زنی ایرانی در حال فیلمبرداری از کلاس‌های اسکیت‌بورد در پارکی در غرب تهران در تاریخ ۱ سپتامبر ۲۰۲۳. حسین بریس/میدل ایست ایمیجز/خبرگزاری فرانسه از طریق گتی ایمیجز
زنی ایرانی در حال فیلمبرداری از کلاس‌های اسکیت‌بورد در پارکی در غرب تهران در تاریخ ۱ سپتامبر ۲۰۲۳. حسین بریس/میدل ایست ایمیجز/خبرگزاری فرانسه از طریق گتی ایمیجز

نسلی که تندروهای ایران منتظرش بودند

چگونه حملات اسرائیل آینده سیاسی ایران را تغییر داد.

در هفته‌های پس از حملات اسرائیل به ایران در ماه ژوئن، اتفاقی غیرعادی رخ داد. برای دهه‌ها، ایرانیان در میان طرفدارترین جمعیت‌ها در خاورمیانه نسبت به آمریکا بودند. آنها به چارچوب‌بندی ایدئولوژیک دولتشان از ایالات متحده و اسرائیل به عنوان تهدیدات وجودی، بدبین – و حتی کاملاً بی‌اعتنا – بودند. چنین شعارهای رسمی از سوی بخش بزرگی از مردم، به‌ویژه جوان‌ترها، تنها به عنوان نویز پس‌زمینه یا حتی منبعی برای شرمساری و پوزخند تلقی می‌شد. وسواس رژیم به «مقاومت» اغلب بیشتر شبیه به یادگاری قدیمی به نظر می‌رسید تا یک سیاست واقعی.

اما این بار، وقتی بمب‌ها فرو ریختند، جنگ دور نماند. به خانه رسید. و مسیر گفتگو را تغییر داد. نسلی که زمانی شعارهای رژیم را مسخره می‌کرد، اکنون — گاهی برای اولین بار — در حال فهمیدن این است که چرا دولت از ابتدا روایت مقاومت را بنا نهاده بود.

تقریباً یک شبه، من متوجه تغییر عمیقی در میان بسیاری از مخاطبانم در سراسر جامعه ایران شدم. حتی ایرانیانی که زمانی شعارهای رسمی آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر عالی، را رد می‌کردند، شروع به تکرار آنها کردند. حملات تنها یک شور میهن‌پرستانه را برنینگیخت. آنها چیزی فرّارتر را شعله‌ور کردند: احساس گسترده‌ای که قدرت‌های خارجی از خط قرمز عبور کرده‌اند. حتی در میان برخی از منتقدان سرسخت رژیم، خشم نه به درون، بلکه به بیرون معطوف شد.

تنها در عرض دو هفته، ایرانیان یک واقعیت ژئوپلیتیکی جدید را درک کردند. شعارها معنای بیشتری پیدا کردند. نخبگان نظامی درباره بهترین راه برای محافظت از ایران به سختی متحد بودند؛ اکنون، کسانی که خواستار دیپلماسی هستند، توسط کسانی که موضع دفاعی سخت‌تر را طلب می‌کنند، تحت‌الشعاع قرار گرفته‌اند. حتی غیرنظامیان – بسیاری از آنها که زمانی با رویکرد امنیتی رژیم مخالف بودند – اکنون خواستار دفاع قوی‌تر هستند. برخی آشکارا در مورد نیاز به یک سلاح هسته‌ای صحبت می‌کنند. یک روزنامه‌نگار در اصفهان به من گفت: «ما به چیزی نیاز داریم که آنها را دوبار فکر کند. در غیر این صورت، هر چند سال یک بار می‌توانند ما را هدف قرار دهند.»

برای سال‌ها، بسیاری از ایرانیان، جنگ بین اسرائیل، ایالات متحده و کشور خود را دور، انتزاعی یا تحمیلی می‌دیدند. آن جنگ‌ها در سوریه، لبنان، عراق اتفاق می‌افتادند – نه در خانه‌ها در اصفهان یا تهران. هم در داخل و هم در خارج از کشور، استراتژی منطقه‌ای جمهوری اسلامی مورد انتقاد بود که هزینه‌بر، تحریک‌آمیز و منزوی‌کننده است.

اما حملات ژوئن آن تصور را تغییر داد. این جنگ بر سر جبهه نیابتی دوردست نبود. مستقیم بود. سریع بود. و برای ایرانیان عادی روشن ساخت که دیگر تماشاگر نیستند. اسرائیل و ایالات متحده اکنون می‌توانستند با مصونیت تقریباً کامل به عمق مرزهایشان نفوذ کنند.

