امروزه آمریکاییها در بسیاری از موارد با هم توافق ندارند. با این حال، حتی در زمانی که به نظر میرسد واقعیت مورد توافق همگانی در آستانه فروپاشی است، حداقل یک ارزش اساساً مدرن وجود دارد که همه ما هنوز هم میتوانیم از آن حمایت کنیم: خلاقیت.
ما آن را آموزش میدهیم، آن را اندازه میگیریم، به آن حسادت میکنیم، آن را پرورش میدهیم و بیوقفه نگران مرگ آن هستیم. چرا نگران نباشیم؟ بیشتر ما از سنین پایین آموختهایم که خلاقیت کلید همه چیز است، از یافتن رضایت شخصی گرفته تا دستیابی به موفقیت شغلی و حل دشوارترین مشکلات جهان. در طول سالها، ما صنایع خلاق، فضاهای خلاق و شهرهای خلاق ساختهایم و آنها را با طبقهای کامل از مردم پر کردهایم که به سادگی به عنوان «خلاقان» شناخته میشوند. ما هر سال هزاران کتاب و مقاله میخوانیم که به ما میآموزند چگونه خلاقیت شخصی خود را آزاد، رها، تقویت، ترویج و هک کنیم. سپس حتی بیشتر میخوانیم تا یاد بگیریم چگونه این منبع گرانبها را مدیریت و محافظت کنیم.
با توجه به اینکه چقدر به آن وسواس داریم، مفهوم خلاقیت میتواند به نظر برسد که همیشه وجود داشته است، چیزی که فیلسوفان و هنرمندان در طول اعصار در مورد آن اندیشیدهاند و بحث کردهاند. در حالی که این یک فرض معقول است، اما معلوم میشود که بسیار اشتباه است. همانطور که ساموئل فرانکلین در کتاب اخیر خود، فرقه خلاقیت، توضیح میدهد، اولین استفاده مکتوب شناخته شده از خلاقیت در واقع تا سال 1875 رخ نداده بود، "و این کلمه را از نظر قدمت بسیار جوان میکند." علاوه بر این، او مینویسد، قبل از حدود سال 1950، "تقریباً هیچ مقاله، کتاب، مقاله، رساله، قصیده، کلاس، مدخل دایرهالمعارفی یا چیزی از این دست وجود نداشت که به طور صریح به موضوع 'خلاقیت' بپردازد."
این موضوع سؤالات آشکاری را مطرح میکند. دقیقاً چگونه از عدم صحبت در مورد خلاقیت به صحبت همیشگی در مورد آن رسیدیم؟ چه چیزی، اگر چیزی وجود داشته باشد، خلاقیت را از سایر کلمات قدیمیتر، مانند ابتکار، زیرکی، تخیل و هنر متمایز میکند؟ شاید مهمتر از همه: چگونه همه افراد، از معلمان مهدکودک گرفته تا شهرداران، مدیران عامل، طراحان، مهندسان، فعالان و هنرمندان گرسنه، به این باور رسیدند که خلاقیت نه تنها خوب است—شخصی، اجتماعی، اقتصادی—بلکه پاسخ به تمام مشکلات زندگی است؟
خوشبختانه، فرانکلین در کتاب خود پاسخهای بالقوهای را ارائه میدهد. او که مورخ و محقق طراحی در دانشگاه فناوری دلفت در هلند است، استدلال میکند که مفهوم خلاقیت به شکلی که اکنون میشناسیم، در دوران پس از جنگ جهانی دوم در آمریکا به عنوان نوعی مرهم فرهنگی ظهور کرد—راهی برای کاهش تنشها و اضطرابهای ناشی از افزایش انطباق، بوروکراسی و حومهنشینی.
او مینویسد: «خلاقیت که معمولاً به عنوان نوعی ویژگی یا فرآیند مبهم مرتبط با هنرمندان و نوابغ تعریف میشود، اما از نظر تئوری توسط هر کسی قابل دستیابی است و در هر زمینهای قابل استفاده است، راهی برای رهاسازی فردگرایی در نظم فراهم کرد و روح مخترع تنها را در هزارتوی شرکت مدرن احیا کرد.»
من با فرانکلین در مورد اینکه چرا ما همچنان اینقدر مجذوب خلاقیت هستیم، چگونه سیلیکون ولی به مرکز به اصطلاح آن تبدیل شد و چه نقشی، اگر نقشی داشته باشد، فناوریهایی مانند هوش مصنوعی ممکن است در تغییر شکل رابطه ما با آن داشته باشند، صحبت کردم.
