اندی بایرون، مدیرعامل آسترونومر، و کریستین کابوت، مسئول ارشد منابع انسانی، در دوربین بوسه
اندی بایرون، مدیرعامل آسترونومر، و کریستین کابوت، مسئول ارشد منابع انسانی، در دوربین بوسه

روابط نامشروع، خیانت‌های پنهانی — حقیقت درباره بی‌وفایی ما

زوجی که در کنسرت کلدپلی با «بوسه دوربین» غافلگیر شدند، یادآور هوشیارکننده‌ای از خطرات روابط پنهانی هستند. چرا افراد زندگی مشترک خود را به خطر می‌اندازند؟

«وقتی وارد رابطه نامشروع می‌شوید، خیلی قبل‌تر از بوسیدن یا رابطه جنسی از مرزها عبور کرده‌اید»

به قلم ناشناس

دلایل من برای خیانت اصلاً شرافتمندانه نیستند و برای مردی در سن من کاملاً قابل پیش‌بینی‌اند. از سال اول دانشگاه با دوست‌دخترم بودم. حالا ۳۶ سال دارم. تابستان گذشته احساس می‌کردم آینده پیش روی ما کشیده شده و به شیوه خوبی نیست. دوست‌دخترم گاهی می‌گفت: «فکر می‌کنی هر دو به اندازه کافی ماجراجویی داشته‌ایم که به فکر زندگی مشترک باشیم؟» واضح است که او حالا دوست‌دختر سابق من است، اما آن زمان همه کارها را با هم انجام می‌دادیم.

هر وقت شرکت راه‌آهن گریت وسترن (Great Western Railway) اعلام می‌کند که مسیر لندن به باث (Bath) را با تعداد واگن‌های کمتری اداره می‌کند، من به رابطه عاشقانه کوتاه و شدید خودم فکر می‌کنم. قطار ارزان‌قیمت GWR Supersaver که ساعت ۷:۳۰ عصر از ایستگاه پدینگتون حرکت می‌کند، اولین قطار ارزان عصرگاهی است و به دلیل اعلام راننده بدنام است: «متأسفم، دوستان، قرار بود برای این سرویس نه واگن به من بدهند اما من فقط پنج واگن دارم. لطفاً با یکدیگر مهربان باشید و اگر کسی بیشتر نیاز دارد، جایتان را به او بدهید.»

تابستان گذشته آنقدر خوش‌شانس بودم که روی قطار ۷:۳۰ صندلی پیدا کردم، اما آن را به یک زن جوان که بوت ارتوپدی مشکی به پا داشت، دادم. او غیر از این، بسیار متناسب و سالم به نظر می‌رسید. در واقع، او در وضعیت بدنی فوق‌العاده‌ای بود. او تصادف دوچرخه‌سواری کرده بود.

او صندلی را قبول کرد، اما ما نزدیک هم فشرده شده بودیم و بنابراین شروع به صحبت کردیم. فکر می‌کنم در عرض دو دقیقه می‌فهمید که چیزی بینتان وجود دارد یا نه. او گفت: «ممنون بابت صندلی»، و آداب این است که نگاهتان را برگردانید، و در گوشی‌تان بگردید. می‌توانست همانجا تمام شود.

خیانت کردم — و این راز را با خود به گور خواهم برد

اما او از من پرسید: «آیا قبلاً شما را در این قطار ندیده‌ام؟» ما در زمانه‌های پر استرس و قضاوت‌گر زندگی می‌کنیم که نشانه‌های بین مردان و زنان به شدت مورد بحث قرار می‌گیرد. من فکر کردم سؤال او دعوتی برای ادامه صحبت است.

سیگنال دوم در ایستگاه ردینگ (Reading) آمد، زمانی که ازدحام قطار اغلب کاهش می‌یابد. فرد کنار او پیاده شد و من آن صندلی را گرفتم. صندلی‌های دیگری هم در دسترس بود، اما من آن یکی را برداشتم. وقتی چرخ‌دستی تنقلات از راهرو رد شد، با هم نوشیدنی خوردیم.

وقتی وارد رابطه نامشروع می‌شوید، خیلی قبل‌تر از بوسیدن یا رابطه جنسی از مرزها عبور کرده‌اید. برای من، خرید آن دو بطری کوچک شراب همان نقطه بود و من این کار را طوری انجام دادم که انگار خودم را تماشا می‌کنم. این کار را با علم به اینکه اگر شریکم در خانه می‌توانست مرا در حال به هم زدن لیوان‌های پلاستیکی و خندیدن ببیند، احتمالاً دلش می‌شکست، انجام دادم.

