https://jamjamshid.com/farsi/the-philosopher-l-a-paul-wants-us-to-think-about-our-selves.html

بیابان سونوران که بخش زیادی از جنوب غربی ایالات متحده را پوشش می‌دهد، یک گستره وسیع از زمین خشک است که موجودات کارتونی مانند پرندگان دونده، خارهای غلتان و کاکتوس‌های بلند به ندرت در آن ظاهر می‌شوند. در این منظره نمادین، ده‌ها فیلسوف در زمستان ۲۰۲۲ در یک مزرعه سه‌هزار هکتاری در حومه توسان، آریزونا گرد هم آمدند، گویی در حال اجرای یک آزمایش فکری از طراحی خودشان بودند. بین تمرین تیراندازی با کمان و درس‌های طناب‌بازی، آن‌ها در یک سازه گلی ملاقات کردند و درباره «روابط ناسازگاری» و «مفهوم استنتاج» صحبت کردند. «چگونه 'احتمالاً' کار می‌کند؟» به اتفاق آرا به عنوان یکی از سوالات بحث‌برانگیز شناخته شد.

آن‌ها برای شرکت در کارگاه متافیزیک مزرعه، یک کنفرانس سالانه که نزدیک به بیست سال پیش توسط Laurie Paul، استاد فلسفه دانشگاه Yale، طراحی شده بود، آمده بودند. Paul نویسنده کتاب «تجربه تحول‌آفرین» است، یک تحقیق فلسفی گسترده درباره تغییرات شخصی که به زبان‌های فرانسوی، ژاپنی و عربی ترجمه شده است و ترجمه‌های آلمانی و ماندارین در دست انجام است. Paul که در سال ۲۰۲۰ جایزه Lebowitz را برای دستاورد فلسفی دریافت کرد، مزرعه را به خاطر سالن غذاخوری کوچک آن انتخاب کرده بود، با این امید که ممکن است گفتگوهای صمیمانه‌ای را تسهیل کند. او می‌خواست این رویداد ترکیبی از بحث‌های دقیق‌تر کنفرانس‌های آکادمیک معمولی با، همان‌طور که به من گفت، «نوعی مهربانی» باشد. این تلاشی بود، حتی اگر فقط برای چند روز در سال، برای مهندسی اجتماعی برخی از زورگویی‌ها از یک حوزه بدنام برای تهاجم فکری به شدت که کاهش یک هم‌صحبت به اشک به عنوان نشانه‌ای از موفقیت در بحث طولانی مدت در نظر گرفته می‌شد.

«شما فقط با هم کارهایی انجام می‌دهید و این کاملاً جدا از نوع فعالیت درونی است که فلسفه است»، Ned Hall، فیلسوف دانشگاه Harvard که به Paul در تکرارهای اولیه کارگاه کمک کرد، به من گفت. «شما سوار اسب می‌شوید! و هیچ‌کس در آن خوب نیست!» ورزش سوارکاری: بزرگ‌ترین برابرکننده. (محیط همچنین نوعی شوخی داخلی درباره فیلسوف مشهور Willard Van Orman Quine بود که به خاطر دیدگاه مینیمالیستی‌اش که زمانی آن را به «ذائقه برای مناظر بیابانی» توصیف کرده بود، شناخته می‌شد.)

«من کمی جنبه کمپ دارم»، Paul که ویژگی‌های قوی و متقارنش انتخاب او برای لباس پوشیدن مانند John Wayne را به جای احمقانه به نظر رسیدن، شیک نشان می‌داد، به من گفت. او به یک گودال آتش اشاره کرد. دور آن حدود دوازده نفر بودند که بسیاری از آن‌ها به تشویق Paul نیز لباس‌های غربی پوشیده بودند. در میان آن‌ها Ram Neta، فیلسوف دانشگاه North Carolina در Chapel Hill بود که خوشحال بود پیراهن چهارخانه بپوشد اما در اوایل روز، در برابر کلاه کابویی—کلاه خود Paul—که او به شوخی بر سرش گذاشته بود، مقاومت کرده بود. «متاسفم، نمی‌توانم این کار را انجام دهم»، او به مخاطبان گفت، قبل از اینکه کلاه را بردارد و با کمک یک معادله که روی یک تخته سفید نوشته شده بود، بپرسد: «نظرها چیست؟»

فراتر از مزرعه، تپه‌ای بود که در آن صبح، José Luis Bermúdez، فیلسوف دانشگاه Texas A&M، یک سخنرانی در فضای باز با اشاره به شکسپیر، Erving Goffman و یک پادشاه میسنیایی در دنیای موازی که او آن را Agamemnon-minus نامید، ارائه داده بود. رسیدن به بالای تپه حدود یک ساعت با اسب طول کشید و به جز یک فیلسوف از UCLA که در طول مسیر درباره سیاه‌چاله‌ها به یک کارگر مزرعه توضیح می‌داد، بیشتر سوارکاران به آرامی در یک صف حرکت کردند.