یک هنرمند در تهران به من گفت: «من از آن دسته بودم که در تظاهرات شعار می‌دادم پول ایران را به لبنان یا فلسطین نفرستید. اما اکنون می‌فهمم که بمب‌هایی که همه ما با آن روبرو هستیم یکی است و اگر ما در سراسر منطقه دفاع قوی نداشته باشیم، جنگ به سمت ما می‌آید.»

این آگاهی جدید به سرعت گسترش یافت – اما نه فقط در داخل ایران. بسیاری از محتوای ویروسی که تاریخ دخالت غرب در ایران، از کودتای ۱۳۳۲ (1953) تا ترور دانشمندان ایرانی، را توضیح می‌داد، در تهران ساخته نشده بود. آنها از غرب، برای مخاطبان غربی می‌آمدند. در تیک‌تاک، اینستاگرام و ایکس (توییتر سابق)، جوانان – هم از جناح چپ و هم از جناح راست طیف سیاسی – شروع به پرسیدن این سوال کردند که چرا ایران برای دهه‌ها به عنوان اهریمن دائمی در سیاست خارجی ایالات متحده معرفی شده بود. اینها وفاداران به رژیم نبودند؛ آنها عمدتاً آمریکایی‌ها – نسل هزاره و نسل Z – بودند که سعی داشتند از جنگ‌های بی‌پایانی که زندگی‌شان را شکل داده بود، سر دربیاورند.

ناگهان، هشدارهای خامنه‌ای درباره ایالات متحده‌ای که نمی‌توان به آن اعتماد کرد و اسرائیلی که جنگ‌طلب و توسعه‌طلب بود، چندان دور از ذهن به نظر نمی‌رسید – نه به این دلیل که او اقتدار اخلاقی کسب کرده بود، بلکه به این دلیل که جهان به واقعیت‌های استراتژیکی که ایران سال‌ها به آنها اشاره می‌کرد، دست یافته بود. این تغییر، هرچند جزئی یا غیرمنتظره، هم‌اکنون در حال بازتعریف موقعیت ایران – در داخل، منطقه و جهان – است.

غرب مدت‌هاست که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (سپاه) را نهادی یکپارچه و متمرکز بر تجاوز معرفی کرده است. اما در واقع، سپاه در درون خود با جناح‌های رقیب عمیقاً تقسیم شده است. در طول دهه گذشته، رهبری مسن‌تر آن – که تحت تأثیر آسیب‌های جنگ ایران و عراق (1980-1988) شکل گرفته – اغلب خواستار خویشتنداری بوده است. اگرچه این فرماندهان به بازدارندگی منطقه‌ای و توسعه نظامی متعهد بودند، اما بسیاری از آنها درگیری آشکار با اسرائیل یا ایالات متحده را یک خطر وجودی می‌دانستند، نه یک رویارویی ضروری.

اما در زیر آنها، نسل جوان‌تری در سپاه رشد کرده است: نسلی که نه در دفاع، بلکه در فرافکنی شکل گرفته است. برخی از این رزمندگان جوان اکنون در دهه چهل زندگی خود هستند و آماده پذیرش رهبری می‌باشند. این نسل جدید با پهپادها، موشک‌ها و جنگ سایبری آموزش دیده‌اند؛ آنها شخصاً در سوریه جنگیده‌اند و به سازماندهی شبه‌نظامیان در عراق کمک کرده‌اند. امروز، این اعضای نوظهور سپاه، رویارویی را نه تنها اجتناب‌ناپذیر، بلکه سازنده می‌دانند. برای آنها، بازدارندگی فقط بقا نیست: بلکه جایگاه منطقه‌ای، غرور ملی و تأیید مجدد حاکمیت است.

حملات ماه ژوئن، همراه با ضدحملات محدود اما هدفمند ایران، این نسل را جسورتر کرده است. آنها استدلال می‌کنند که خویشتنداری دولت در دو دهه گذشته – و همچنین تعهد نادرست آن به توافق هسته‌ای ۲۰۱۵ – تنها حملات بیشتری را دعوت کرده است. این واقعیت که اسرائیل توانست تا این حد عمیق و مؤثر حمله کند، تنها استدلال آنها را تقویت می‌کند: ایران به یک عامل بازدارنده معتبر نیاز دارد، و اکنون به آن نیاز دارد.

و در میان عموم مردم، نسلی که پس از انقلاب 1979 متولد شده – و اغلب از ایدئولوژی دولتی سرخورده است – اکنون در حال گذراندن یک تغییر عمیق است. آنها رژیم را نمی‌پذیرند، اما در حال بازاندیشی در مورد هر چیزی هستند که درباره قدرت و امنیت غرب باور داشتند.