شماره‌اش را گرفتم و او هم شماره من را گرفت. ما حتی برای خودمان هم آنچه قرار بود اتفاق بیفتد را انکار می‌کردیم. من هم دوچرخه‌سواری می‌کنم و گفتم با دوستی درباره تعمیر دوچرخه خرابش صحبت خواهم کرد.

او گفت: «خب، شما قطعاً مثل یک متخصص به نظر می‌رسید. زنگ بزنم به شما؟»

همان لحظه بود که فکر کردم، این شخص واقعاً از من خوشش می‌آید. فکر می‌کنم ما قرار است با هم رابطه جنسی داشته باشیم.

دوست‌دختر قدیمی‌ام مرا در ویژگی «مکان‌یابی من» (Find My) آیفونش داشت، بنابراین می‌توانست دقیقاً ببیند چه زمانی از دفترم در مرکز لندن به پدینگتون و سپس به خانه در باث می‌روم. هیچ چیز در زندگی‌ام غیرقابل پیش‌بینی نبود. ممکن است فکر کنید در دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم، این چیز خوبی باشد، حتی اطمینان‌بخش، اما محدودیتی وجود دارد.

دوچرخه‌سواری تنها کاری است که آخر هفته‌ها انجام می‌دهم و احساس آزادی کامل به من می‌دهد. به زودی به دوست جدیدم پیام می‌دادم و حال مچ پایش را می‌پرسیدم. گاهی او را در قطار می‌دیدم و ظرف چند هفته با هم سواری رفتیم. بعد از آن، از یک سفر دوچرخه‌سواری آخر هفته در ولز (Wales) لذت بردیم. عمداً مکانی در کوه‌های سیاه (Black Mountains) با سیگنال تلفن ضعیف انتخاب کردم. حتی دوچرخه‌ها را از روی قفسه برنداشتیم.

انتظار ندارم مردم درک کنند، اما رابطه جنسی با یک معشوق پنهانی که هیچ کس در خانواده یا دایره اجتماعی گسترده‌تر شما از آن خبر ندارد، مست‌کننده است. می‌توانید کسی باشید که می‌خواهید باشید، حتی کمی تظاهر کنید، به خصوص اگر بدانید که در مقطعی به حالت عادی برمی‌گردید.

من لو رفتم زیرا زوجی که من و دوست‌دخترم با آنها دوست بودیم، من را در قطار با معشوقم دیدند. فکر نمی‌کنم در آن لحظه کار نامناسبی انجام می‌دادیم، جز اینکه ظاهراً دستم را روی شانه معشوقم گذاشته بودم وقتی در واگن شلوغ حرکت می‌کردیم. نگاهی که او به من انداخت و لبخندی که زد، تعیین‌کننده بود. نیمه مرد این زوج قضیه را جدی نگرفت. نیمه زن به دوست‌دخترم پیام داد. زن‌ها می‌دانند.

عکس سر ویکتوریا ریچاردز در جنگل.
ویکتوریا ریچاردز

«وقتی به دوست‌دخترش پیام دادم، تار عنکبوت دروغ‌هایش از هم پاشید»

به قلم ویکتوریا ریچاردز

وقتی فیلم مدیرعامل شرکت آسترونومر، اندی بایرون، را دیدم که پس از گرفتار شدن در نزدیکی بیش از حد با همکارش از طریق «دوربین بوسه» کلدپلی، برای پنهان کردن خود خم شده بود (بایرون که متأهل است - حداقل فعلاً - از آن زمان استعفا داده است)، اولین کسانی که به یاد آوردم همسر و فرزندانش بودند، اینکه پس از پخش شدن غم خصوصی‌شان در سراسر جهان، چه احساسی داشتند.

خیانت، خیانت است — همیشه دردناک است — اما وقتی در دید عموم باشد، حس متفاوتی دارد. لایه‌ای اضافی از وحشت و تحقیر به آن اضافه می‌شود. نمی‌توانید با دل شکسته‌تان خصوصی برخورد کنید؛ امتیاز داشتن فضا برای التیام زخم‌هایتان قبل از اعلام جدایی به شما داده نمی‌شود. اختیارتان کاملاً از شما سلب می‌شود. من باید بدانم.

