«ارزیابی عملکرد» من در محل کار، مرا شوکه کرد.
هنگامی که مدیرم به من گفت نتایج درخشانی کسب کردهام اما کمبود توجهم منجر به اشتباهات جزئی شده که در نهایت به یک الگو تبدیل شده و بر عملکردم تأثیر منفی گذاشته است، در شوک بودم.
آن روز، موفق شدم با سری بالا اما در هالهای از سردرگمی به خانه برگردم. تنها زمانی که به خانهام رسیدم و به بالکن رفتم، سنگینی آنچه اتفاق افتاده بود بر من انباشته شد. احساس یک شکستخورده را داشتم.
خیلی تلاش کردم که وظایف زیادی را همزمان انجام دهم: مادری عالی برای دختر کوچکم باشم، نکات و جزئیات شغل جدیدم را بیاموزم، و همه چیز را در کنترل نگه دارم. اما بار فکری بسیار زیاد بود.
هر روز دخترم را از مهد کودک میآوردم و میبردم، تمام روز کار میکردم، شام همه را آماده میکردم، دخترم را به رختخواب میبردم — و اغلب کنار او به خواب میرفتم — سپس ساعت ۲ صبح بیدار میشدم تا آشپزخانه را تمیز و اتاق نشیمن را مرتب کنم.
چیزی باید تغییر میکرد.
ابتدا باید میپذیرفتم که در انجام همه کارها شکست میخورم
آن روز، ساعتها در بالکن گریه کردم و ماهها و ماهها از احساسات سرکوبشدهای که نیاز به رهایی داشتند را آزاد کردم: خشم، کینه، شرم، ناامیدی از هر آنچه با وجود عصبانیت درونی پذیرفته بودم، توصیههای ناخواسته برای دخترم، قضاوت مردم درباره بازگشتم به کار تنها پس از شش ماه مرخصی زایمان، و کمالگراییام. بیش از حد بود.
بعد از رها کردن تمام آن احساسات، چیزی درونم تغییر کرد و فهمیدم که دیدگاهم را از دست دادهام. چنان غرق در زندگی روزمره بودم که نمیتوانستم ببینم چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
روی یک ترن هوایی ذهنی بودم، مانند یک همستر در چرخ، و نیاز داشتم که متوقف شوم. شروع به مشاهده کارهایم کردم و فهمیدم که واقعاً اشتباهات جزئی زیادی مرتکب میشدم.
این مانند آماده کردن یک کیک شکلاتی بود؛ مرکز آن خوشمزه است، اما ظاهر کیک شما را از حتی امتحان کردنش متنفر میکند.
وقتی اشتباهاتم را با چشمان خودم و بدون قضاوت دیدم، لحظه مهمی برایم پیش آمد و فهمیدم چرا به کسی نیاز داشتم که صادق باشد و حقیقت را به من بگوید.
باید کمک میخواستم
از آن پس، میخواستم بهتر عمل کنم. سیستم ممیزی خودم را برای جلوگیری از این اشتباهات ایجاد کردم، اما این "زنگ بیدارباش" مرا به تأمل واداشت، تا از تلاش برای "کامل بودن" دست بردارم و درخواست کمک کنم.
با یکی از دوستانم درباره آنچه اتفاق افتاده بود صحبت کردم، و او به من کمک کرد تا از مدیرم ساعات کاری منعطف درخواست کنم. او موافقت کرد که برنامهام را تغییر دهد، و به من کمک کرد تا کمتر استرس داشته باشم و به موقع دخترم را از مهد کودک بردارم. در همین حال، همسرم موافقت کرد که هر روز صبح دخترم را به مهد ببرد.
وقتی این تغییرات را اعمال کردم، احساس آزادی کردم. میتوانستم برای انجام کارها وقت بگذارم. دیگر مانند گذشته تحت فشار نبودم و میتوانستم از لحظه حال لذت ببرم.
قبلاً در دام انزوا با استانداردهای بسیار بالا افتاده بودم، و دیگر نمیخواستم اینگونه باشم. میخواستم به دیگران تکیه کنم و روی چیزهایی که میتوانستم کنترل کنم، تمرکز کنم.
آرامش برای دیدن واضح
این سرعت جدید زندگی منجر به تغییری دیگر شد. به مقالهای در یک مجله خودسازی برخوردم، و آنقدر با من همخوانی داشت که بلافاصله آن را خریدم.
همچنان میخواستم مادری عالی، همسری نمونه و دوستی خوب باشم، اما یک چیز مهم را درک کردم: باید ظرف وجودی خودم را پر نگه میداشتم، تا بتوانم برای خودم و دیگران مفید باشم.
این مجله همچنین به من کمک کرد تا درک عمیقتری از آنچه برایم اتفاق افتاده بود پیدا کنم، کنجکاویام را در مورد تمرینات سلامتی، مانند مراقبه، برانگیخت و به من کمک کرد تا در مورد خواستههایم روشن باشم.
شکست بهترین اتفاقی بود که برایم افتاد. چشمانم را به روی این حقیقت باز کرد که از خودم بپرسم واقعاً چه میخواهم و چگونه زندگی آگاهانهتری داشته باشم.
مهمتر از همه، به من کمک کرد تا بهترین نسخه از خودم باشم.