کار Paul در برابر یک روند قدرتمند در فلسفه که امروزه به نظر می‌رسد بیشتر شبیه علم است تا ادبیات، مقاومت می‌کند. در طول قرن گذشته، یکی از اهداف این حوزه حذف ابهام و ناسازگاری‌هایی بوده است که هنگام صحبت و نوشتن به وجود می‌آید—تا زبان بیشتر شبیه حساب شود. این رویکرد که در وین در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ اتخاذ شد و در نهایت به آمریکا صادر شد، تحقیقات توصیفی، توصیفی و نیمه‌مذهبی را با فرمول‌ها و اثبات‌های ریاضی گسترده تقویت کرد. این پیگیری بی‌وقفه و گاهی اوقات به نظر عصبی برای وضوح، اثر طنزآمیزی داشته است که بسیاری از فلسفه معاصر را تقریباً برای بیگانگان غیرقابل فهم کرده است.

در مزرعه، در حالی که فیلسوفان گاوها را جمع می‌کردند و تکیلا می‌نوشیدند، Paul و من در یک گستره خشک قدم زدیم. پاشنه‌های چکمه‌های کابویی سیاه او، که روی خاک قدم می‌زدند، ابری از گرد و غبار ایجاد کردند که پاهایش را پنهان کرد. Paul توضیح داد که در حوزه او، تجربه اول شخص—«نرمی»، همان‌طور که او آن را بیان کرد—معمولاً مورد بحث قرار نمی‌گیرد. او، با این حال، فکر می‌کرد که می‌توان آن را به دقت و با دقت مدیریت کرد، به همان شیوه‌ای که همکارانش ممکن است درباره تعداد دانه‌های شن که یک تپه را تشکیل می‌دهند، صحبت کنند. Paul معتقد است که ابزارهای رشته او می‌توانند، همان‌طور که او می‌گوید، «به ما نوعی خرد و معنای زندگی بدهند»، اما او مصمم است که آن‌ها سوالاتی را که به آن‌ها اعمال می‌شوند، پنهان نکنند. ما قرار است مجسمه‌ها را تحسین کنیم، بالاخره، نه اسکنه‌هایی که با آن‌ها تراشیده می‌شوند.

«من فقط احساس می‌کنم که تجربه نوعی ارزش دارد»، Paul با تردید گفت، گویی که باور داشت چیزی بحث‌برانگیز می‌گوید. فلسفه تمایل دارد افرادی را جذب کند که، او گفت، «دوست دارند از زندگی عادی جدا شوند». سایه‌ای که توسط یک کاکتوس ساگواروی صدساله انداخته شده بود، روی صورتش افتاد. «در حالی که من کاملاً گیج و مجذوب و ناراحت از زندگی عادی هستم، و از دوران مدرسه راهنمایی این‌طور بوده‌ام.» حدود ده سال از زمانی که Paul برای اولین بار از همکارانش—در رشته‌ای که سوال از اینکه ممکن است چه احساسی داشته باشد که یک خفاش باشیم را بدیهی می‌گیرد—خواست که در نظر بگیرند که ممکن است چه احساسی داشته باشد که والدین باشیم، گذشته بود.

«تجربه تحول‌آفرین»، که مانند تمام نوشته‌هایش با نام L. A. Paul منتشر شده و توسط انتشارات دانشگاه Oxford در سال ۲۰۱۴ منتشر شده است، تلاش او برای بررسی، در حدود دویست صفحه، انواع خاصی از موقعیت‌ها بود که نه تنها آنچه را که می‌دانیم تغییر می‌دهند بلکه همچنین ما را تغییر می‌دهند. این تجربه‌های تحول‌آفرین دانش جدیدی را ارائه می‌دهند که قبلاً برای ما غیرقابل دسترس بود، و با آن دانش، ترجیحات، ارزش‌ها و خودشناسی ما به طور اساسی تغییر می‌کنند. یک تبدیل مذهبی ممکن است نمونه‌ای از یک تجربه تحول‌آفرین باشد. از دست دادن یک عضو یا مصرف LSD یا رفتن به جنگ نیز ممکن است. اما این داشتن یک کودک بود که به Paul ایده کتاب را داد و در واقع، داشتن یک کودک به موضوع مرکزی، اگرچه همیشه صریح نبود، تبدیل شد.

