکردند و به طرق دیگر خود را تحمیل مینمودند. در سیستم بینالمللی متشتت این دوران، ابرقدرتها اغلب مانند "دزدان در یک بازار" نسبت به ضعیفترین کشورهایی که تازه وارد صحنه جهانی میشدند، رفتار میکردند.
از این منظر، داستان نکروما داستانی مملو از نقصها و ضعفهای او، اما همچنین داستانی از احساس و تراژدی است، زیرا جهان فرصتی را برای دستیابی به امید از دست داد، در جایی که هیچ امیدی وجود نداشت. با این حال، از طریق این بازگویی لازم تاریخ، ما میتوانیم نه تنها سرنوشت آفریقا را در این دوران سرنوشتساز واضحتر ببینیم، بلکه خودمان را نیز.
این مطلب در خبرنامه هفتگی FP Weekend، یک ویترین هفتگی از نقد کتاب، بررسیهای عمیق و مقالات ویژه، منتشر شده است. میتوانید اینجا ثبتنام کنید.