این به این دلیل است که من در یک برنامه رادیویی زنده متوجه شدم مردی که او را دوست‌پسرم می‌نامیدم — کسی که کلید خانه‌ام را داشت، گربه‌ام را وقتی به تعطیلات می‌رفتم غذا می‌داد، برای فرزندانم هدیه می‌خرید، شب سال نو را با من در آپارتمان پدر و مادرم گذراند، کسی که یک بار پیشنهاد داد تمام شب را رانندگی کند تا دارویی اضطراری آسم پسرم را پیدا کند — زندگی دوگانه‌ای دارد.

زنی که او می‌گفت بیش از یک سال پیش با او به هم زده، اصلاً دوست‌دختر سابقش نبود. او هرگز خانه‌اش را ترک نکرده بود، همانطور که او گفته بود. آنها هنوز با هم بودند — هنوز با هم زندگی می‌کردند. من خودم شنیدم که او این را گفت.

او در یک برنامه رادیویی بود و من گوش می‌کردم — و بابت آن عذرخواهی نمی‌کنم. بالاخره (و ما این را با جزئیات زشت و خنده‌دار در فیلم پرطرفدار «بیش از حد» (Too Much) لنا دانهام (Lena Dunham) در نتفلیکس دیده‌ایم، که در آن شخصیت مگان استالتر، جسیکا، دچار وسواس ناسالم نسبت به نامزد سابق دوست‌پسرس می‌شود)، طبیعی است که کمی… مجذوب، مثلاً، دوست‌دختر سابق شریک زندگی‌تان باشید. اولیویا رودریگو (Olivia Rodrigo) آهنگی درباره آن نوشته است.

اما چیزی که انتظار شنیدنش را نداشتم، کلمات «دوست‌پسرم» بود که در زمان حال گفته می‌شد، و اینکه او درباره دوست‌پسرم، که او هم در زمان حال بود، صحبت می‌کرد.

به او فرصت دادم حقیقت را بگوید، به او پیام دادم تا آنچه را شنیده بودم گزارش کنم. او گفت: «جالبه.» منظورش این بود که شاید بیچاره در حال انکار است. تقریباً باورم شد. اما بعد کاری را کردم که هر روزنامه‌نگار خوبی انجام می‌دهد و مستقیماً سراغ منبع رفتم: دوست‌دخترش.

چرا ما خیانت می‌کنیم — رازهایی از اتاق درمانگر

خودم به او پیام دادم. نوشتم: «سلام. این کمی معذب‌کننده است، اما شنیدم که در برنامه‌ات گفتی 'دوست‌پسرم' و من می‌دانم درباره چه کسی صحبت می‌کنی — اما ما از زمانی که تو به هم زدی و او از آپارتمانت رفت، با هم بوده‌ایم. فقط می‌خواستم بدانم چرا این را گفتی.»

او تقریباً بلافاصله پاسخ داد: «ما به هم نزدیم و او از اینجا نرفت. در واقع، همین الان کنار من نشسته است. بگذار ازش بپرسم.»

وقتی از او پرسید، با این بهانه بازگشت که من دختری هستم که «از او خوشش می‌آید». وقتی تحت فشار قرار گرفت، اعتراف کرد که «یک بار» اتفاقی افتاده است. که (تقریباً) خنده‌دار است با توجه به اینکه من آنقدر او را دیده بودم که به او کلید داده بودم.

همانطور که اسکرین‌شات‌ها و تاریخ‌وساعت‌ها را با دوست‌دختر دیگر رد و بدل می‌کردم و تار عنکبوت دروغ‌هایش از هم پاشید، کشف کردم که من بیش از یک شباهت گذرا به «دوست‌دختر سابقش» دارم. در واقع، ما عملاً یکسان بودیم.

برای اثبات همه چیز عکس‌ها را به اشتراک گذاشتیم: کارت‌هایی با دست‌خط او، پیام‌هایی که ادعا می‌کرد در یک مکان خاص است در حالی که واقعاً با «آن یکی» بود. فهمیدیم که او همان برند لباس زیر — یکی قرمز، یکی آبی — را در حمام من و حمام او جا گذاشته بود. وقتی برایش پس از یک حادثه خانوادگی «بسته مراقبتی» فرستادم، به اتاقی تحویل داده شد که او برای نگهداری وسایل استفاده می‌کرد. اینکه به جای اینکه در مراسم خاکسپاری تنها باشد، همانطور که به من گفته بود، با او رفته بود. اینکه وقتی می‌گفت «درمان می‌رود»، منظورش زوج‌درمانی بود.