این لحظه حمایت نسبی مردمی از نهاد امنیتی، تضمین شده نیست که دوام بیاورد. اما فعلاً، تعادل قدرت را در محافل سیاسی ایران تغییر می‌دهد. تندروهای جوان‌تر سپاه در حال پیشرفت هستند. متحدان آنها در رسانه‌های دولتی، مجلس و حتی وزارت اطلاعات خود را تنها بازیگران قادر به دفاع از ایران در برابر تهدیدات وجودی معرفی می‌کنند.

چنین صداهایی اکنون صدای کسانی را در ایران – و تعداد آنها کم نیست – که خواهان جنگ نیستند، خاموش می‌کنند. از لحاظ تاریخی، کسانی که مذاکره با غرب را ترجیح می‌دادند از اردوگاه تکنوکرات‌های پراگماتیک‌تر دولتی بیرون می‌آمدند، اما اکنون، آن رهبران دلسوز صلح با تغییر عمیق‌تری در درک عمومی روبرو هستند. برای سال‌ها، حتی با وجود هشدارهای خامنه‌ای مبنی بر عدم اعتماد به غرب، بخش‌های بزرگی از مردم همچنان به نامزدهایی رأی می‌دادند که وعده تعامل می‌دادند. دیپلماسی، اگر نه ایده‌آل‌گرایی، پس واقع‌گرایی تلقی می‌شد: تنها راه عمل‌گرایانه برای خروج از انزوا. اما حملات تحریک‌نشده اسرائیل در ماه ژوئن در حالی اتفاق افتاد که مذاکرات با ایالات متحده هنوز در جریان بود. اکنون، در میان همان گروه‌هایی که زمانی از گفتگو حمایت می‌کردند، این دیدگاه رو به رشد است که گفتگو با غرب یک بازی فریب‌دهنده است؛ مهم نیست ایران چگونه تعامل کند، مجازات خواهد شد.

در چند هفته از آغاز حملات، گفت‌وگو در ایران از اینکه آیا دیپلماسی می‌تواند موفق شود به این سوال تغییر کرده که آیا از ابتدا صادقانه بوده است یا خیر. اکنون، این ایده که مذاکره با غرب مشکلات ایران را حل خواهد کرد، کمتر شبیه واقع‌گرایی و بیشتر شبیه به تسلیم به نظر می‌رسد.

خامنه‌ای، به عنوان یک تاکتیک‌دان همیشگی، از این لحظه برای تثبیت روایتی استفاده کرده است که یکپارچگی ارضی ایران را از طریق دفاع تأیید می‌کند. به طور خاص، این روایت مقاومت است، روایتی که حداقل از سال 1980، زمانی که عراق – با کمک ایالات متحده، اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای اروپای غربی – به ایران حمله کرد (و حتی شاید قبل‌تر، زمانی که واشنگتن و لندن در سال 1953 در ایران کودتا کردند)، دوام آورده است. زیرا اگر ایران از هر طرف توسط دشمنانی که می‌خواهند بر کشور مسلط شوند احاطه شده باشد، پس مقاومت – شامل تمامی موشک‌ها و پهپادهای تولید بومی – آخرین و بهترین امید برای بقا باقی می‌ماند. و تنها نهادهایی که قادر به برپایی این مقاومت دفاعی هستند، نیروهای مسلح جمهوری اسلامی هستند.

حملات قطعاً به زیرساخت‌های ایران آسیب رساندند، اما تنها روایت خامنه‌ای را تقویت کردند. رژیم جان سالم به در برد. رهبری پایدار ماند. خیابان‌ها در اعتراض منفجر نشدند. ایران تجزیه نشد. و در سطح بین‌المللی، ایران دیگر تنها به عنوان یک متجاوز دیده نمی‌شد، بلکه به عنوان کشوری تحت محاصره، که بار دیگر در برابر دخالت‌های خارجی مقاومت می‌کند، تلقی شد.

این میراث اهمیت دارد – نه تنها برای تاریخ، بلکه برای جانشینی. هر کس که جانشین خامنه‌ای 86 ساله به عنوان رهبر عالی ایران شود، در بستر همین حملات ژوئن انتخاب خواهد شد: جایی که دکترین مقاومت نه تنها با ایدئولوژی، بلکه با رویدادها نیز تأیید شد. این امر به سپاه – و به ویژه نسل جوان‌تر تندرو آن – اهرم بیشتری در شکل‌دهی فصل بعدی جمهوری اسلامی می‌دهد.