کتاب از یک مقاله کاری که در نهایت با عنوان «آنچه نمی‌توانید انتظار داشته باشید وقتی که انتظار دارید» نامیده شد، رشد کرد که Paul دو سال پیش در یک سخنرانی ارائه داده بود. در آن، او استدلال کرد که ابزارهای متعارف تصمیم‌گیری هنگام انتخاب اینکه آیا باید یک کودک داشته باشیم یا نه، کار نمی‌کنند. «رویکرد طبیعی»—تفکر درباره اینکه چه احساسی خواهد داشت، مراجعه به شهادت دیگران—به گفته او، ناکافی بود. و هیچ تجربه مشابهی (مثلاً نگهداری از یک خواهرزاده) نمی‌توانست چیزی جز یک تقریب نادرست از تجربه واقعی به شما بدهد. سوال اینکه آیا باید یک کودک داشته باشیم یا نه، برای Paul نوعی معما بود که محدودیت‌های عقلانیت را روشن می‌کرد. او این سوال را از طریق چارچوب نظریه تصمیم‌گیری هنجاری بررسی کرد، که فرض آن این است که باید به گونه‌ای عمل کنیم که ارزش مورد انتظار را به حداکثر برسانیم، هرچه که ممکن است باشد—مثلاً شادی شخصی، یا سود سالانه شرکت، یا امید به زندگی متوسط یک جمعیت. (زیباترین تجسم این ایده شرط‌بندی Pascal است که موردی سودگرایانه برای باور به خدا ارائه می‌دهد: «اگر برنده شوید، همه چیز را به دست می‌آورید؛ اگر ببازید، هیچ چیز را از دست نمی‌دهید.») اما چنین منطقی، به گفته Paul، در مواجهه با یک تجربه تحول‌آفرین شکست می‌خورد. انتخاب برای تجربه چنین تجربه‌ای، در مواقعی که انتخاب حتی ممکن است، نیازمند این است که ما به کسی که خودمان را در حال حاضر می‌دانیم، خیانت کنیم. به کدام نسخه از خودمان باید وفادار باشیم—نسخه‌ای که انتخاب‌ها را انجام می‌دهد، یا نسخه‌ای که تحت تأثیر آن انتخاب‌ها قرار می‌گیرد؟

Paul در حالی که در کانبرا، استرالیا، در یک بورسیه تحقیقاتی در دانشگاه ملی استرالیا زندگی می‌کرد، اولین فرزندش را در ژانویه ۲۰۰۴ به دنیا آورد. تاریخ زایمان او در دسامبر—تابستان آنجا—بود و او چند هفته آخر، بسیار گرم بارداری‌اش را شب‌ها در محوطه دانشگاه می‌گذراند، اغلب با همسرش، جامعه‌شناس ایرلندی Kieran Healy. Paul کتاب‌هایی را که قرار بود برای آماده‌سازی بخواند، می‌خواند، اما احساس بیگانگی از ارزیابی‌های «شاد» آن‌ها از آنچه بارداری بود، داشت و این تصور را داشت که اگر چیزی باشد، کتاب‌ها او را به یک حس کاذب از کنترل می‌کشاندند. یک بار، او آنقدر ناامید شد که یکی از جلدها را به سراسر اتاق پرتاب کرد. یک هفته گذشت و سپس دیگری. وقتی او بالاخره وارد زایمان شد، یک پرستار در بیمارستان پرسید که آیا آینه آورده است. آیا می‌خواست یکی را داشته باشد تا هنگام زایمان آن را ببیند؟ «من گفتم، 'ام، باشه، حتماً'»، Paul به یاد آورد. «اما قبلاً به خودم فکر کرده بودم، نه، واقعاً علاقه‌ای به دیدن مقدار زیادی خون ندارم.»

Paul گفت که او احساس می‌کرد «یک ماشین قرون وسطایی، یک چرخ غول‌پیکر که به آرامی در حال چرخیدن و باز کردن درهای سنگین غول‌پیکر است.» او غرق شده بود، قادر به درک آنچه قرار بود اتفاق بیفتد نبود. وقتی او صحنه را تصور کرده بود، همیشه در شخص سوم بود. حالا او آن شخص بود. «و آن‌ها به طور اساسی با هم در تضاد بودند»، Paul گفت. «آن‌ها یک دیدگاه نیستند و هیچ راهی برای اینکه با هم جمع شوند وجود ندارد.» اما نگاه کردن به خودش در آینه هنگام زایمان «ناهمگنی را همگن کرد»، او گفت. «این تمام راه‌های معمولی که قبلاً می‌دانستم چگونه خودم را بفهمم، شکست.» (Paul به طور مداوم اصرار داشته است که به دنیا آوردن فیزیکی کودک خود، به جای فرزندخواندگی، پیش‌نیازی برای تغییرات شناختی که او به عنوان مهم‌ترین شناسایی می‌کند، نیست.)