من کنجکاوم که رابطه شخصی شما با خلاقیت در دوران کودکی چگونه بود. چه چیزی باعث شد بخواهید کتابی درباره آن بنویسید؟
مانند بسیاری از بچهها، من با این فکر بزرگ شدم که خلاقیت ذاتاً چیز خوبی است. برای من—و تصور میکنم برای بسیاری از افراد دیگر که مانند من، به طور خاص ورزشکار یا در ریاضیات و علوم خوب نبودند—خلاق بودن به این معنی بود که حداقل در این دنیا آیندهای دارید، حتی اگر مشخص نبود که این آینده شامل چه چیزی میشود. زمانی که من وارد کالج و فراتر از آن شدم، خرد متعارف در میان متفکران سبک TED Talk—افرادی مانند دانیل پینک و ریچارد فلوریدا—این بود که خلاقیت در واقع مهمترین ویژگی برای آینده است. اساساً، افراد خلاق قرار بودند وارث زمین شوند و اگر قرار بود تمام این مشکلات پیچیده در جهان را حل کنیم، جامعه به شدت به آنها نیاز داشت.
از یک طرف، به عنوان کسی که دوست داشت خودش را خلاق بداند، سخت بود که از این موضوع خشنود نشوم. از طرف دیگر، همه اینها برای من بیش از حد اغراقآمیز به نظر میرسید. چیزی که به عنوان پیروزی طبقه خلاق به فروش میرسید، در واقع منجر به یک نظم جهانی فراگیرتر یا خلاقانهتر نمیشد. علاوه بر این، برخی از ارزشهای نهفته در آنچه من فرقه خلاقیت مینامم، به طور فزایندهای مشکلساز به نظر میرسید—به طور خاص، تمرکز بر خودسازی، انجام کاری که دوست دارید و دنبال کردن اشتیاق خود. اشتباه برداشت نکنید—این یک دیدگاه زیبا است و من دیدم که برای برخی افراد نتیجه میدهد. اما من همچنین شروع کردم به این احساس که این فقط پوششی برای چیزی است که از نظر اقتصادی، یک چرخش بسیار بد برای بسیاری از مردم بود.
امروزه، کوبیدن ایده "دنبال کردن اشتیاق خود", "فرهنگ تلاش" بسیار رایج است. اما زمانی که من این پروژه را شروع کردم، کل ایده "سریع حرکت کن و چیزها را خراب کن", "برهم زننده", "اقتصاد نوآوری" بسیار بی چون و چرا بود. به نوعی، ایده این کتاب از تشخیص این موضوع ناشی شد که خلاقیت نقش واقعاً جالبی در ارتباط دادن دو جهان ایفا میکند: این جهان نوآوری و کارآفرینی و این جنبه باطنیتر و کولیوار فرهنگ ما. من میخواستم تاریخچه این رابطه را بهتر درک کنم.
چه زمانی شروع کردید به این فکر کردن که خلاقیت نوعی فرقه است—فرقهای که همه ما بخشی از آن هستیم؟
مشابه چیزی مانند "فرقه خانهداری", این راهی برای توصیف یک لحظه تاریخی بود که در آن یک ایده یا نظام ارزشی به نوعی پذیرش گسترده و غیرانتقادی دست مییابد. من متوجه شدم که همه چیز را بر اساس این ایده میفروشند که خلاقیت شما را تقویت میکند، چه یک طرح اداری جدید باشد، چه نوع جدیدی از طراحی شهری، یا نوع "این پنج ترفند ساده را امتحان کنید".
شما شروع به درک این موضوع میکنید که هیچکس زحمت نمی کشد بپرسد: "هی، ااا، چرا همه ما دوباره باید خلاق باشیم؟ این خلاقیت اصلاً چیست؟" این به یک ارزش غیرقابل انکار تبدیل شده بود که هیچکس، صرف نظر از اینکه در کدام طرف طیف سیاسی قرار میگرفت، حتی به فکر زیر سوال بردن آن نمیافتاد. این، برای من، واقعاً غیرعادی بود، و من فکر میکنم این نشان میدهد که اتفاق جالبی در حال وقوع است.