چالش رهبران ایران – به ویژه نسل جوان‌تر سپاه – این است که چگونه از این لحظه بهره‌برداری کنند بدون اینکه زیاده‌روی کنند. درخواست‌ها برای گسترش نظامی بیشتر، یا حتی دستیابی به سلاح هسته‌ای، ممکن است فعلاً طنین‌انداز شوند. اما آنها خطر برانگیختن واکنش‌های شدیدتر خارجی و تعمیق انزوای اقتصادی را در پی دارند.

توانایی جمهوری اسلامی در بقا در برابر حملات به این معنی نیست که از فروپاشی مصون است – هیچ دولتی مصون نیست. اقتصاد ایران همچنان تحت فشار است. اعتماد عمومی پایین است. و خطوط بین حمایت از بازدارندگی و حمایت از نظام حاکم باریک است. اگر رهبری، تأیید استراتژیک را با مشروعیت بی‌قید و شرط اشتباه بگیرد، ممکن است همان ناآرامی‌ای را که به طور موقت مهار کرده بود، تحریک کند.

با این حال، چشم‌انداز سیاسی داخلی به طرق بسیار اساسی تغییر کرده است. تندروهایی که زمانی برای توجیه «مقاومت» در برابر اسرائیل و ایالات متحده تلاش می‌کردند، اکنون استدلال می‌کنند که تاریخ حقانیت آنها را اثبات کرده است. «مقاومت» دیگر انحصار جمهوری اسلامی و وفاداران آن نیست – اکنون فریاد جمعی برای دفاع از میهن است که از مرزهای اجتماعی و سیاسی فراتر می‌رود. این یک روایت قدرتمند است – به ویژه هنگامی که توسط شکاکان سابق تکرار شده و توسط رویدادهای میدانی مشروعیت می‌یابد.

اینکه آیا آنها می‌توانند این روایت را نهادینه کنند – از طریق جانشینی، قانون‌گذاری، یا اجماع گسترده‌تر اجتماعی – آینده جمهوری اسلامی را تعیین خواهد کرد. اما در حال حاضر، آنها در حال صعود هستند.

گفت‌وگوی بین‌المللی درباره ایران اغلب بین افراط و تفریط در نوسان است: یا رژیم در آستانه فروپاشی است یا یک تهدید منطقه‌ای توقف‌ناپذیر. آنچه نادیده گرفته می‌شود، میزان انعطاف‌پذیری و واکنش‌گرا بودن این سیستم است: اینکه چگونه می‌آموزد، سازگار می‌شود و شوک‌ها را در روایت خود از بقا و مقاومت جای می‌دهد. حملات اسرائیل این سیستم را نابود نکرد. آن را تقویت کرد. و هیچ کس واقعاً نمی‌داند این روایت اکنون چه درس‌هایی به ایرانیان خواهد داد – هم کسانی که به دنبال صلح هستند و هم کسانی که به دنبال جنگ هستند.

حملات همچنین نحوه خودانگاره ایرانیان را تغییر داد. زمانی، حتی تحت تحریم‌ها، ایرانیان خود را تماشاگران منفعل جنگ‌های دور می‌دیدند؛ اکنون، آنها اهداف مستقیم تجاوز منطقه‌ای هستند.

شاید مهم‌ترین تغییر، نسلی باشد. این نسل 1979 نیست که مواضع قدیمی را تأیید می‌کند. این فرزندان و نوه‌های آنها هستند – که با دسترسی به اینترنت، رسانه‌های غربی، و اغلب نگرش‌های غرب‌گرا بزرگ شده‌اند – و اکنون مشروعیت نظم جهانی را که به آن باور داشتند، زیر سوال می‌برند. شعارهایی که زمانی به عنوان پروپاگاندا رد می‌کردند، اکنون به عنوان واقع‌گرایی بازتفسیر می‌شوند. این تغییر، اگر پایدار بماند، سیاست داخلی و منطقه‌ای ایران را برای دهه‌ها شکل خواهد داد.

این تغییر – بیش از هر موفقیت یا شکست تاکتیکی – ممکن است ماندگارترین تأثیر را داشته باشد. برای سال‌ها، ایرانیان می‌پرسیدند که چرا کشورشان به برنامه موشکی، یا گروه‌های نیابتی منطقه‌ای، یا دکترین مقاومت نظامی نیاز دارد. اکنون، آنها می‌پرسند که چگونه این دفاع‌ها را قوی‌تر کنند تا ایران مستقل و حاکم بماند.