تا زمانی که Paul سخنرانی را در سال ۲۰۱۲ ارائه داد، او چهل و شش ساله بود و دو فرزند در مدرسه ابتدایی داشت. «برای من بسیار شگفت‌انگیز بود که فیلسوفان درباره این موضوع صحبت نمی‌کردند»، او به یاد آورد. اما حس حق‌به‌جانبی که همکارانش در پرداختن به تجربه داشتن یک کودک ناکام بودند، اضطراب او را درباره اینکه او کسی است که این کار را انجام می‌دهد، آرام نکرد. «این کار حرفه من را خراب خواهد کرد»، Paul به یاد می‌آورد که فکر می‌کرد. «همه چیز تمام خواهد شد، زیرا اینجا هستم که درباره نوزادان صحبت می‌کنم.»

اما برعکس اتفاق افتاد. وقتی پیش‌نویس مقاله به صورت آنلاین در سال ۲۰۱۳ ظاهر شد، با پوشش گسترده‌ای مواجه شد، هم در وبلاگ‌های آکادمیک و هم در وب‌سایت‌های نشریات اصلی، از جمله این یکی. در یک قطعه NPR، روانشناس Tania Lombrozo مقاله را «ترکیب زیبا از زندگی واقعی با فلسفه واقعی» نامید. انتقاداتی وجود داشت: برخی فیلسوفان با جزئیات مدل‌سازی تصمیم Paul اختلاف نظر داشتند، برخی دیگر با خودمحوری تمرکز بیش از حد بر والدین منتظر به جای کودک یا جهان به طور کلی. اما پاسخ کلی یک تمایل مشتاقانه برای Paul بود که استدلال خود را گسترش دهد. مقاله در یک شماره ویژه Res Philosophica، یک فصلنامه فلسفه برجسته، منتشر شد و همراه با سیزده مقاله دیگر که به آن پاسخ می‌دادند، منتشر شد.

«تجربه تحول‌آفرین» یک سال بعد منتشر شد. مانند خود Paul، سبک آن قابل دسترسی و دوستانه است. نقل قول آغازین آن از سری Winnie-the-Pooh اثر A. A. Milne است و آزمایش فکری طولانی‌مدت آن شامل خون‌آشام‌ها است. همان‌طور که در اکثر آثار فلسفه آکادمیک صادق است، کتاب می‌تواند تکراری به نظر برسد. (Paul تکرار را ضروری می‌داند و آن را با بررسی یک جواهر برش‌خورده مقایسه کرده است—نگه داشتن آن در برابر نور و به آرامی چرخاندن آن برای دیدن هر وجه تقریباً یکسان.) با این حال، با توجه به موضوع، تکرار بیشتر شاعرانه است تا زائد. «برای بسیاری از انتخاب‌های بزرگ زندگی، ما فقط آنچه را که باید بدانیم پس از انجام آن یاد می‌گیریم و در فرآیند انجام آن خودمان را تغییر می‌دهیم»، او می‌نویسد. Paul برای آشکارسازی استدلال می‌کند. او معتقد است که باید انتخاب‌های خود را با فروتنی انجام دهیم—بر اساس «اینکه آیا می‌خواهیم کشف کنیم که چه کسی خواهیم شد.»

تجربه تحول‌آفرین اکنون ورودی خود را در دانشنامه فلسفه استنفورد دارد. این موضوع یک اجرای رقص مدرن، یک نمایشگاه هنری ایتالیایی، یک جلد چندنویسنده منتشر شده توسط انتشارات دانشگاه Oxford و، بهار گذشته، یک کنفرانس در Yale بود که شامل آکادمیک‌های برجسته از رشته‌های مختلف، از جمله روانشناس Paul Bloom، دانشمند شناختی Molly Crockett و فیلسوف Agnes Callard بود. کنفرانس «جایگاه او را در حوزه، از نظر فکری» آشکار کرد، Callard به من گفت. مفهوم تجربه تحول‌آفرین یک «تغییر پارادایم پایدار» بود.