با توجه به اینکه چقدر شبیه هستیم، شاید تعجبی نداشته باشد که وقتی بالاخره با دوست‌دختر دیگر ملاقات کردم، عاشق یکدیگر شدیم. و اینجا داستان ما با داستان کلاسیک «خیانت‌کار» متفاوت است: ما او را ترک کردیم و یکدیگر را نگه داشتیم. حالا، هر آوریل، برای جشن سالگرد روزی که من برنامه او را گوش کردم، به یک شام با شمع می‌رویم.

این یک داستان عاشقانه جدید است. و داستانی که امیدوارم تا ابد خوش باشد.

پرتره تام ناش در کت و شلوار.
تام ناش

«پنهان‌کاری وحشتناک بود»

به قلم تام ناش

۳۳ ساله بودم که خیانت کردم. ده سال بود که با همسرم بودم و چند مشکل داشتیم. همیشه زوجی پرشور بودیم. وقتی از هم جدا شدیم، همه شوکه شدند: هرگز فکر نمی‌کردند این اتفاق برای ما بیفتد.

اما ۱۸ ماه قبل از شروع رابطه نامشروع، ما به سختی پیش می‌رفتیم. من ساعت‌های طولانی در سیتی کار می‌کردم و تنش‌ها بر سر خانواده گسترده‌مان بین ما در حال افزایش بود. به جایی رسیدیم که نمی‌دانستیم چگونه بدون اینکه بحث به درگیری، بلکه به سکوت، تبدیل شود، با هم صحبت کنیم.

می‌دانم برای بعضی زوج‌ها، بچه‌ها مانع می‌شوند. اما برای ما نه. ما سبک‌های والدینی مشابهی داشتیم و اینها. مسائل مالی و فشار خانواده‌های گسترده بود. این چیزها واقعاً می‌تواند تأثیر خود را بگذارد.

دونا را در قطار ملاقات کردم. ما مسافر بودیم. هر روز با همان قطار بین‌شهری رفت و برگشت می‌کردیم. یک جرقه فوری وجود داشت. یادم می‌آید با خودم فکر کردم، کارم زار است. حتی یک چیز فیزیکی هم نبود، گرچه واضح است که آن هم وجود داشت. در طول یک ساعت سفر با قطار، طوری صحبت می‌کردیم که انگار ده‌ها سال است یکدیگر را می‌شناسیم.

معلوم شد که هر دو به جای استفاده از مترو، از سنت پانکراس (St Pancras) تا دفاترمان پیاده می‌رویم تا قدم‌هایمان را بشماریم. مسیرهای متفاوتی را می‌رفتیم، اما شروع کردیم به رفتن همان مسیر.

او در حال جدایی بود و من با او درباره مشکلاتم صحبت می‌کردم. برای چند هفته اول فقط دوست بودیم. این یک رابطه عاطفی بود قبل از اینکه یک رابطه جنسی باشد. در این میان، ما این گفتگو را داشتیم که واضحاً چیزی بینمان وجود دارد. هرگز فکر نمی‌کردم من آن کسی باشم که خیانت می‌کند، اما کردم.

دلیل اصلی خیانت ما به شریک زندگی‌مان — به قلم یک روانکاو

مدتی سعی کردیم از یکدیگر دوری کنیم. حتی بر سر مسیرهای پیاده‌روی جایگزین و قطارهای مختلف به توافق رسیدیم. اما مثل آهنربا بود، دائماً به هم کشیده می‌شدیم. یکی از قطارهایمان دیر می‌کرد و دیگری روی همان سکو می‌آمد.

پنهان‌کاری واقعاً وحشتناک بود. همسرم را دوست داشتم و به او اهمیت می‌دادم. او یکی از نزدیک‌ترین افراد زندگی‌ام بود. عشقی به او داشتم کمی بالاتر از عشقی که به پدر و مادرم احساس می‌کردم. کاملاً از خودم متنفر بودم و بیشتر از هر کس دیگری. بیشتر روزها از اینکه به چه کسی تبدیل شده‌ام و چقدر ضعیف هستم، از نظر فیزیکی حالت تهوع داشتم. از پوشاندن ردپاهایم احساس وحشتناکی داشتم.

یک روز در محل کار دچار حمله پانیک شدم و می‌دانستم که به اوج خود نزدیک می‌شود. کمی بعد از آن به همسرم گفتم که همه چیز تمام شده است. درباره رابطه نامشروع بلافاصله به او نگفتم، که پشیمانم. او گفت که شک‌هایی داشته است. واقعاً نمی‌خواستم به او آسیب بزنم. سپس نسخه‌های دیگران از حقیقت به او گفته شد، که اغراق‌آمیز بودند و بیشتر به او آسیب رساندند. او شایسته پاسخگویی من بود. حالا دوستان خوبی هستیم، اما این فقط با صداقت به دست آمد.