کتاب شما تلاشهای اواسط قرن توسط روانشناسان را برای تبدیل خلاقیت به یک ویژگی ذهنی قابل اندازهگیری و "فرد خلاق" به یک نوع قابل شناسایی برجسته میکند. این چگونه پیش رفت؟
پاسخ کوتاه این است: خیلی خوب پیش نرفت. برای مطالعه هر چیزی، البته باید در مورد اینکه به چه چیزی نگاه میکنید، توافق کنید. در نهایت، من فکر میکنم این گروههای روانشناس در تلاشهای خود برای ارائه معیارهای علمی که یک فرد خلاق را تعریف کند، ناامید شدند. یکی از تکنیکها این بود که به دنبال افرادی بگردند که قبلاً در زمینههایی که خلاقانه تلقی میشدند، برجسته بودند—نویسندگانی مانند ترومن کاپوتی و نورمن میلر، معمارانی مانند لوئیس کان و ایرو سارینن—و فقط یک باتری از آزمایشهای شناختی و روانکاوی به آنها بدهند و سپس نتایج را بنویسند. این کار بیشتر توسط سازمانی به نام موسسه ارزیابی و تحقیقات شخصیت (IPAR) در برکلی انجام میشد. فرانک بارون و دان مککینون دو محقق بزرگ در آن گروه بودند.
روانشناسان راه دیگری را برای انجام این کار در پیش گرفتند و گفتند، بسیار خب، این برای ارائه یک استاندارد علمی خوب عملی نخواهد بود. ما به اعداد نیاز داریم و افراد زیادی برای تأیید این معیارهای خلاقانه. این گروه از روانشناسان نظریه پردازی کردند که چیزی به نام "تفکر واگرا" جزء اصلی موفقیت خلاقانه است. آیا نام آزمون آجر را شنیدهاید، که در آن از شما خواسته میشود کاربردهای خلاقانه زیادی برای یک آجر در یک بازه زمانی معین ارائه دهید؟ آنها اساساً نسخهای از آن آزمون را به افسران ارتش، دانشآموزان، مهندسان رده پایین در جنرال الکتریک، همه نوع افراد دادند. این آزمایشها در نهایت جایگزین این شدند که "خلاق بودن" به چه معناست.
آیا هنوز هم استفاده میشوند؟
وقتی تیتر خبری در مورد هوش مصنوعی که افراد را خلاقتر میکند، یا در واقع خلاقتر از انسانها بودن میبینید، آزمایشهایی که آنها این ادعا را بر اساس آن قرار میدهند، تقریباً همیشه نسخهای از آزمون تفکر واگرا هستند. این موضوع به دلایل متعددی بسیار مشکلساز است. مهمترین آنها این واقعیت است که این آزمایشها هرگز نشان داده نشده است که ارزش پیشبینیکننده دارند—به این معنی که یک دانشآموز کلاس سوم، یک فرد 21 ساله یا یک فرد 35 ساله که در آزمونهای تفکر واگرا واقعاً خوب عمل میکند، به نظر نمیرسد که احتمال بیشتری برای موفقیت در فعالیتهای خلاقانه داشته باشد. کل نکته توسعه این آزمایشها در وهله اول این بود که هم افراد خلاق را شناسایی و هم پیشبینی کنند. هیچکدام از آنها نشان داده نشده است که این کار را انجام دهند.
با خواندن کتاب شما، من از اینکه چقدر مفهوم "خلاقیت" از ابتدا مبهم و گاه متناقض بود، شگفت زده شدم. شما آن را به عنوان "یک ویژگی، نه یک نقص" توصیف میکنید. چگونه؟
امروزه از هر متخصص خلاقیت بپرسید که منظورشان از "خلاقیت" چیست، به شما میگویند که این توانایی تولید چیزی جدید و مفید است. آن چیز میتواند یک ایده، یک محصول، یک مقاله آکادمیک باشد—هر چه که باشد. اما تمرکز بر تازگی از ابتدا جنبهای از خلاقیت باقی مانده است. این همچنین چیزی است که آن را از سایر کلمات مشابه، مانند تخیل یا زیرکی متمایز میکند. اما حق با شماست: خلاقیت مفهومی به اندازه کافی انعطافپذیر است که میتوان از آن به طرق مختلف استفاده کرد و معانی مختلفی داشت، که بسیاری از آنها متناقض هستند. فکر میکنم در کتاب مینویسم که این اصطلاح ممکن است دقیق نباشد، اما به روشهای دقیق و معناداری مبهم است. میتواند هم بازیگوشانه و هم کاربردی، هم هنری و هم فناورانه، هم استثنایی و هم پیش پا افتاده باشد. این بود و همچنان بخش بزرگی از جذابیت آن است.