من حالا یک مربی طلاق هستم و با افرادی که خیانت کرده‌اند کار می‌کنم. تا زمانی که در آن وضعیت نباشید، نمی‌دانید چگونه با آن کنار خواهید آمد. می‌توانید بایستید و بگویید من هرگز این کار را نمی‌کنم، زیرا من سال‌ها این را می‌گفتم. هشت سال است که هنوز با دونا هستم.
mrdivorcecoach.co.uk

«او گفت فقط یک رابطه کوتاه نبود — انگار که این بهترش می‌کرد»

به قلم ناشناس

شش سال پیش فهمیدم که همسر آن زمانم رابطه نامشروع دارد. حالا به آن نگاه می‌کنم و می‌فهمم که البته بخشی از وجودم احتمالاً از قبل می‌دانست که چیزی در جریان است، اما آن زمان عمیقاً شوکه شده بودم. سطح خیانتی که هنگام فاش شدن بی‌وفایی‌اش احساس کردم، حتی الان هم برایم دلخراش است.

دوستش داشتم. وفادار بودم — حتی فداکار — و فهمیدن اینکه او با شخص دیگری اینقدر با محبت صمیمی بوده… درد فراتر از کلمات است. بنابراین، برای همسر و شوهر زوج «بوسه دوربین» کلدپلی، همدلی عمیقی دارم. اینکه مشکلات زناشویی‌شان به این شکل تحقیرآمیز افشا شود، فقط ویرانی را دو برابر می‌کند.

همسر من به این شکل عمومی افشا نشد. رابطه نامشروع او فاش شد چون یکی از دوستانم اتفاقاً در تعطیلات در کورنوال (Cornwall) بود و آنجا او را دید، در آغوشی لطیف با کسی که من نبودم. بیشتر از آن، دوستم به من گفت — سعی می‌کرد با ملاحظه باشد اما همچنین می‌خواست من واقعاً حقیقت را بشنوم — که آنها خیلی «راحت» با یکدیگر به نظر می‌رسیدند.

سپس با شوهرم روبرو شدم. او ابتدا انکار کرد، اما سرانجام، وقتی مدارک ارائه‌شده توسط دوستم را روی هم انباشتم، کوتاه آمد و به من گفت که پنج سال گذشته را با یک دوست‌دختر سابق خود می‌دیده است. او توضیح داد که فقط یک رابطه کوتاه نبوده، انگار که این بهترش می‌کرد.

البته من انتخاب کرده بودم که آنچه دقیقاً جلوی چشمانم بود را نبینم. او مدتی پیش گوشی‌اش را قفل کرده و پین‌کدش را تغییر داده بود و می‌گفت همه ما حق حریم خصوصی داریم. اما رفتارش آنقدر عجیب و سرد بود که شک کردم چیزی در جریان است. فقط مطمئن نبودم چه چیزی.

نمی‌توانم از خیانت همسرم بگذرم

شروع کردم به بررسی صورت‌حساب‌های بانکی‌اش، که کاری نیست که خیلی به آن افتخار کنم. حدود شش ماه قبل از افشای رابطه نامشروع دیدم که او چند شاخه گل از Interflora فرستاده و مطمئناً به من نرسیده بودند. اما در دوراهی گیر کرده بودم — اگر به او می‌گفتم صورت‌حساب‌های بانکی‌اش را بررسی کرده‌ام، عصبانی می‌شد، بنابراین نمی‌توانستم چیزی بگویم.

همیشه می‌دانستم که او نسبت به این دوست‌دختر سابقش نقطه ضعف دارد و از رابطه آنها احساس خطر می‌کردم. بی‌وقفه او را درباره آن بازجویی می‌کردم و او به من می‌گفت که پارانویید هستم. گس‌لایتینگ (Gaslighting) شدید شد و من شروع کردم به فکر کردن که عقلم را از دست داده‌ام، که او کاملاً به من وفادار و متعهد است، و اینکه کمی دیوانه شده‌ام.

پس آیا فهمیدن اینکه دیوانه نبودم، تسکین‌دهنده بود؟ دوست دارم بگویم بله، اما البته اینطور نبود. پیامدهای خیانت وحشتناک است، همانطور که هر کسی که چنین وضعیتی را تجربه کرده باشد می‌داند. در مورد من، معلوم شد که تعداد زیادی از مردم می‌دانستند، برخی از آنها فقط کمی قبل از افشا شدن. آنها بعداً به من گفتند که تصمیم گرفته بودند چیزی نگویند زیرا احساس می‌کردند اساس ازدواج ما خوشحال‌کننده است و شاید من پیام‌آور را بکشم.

در آن زمان خیلی گیج بودم و نمی‌دانستم درباره این چه فکری کنم. اما حالا، وقتی فکر می‌کنم آیا ترجیح می‌دادم نمی‌دانستم، پاسخ صادقانه منفی است. به محض افشای رابطه نامشروع، باعث شد ازدواجمان را با وضوح بیشتری نگاه کنم و فهمیدم چقدر آسیب دیده است. رابطه نامشروع نوک کوه یخ بود. یک فرد غیرقابل اعتماد فقط در یک بخش از زندگی‌اش غیرقابل اعتماد نیست. گاهی اوقات آنها فقط کسی هستند که در واقعیتی متفاوت از بقیه ما زندگی می‌کنند.

مدت‌ها پس از افشای آنچه دوستم دیده بود، دنیای من فرو ریخت. پس از افشای یک رابطه نامشروع، پرسش‌های بی‌پایان، آسیب، تحقیر، گناه و شرم وجود دارد. هیچ کس در این وضعیت برنده نمی‌شود. اما این هم روی مثبت قضیه: زندگی پس از آن وجود دارد، چیزی که شاید شرکای زوج کلدپلی در حال حاضر احساس نکنند. یا ازدواجتان به شکلی قوی‌تر بازسازی می‌شود یا از یک رابطه اساساً معیوب خارج خواهید شد. این دو نکته بود که به من کمک کرد بالاخره بر ازدواجم غلبه کنم و ادامه دهم.

«خوابیدن با رئیستان داغ است، مخصوصاً وقتی هیچ یک از همکارانتان خبر ندارند»

به قلم ناشناس

وقتی ویدئوی مدیرعامل را در «دوربین بوسه» کلدپلی دیدم، فکر کردم، اگر قرار است خیانت کنید، بهتر است در آن ماهرتر باشید. من حدود چهار سال با رئیس متأهلم رابطه داشتم. ۱۳ سال از او کوچک‌تر بودم. ما توانستیم رابطه خود را کاملاً مخفی نگه داریم. عنصر پنهانی، کل قضیه را حتی داغ‌تر می‌کرد.

زوج کلدپلی نباید با خم شدن به محض روشن شدن دوربین روی آنها، اینقدر آشکار عمل می‌کردند. آنها باید فقط طوری رفتار می‌کردند که انگار همه چیز عادی است یا زن دیگری را که کنارشان بود بغل می‌کردند، چون خودشان را مقصر نشان دادند. اگر واکنش نشان نمی‌دادند، هیچ‌کس فکر بدی درباره آن نمی‌کرد. اگر من و رئیسم در دورانی که با هم رابطه داشتیم در دوربین بوسه بودیم و او سعی می‌کرد خم شود، می‌گفتم: «داری چکار می‌کنی؟»

من و رئیسم فقط بعد از کار یا در سفرهای کاری با هم وقت می‌گذراندیم — او آخر هفته‌ها به من پیام نمی‌داد که مثلاً: «بیا کاری کنیم.» ما برای شام به رستورانی در نزدیکی دفتر کار می‌رفتیم، فقط خودمان دو نفر. از کارت کاری برای پرداخت نوشیدنی و غذا استفاده می‌کردیم.

همیشه در ابتدای شب زیرک بودیم، اما بعد از یک نوشیدنی، آشکارتر معاشقه می‌کردیم و لمس‌هایمان بیشتر می‌شد. اما اگر همکار دیگری ما را در شام صمیمی می‌دید، فقط طوری رفتار می‌کردیم که انگار همه چیز عادی است و سلام می‌کردیم، به جای اینکه مثل زوج کلدپلی وحشت کنیم.

پنج ساله بودم که پدرم خیانت کرد، هنوز عصبانی‌ام

در یک مقطع از رابطه، او گفت: «شاید به جشن تولدت بیایم،» و من گفتم: «دوست دارم بیایی.» اما بعد او نیامد. بنابراین فکر می‌کنم این مرز بود — ما فقط در رویدادهایی با هم وقت می‌گذراندیم که اگر کسی ما را می‌دید، می‌توانست به عنوان کار توجیه شود.