این سوال که "آیا ماشینها میتوانند 'واقعاً خلاق' باشند؟" آنقدر جالب نیست، اما این سوالات که "آیا آنها میتوانند خردمند، صادق و دلسوز باشند؟" اگر قرار است از [هوش مصنوعی] به عنوان مشاور و دستیار در زندگی خود استقبال کنیم، مهمتر هستند.
آیا این تاکید بر تازگی و سودمندی بخشی از این دلیل است که سیلیکون ولی دوست دارد خود را محور جدید خلاقیت بداند؟
کاملاً. این دو معیار با هم پیش میروند. در محیطهای تکنو-راهحلگرایانه و سرمایهدارانه افراطی مانند سیلیکون ولی، تازگی اگر مفید (یا حداقل قابل بازاریابی) نباشد، هیچ فایدهای ندارد و سودمندی هم اگر جدید نباشد (یا قابل بازاریابی نباشد) هیچ فایدهای ندارد. به همین دلیل است که آنها اغلب کارهای خستهکننده اما مهمی مانند مهارت، زیرساخت، نگهداری و بهبود تدریجی را نادیده میگیرند و چرا از هنر—که به طور سنتی با مقاومت آن در برابر سودمندی تعریف میشود—فقط تا جایی حمایت میکنند که به عنوان الهامبخش برای فناوریهای کاربردی مفید باشد.
در عین حال، سیلیکون ولی دوست دارد خود را در "خلاقیت" بپیچد به دلیل تمام مفاهیم هنری و فردگرایانه. این به طور خودآگاهانه تلاش کرده است تا خود را از تصویر مهندس دکمهدار که برای یک آزمایشگاه بزرگ تحقیق و توسعه یک شرکت تولیدی آجر و ملات کار میکند، دور کند و در عوض ایده یک نوع ضد فرهنگ یاغی را که در یک گاراژ مشغول تعمیر است و محصولات و تجربیات بیوزن میسازد، بالا ببرد. من فکر میکنم این موضوع آن را از بسیاری از انتقادات عمومی نجات داده است.
تا همین اواخر، ما تمایل داشتیم خلاقیت را یک ویژگی انسانی بدانیم، شاید با چند استثناء از بقیه دنیای حیوانات. آیا هوش مصنوعی در حال تغییر این موضوع است؟
زمانی که مردم در دهه 50 شروع به تعریف خلاقیت کردند، تهدید رایانهها برای خودکارسازی کارهای اداری در حال انجام بود. آنها اساساً میگفتند، بسیار خب، تفکر منطقی و تحلیلی دیگر فقط مختص ما نیست. چه کاری میتوانیم انجام دهیم که رایانهها هرگز نتوانند انجام دهند؟ و این فرض وجود داشت که فقط انسانها میتوانند "واقعاً خلاق" باشند. برای مدت طولانی، رایانهها کار زیادی برای فشار آوردن بر این موضوع که این در واقع به چه معناست، انجام ندادند. اکنون آنها در حال فشار آوردن بر این موضوع هستند. آیا آنها میتوانند هنر و شعر خلق کنند؟ بله. آیا آنها میتوانند محصولات جدیدی تولید کنند که منطقی هم باشند یا کار کنند؟ مطمئناً.
من فکر میکنم این به عمد است. انواع LLMهایی که شرکتهای سیلیکون ولی ارائه کردهاند، قرار است در آن معانی متعارف "خلاق" به نظر برسند. اکنون، اینکه آیا محصولات آنها از نظر عمیقتری معنادار یا خردمندانه هستند یا خیر، سوال دیگری است. اگر ما در مورد هنر صحبت میکنیم، من فکر میکنم تجسم یک عنصر مهم است. پایانههای عصبی، هورمونها، غرایز اجتماعی، اخلاق، صداقت فکری—اینها لزوماً برای "خلاقیت" ضروری نیستند، اما برای قرار دادن چیزهایی در جهان که خوب هستند و شاید حتی از نظر قدیمی زیبا هستند، ضروری هستند. به همین دلیل است که من فکر میکنم این سوال که "آیا ماشینها میتوانند 'واقعاً خلاق' باشند؟" آنقدر جالب نیست، اما این سوالات که "آیا آنها میتوانند خردمند، صادق و دلسوز باشند؟" اگر قرار است از آنها به عنوان مشاور و دستیار در زندگی خود استقبال کنیم، مهمتر هستند.
این مصاحبه بر اساس دو مکالمه است و برای وضوح ویرایش و تلخیص شده است.
برایان گاردینر نویسندهای ساکن اوکلند، کالیفرنیا است.