من و او قبل از هر اتفاقی، به عنوان دوست خیلی خوب با هم کنار می‌آمدیم. اولین باری که از دوستی به چیزی بیشتر تبدیل شدیم، در یک شب‌نشینی بعد از کار بود. همکارانمان به خانه رفته بودند و من و او آخرین نفرات باقی‌مانده در بار بودیم. ناگهان او برای بوسیدن نزدیک شد. غافلگیر شدم. او از نظر ظاهری جذاب بود، اما تیپ معمول من نبود و کسی نبود که به سراغش بروم.

خوابیدن با رئیستان داغ است، مخصوصاً وقتی هیچ یک از همکارانتان در یک جلسه از اینکه شما دو نفر با هم رابطه دارید، خبر ندارند. اگر کسی از همکارانمان از رابطه ما باخبر می‌شد، خجالت می‌کشیدم. اوقاتی بود که ما در سفرهای کاری به اندازه کافی مراقب همکارانمان نبودیم. مطمئنم رئیسم هم نگران باخبر شدن مردم از رابطه ما بود، اما او بی‌پروا‌تر از من بود. بعد از اینکه در وضعیتی کمی پرخطر با هم رابطه داشتیم، می‌پرسید: «چرا گذاشتی این کار را بکنم؟» من پاسخ می‌دادم: «خب، خودت گفتی هیجان‌انگیز خواهد بود.»

این رابطه به پیشرفت شغلی من کمک نکرد و به همین دلیل هم با هم رابطه نداشتیم. اما اگر فاش می‌شد، همکارانم فرض می‌کردند که من به دلیل رابطه با او امتیاز یا ترفیع گرفته‌ام، که اینطور نبود.

برای او احساس بدی دارم زیرا این راز باید او را آزار دهد، داشتن این جنبه کاملاً مخفی در زندگی‌اش. من وضعیت بهتری دارم زیرا می‌توانم در صورت نیاز با دوستانم درباره آن صحبت کنم. به چند نفر از دوستان دخترم که می‌دانم قضاوت نمی‌کنند و هرگز او را نمی‌بینند، گفته‌ام. اما او باید آن را پنهان نگه دارد.

فکر نمی‌کنم کسی به اتفاقی بین ما شک کند، بخشی به این دلیل که شبکه‌های اجتماعی او تماماً درباره خانواده‌اش است. کلی عکس از همسر و فرزندانش در پروفایلش هست. این فقط نشان می‌دهد که هیچ‌کس نمی‌داند پشت درهای بسته در یک ازدواج چه می‌گذرد.

از نظر اخلاقی توجیه این رابطه برای خودم چندان دشوار نیست زیرا من کسی هستم که به روابط باز و غیرتک‌همسری اعتقاد دارم. همچنین، من کسی نیستم که متأهل باشم.

همچنین کمتر احساس گناه می‌کنم زیرا می‌دانم که او و همسرش نسبتاً روشن‌فکر هستند. او گفته است که آنها احتمالاً به یک مهمانی جنسی می‌روند و آزمایش‌هایی انجام می‌دهند، بنابراین آنها یک زوج متأهل تک‌همسر معمولی نیستند. با این حال، همسرش هیچ اطلاعی از ما ندارد. او هرگز رابطه ما را به همسرش اعتراف نمی‌کرد زیرا به اعتماد او خیانت کرده بود.

در پایان، وقتی هیچ‌کس اطرافمان نبود، طوری رفتار می‌کردیم که انگار یک زوج هستیم و من در نهایت به او حس پیدا کردم. در آن زمان واقعاً برای قرار گذاشتن با افراد دیگر تلاش نمی‌کردم زیرا فقط می‌خواستم با او وقت بگذرانم. بنابراین زندگی عاشقانه‌ام واقعاً پیشرفتی نداشت و من کمی بیش از حد درگیر او شده بودم.

آن کار را ترک کردم و وقتی شرکت را ترک کردم، رابطه جنسی‌مان قطع شد. بخشی از دلایلم برای ترک کار این بود که فکر می‌کردم، آیا این رابطه نامشروع تا ابد ادامه خواهد داشت؟

گاهی یکدیگر را به عنوان دوست می‌بینیم و وقتی این اتفاق می‌افتد، می‌توانم بگویم که جرقه هنوز بین ما وجود دارد.

«آه،» دوست‌دختر سابقش پیام داد. «خب، بهتر است یک تماس داشته باشیم»

به قلم ناشناس

درام خیانت من تمام ویژگی‌های یک فیلم پرفروش پنج ستاره را داشت. زنی از گذشته، جدایی دراماتیک زیر باران، یک خیانت بی‌رحمانه و یک افزوده بسیار مدرن: یک پیام دایرکت اینستاگرام از یک دوست‌دختر سابق مرموز.

چهار سال پیش، وقتی ۲۷ ساله بودم و تقریباً یک سال از رابطه‌ام با مردی به نام دیوید می‌گذشت که در یک اپلیکیشن دوست‌یابی با او آشنا شده بودم (یکی دیگر از داستان‌های کلاسیک قرن ۲۱)، پیامی خصوصی در شبکه‌های اجتماعی از خانمی دریافت کردم که هرگز او را ملاقات نکرده بودم اما درباره‌اش می‌دانستم: دوست‌دختر سابق دیوید.

دوست‌دختر سابق — بگذارید او را کات (Kat) بنامیم — می‌خواست بداند آیا هنوز با دیوید قرار می‌گذارم. او را تصحیح کردم: چند ماه پیش از «دیدن» به «دوست‌پسر‌ی» ارتقا یافته بودیم. او پاسخ داد: «آه، خب، بهتر است یک تماس داشته باشیم.»

کار از سرم افتاد. من و هم‌خانه‌ام بقیه روز را به فکر کردن درباره تمام دلایلی که ممکن است او بخواهد با من صحبت کند، و تمرین روش‌های مختلف برای پاسخ دادن به تلفن هنگام تماسش گذراندیم. اما می‌دانستم که دوستان سابق برای آرزوی بهترین‌ها برای رابطه جدیدتان تماس نمی‌گیرند؛ آنها معمولاً خبر بد می‌آورند و تا آن زمان یاد گرفته بودم که احساس وحشتناک ماشین لباسشویی که در روده‌ام داشتم، معمولاً پیش از یک جدایی اتفاق می‌افتاد.

سرانجام کات زنگ زد، اگرچه خبر بدتر از آن چیزی بود که تصور کرده بودم. او و دیوید اخیراً با هم رابطه جنسی برقرار کرده بودند. دقیقاً سه بار، همه در آخر هفته‌هایی که من دور بودم، از جمله آخر هفته بعد از اینکه او به من گفته بود دوستم دارد.

آیا زنا آنقدر بد است؟ آنچه وکیل طلاق درباره روابط خارج از ازدواج می‌گوید

آیا او درباره من به کات گفته بود؟ بله، او گفت. دیوید اسمم، شغلم، اینکه «فقط یک تفریح کوچک بود» — چرا همیشه باید به شما ضربه بزنند؟ — و اینکه در لندن زندگی می‌کردم، را به او گفته بود. این اطلاعاتی بود که او برای جستجو در دنبال‌کنندگان اینستاگرام دیوید استفاده کرد تا پروفایل من را پیدا کند و به من پیام بفرستد. زن‌ها، وقتی بخواهند، راهی برای یافتن اطلاعات دارند که یک کارشناس کارایی مک‌کینزی (McKinsey) تحسینش کند.

پس چرا او حالا به من می‌گفت؟ این نبود که «قانون دختران» قطب‌نمای اخلاقی او را دوباره به کار انداخته بود — واقعیت این بود که او تازه فهمیده بود دیوید با بهترین دوستش هم رابطه جنسی داشته است. او دلشکسته بود و می‌خواست تلافی کند.

آیا من خواب بودم یا او فقط یک دروغگوی خیلی خوب بود؟ روزها در یک چرخه می‌چرخیدم، قضاوت خودم را زیر سؤال می‌بردم تا اینکه یک رویارویی دراماتیک زیر باران در کنار رودخانه تیمز (River Thames) روبروی تاور بریج (Tower Bridge) داشتیم. باران به شدت می‌بارید و هر دو گریه می‌کردیم. شبیه صحنه‌ای از «ساخت شده در چلسی» (Made in Chelsea) بود. یادم می‌آید یک توریست آمریکایی رد شد و گفت: «اوه مای گاد، این دراماتیک‌ترین جدایی عمرم بود!»

او قول داد که به نوعی مسیر رستگاری را طی کند و به درمان برود (آه از مردانی که از درمان برای بازسازی خود به عنوان یک فرد خوب استفاده می‌کنند) اما در نهایت من بهترین انتقام را گرفتم. من اکنون با یک دوست‌پسری دوست‌داشتنی بسیار خوشبختانه عاشق هستم. آخرین باری که شنیدم، دیوید دوباره با پدر و مادرش زندگی می‌کرد.