همه به استدلال Paul قانع نشده‌اند. Elizabeth Barnes، فیلسوف دانشگاه Virginia، به من گفت که ایده اولویت دادن به «نسخه مادر من» بر نسخه‌ای که «در حال بررسی آوردن او به وجود است» او را ناراحت می‌کند. «فکر می‌کنم کاملاً منطقی است که ارزش‌های فعلی خود را حفظ کنید!» Barnes گفت. فیلسوف بریتانیایی Richard Pettigrew یک کتاب پاسخ نوشت که در آن برای یک سیستم پیچیده از رتبه‌بندی ارزش‌ها استدلال کرد که می‌تواند با هم میانگین‌گیری شود و منجر به نوعی رأی‌گیری دموکراتیک بین خودها شود. بسیاری از افراد سوال کردند که چگونه می‌توان بیان کرد که دقیقاً چه چیزی ممکن است به عنوان یک تجربه تحول‌آفرین محسوب شود: برای اینکه ایده ارزش داشته باشد، طبقه‌بندی باید بسیار محدود باشد. اما چقدر محدود و چه کسی تصمیم می‌گیرد؟

حتی کسانی که با رویکرد Paul مخالفند، تمایل دارند، هرچند به‌طور ناخوشایند، به هوشمندی آن احترام بگذارند. «این بسیار زیرکانه بود»، Christopher Meacham، فیلسوف دانشگاه Massachusetts، Amherst، به من گفت که انتخاب Paul برای چارچوب‌بندی معضل از طریق نظریه تصمیم‌گیری. «این برندینگ خوب، بازاریابی خوب بود»، او افزود، اصرار داشت که «به هیچ وجه به معنای تحقیرآمیز نیست.» اکثر والدین، او گفت، «مطالعات شادی را به دقت نمی‌خوانند یا نمودارها را نمی‌سازند، اما ما از خود می‌پرسیم، 'چه زمانی می‌توانیم این کار را انجام دهیم؟ چگونه داشتن یک کودک مسیر شغلی ما را تغییر خواهد داد؟'» با این حال، Meacham گفت که او «خیلی قانع نشده» از فرمول‌بندی Paul نیست.

«اگر فقط نتیجه‌گیری Laurie را خلاصه کنید، به نظر می‌رسد که آن مسطح است»، Callard به من گفت. «اما این همه فلسفه است. منظورم این است که Descartes به چه نتیجه‌ای می‌رسد؟ که دنیای خارجی وجود دارد! اما در راه رسیدن به آن، او همچنین چندین استدلال خوب برای اینکه شاید وجود نداشته باشد، ارائه داد.»

مانند مقاله اصلی Paul، «تجربه تحول‌آفرین» توجه قابل توجهی در مطبوعات اصلی دریافت کرد. در Times، David Brooks یک ستون به آن اختصاص داد و فرمول‌بندی Paul از معضل را «نبوغ‌آمیز» نامید. کتاب Paul را به یکی از معدود فیلسوفان معاصر تبدیل کرد که کارهایش برای افراد خارج از آکادمی آشنا است.

در حدود سال ۲۰۱۸، من یکی از آن افراد شدم. و وقتی به Paul درباره امکان یک پروفایل نزدیک شدم، این کار را به روحیه خودیاری انجام دادم. من سی و یک ساله بودم و به شدت به این فکر می‌کردم که آیا باید یک کودک داشته باشم یا نه. سوال بزرگ و مبهم به نظر می‌رسید—مانند سوالی که نه داده‌ها و نه حکایت نمی‌توانستند حل کنند. من همیشه به آن فکر می‌کردم، اگرچه «فکر کردن» احتمالاً یک فعل دقیق نیست. بیشتر شبیه یک وزوز مداوم بود که پس‌زمینه زندگی روزمره را با لحنی که جایی بین فوریت و خستگی ثبت می‌شد، نمره می‌داد. بخش‌های بد به راحتی قابل تصور بودند: خواب کمتر، زمان کمتر، پول کمتر. بخش‌های شگفت‌انگیز—مثلاً بیرون آوردن یک فرد جدید از بدن خودم—به معنای واقعی کلمه غیرقابل تصور بودند. معضل غیرممکن به نظر می‌رسید، گویی که من در حال تلاش برای تبدیل دلار به ارز کشوری بودم که هنوز وجود نداشت.

این کمک نمی‌کرد که هر هفته به نظر می‌رسید که یک نویسنده با استعداد کتاب یا یک قطعه نوشتاری اول شخص درباره خطرات روان‌شناختی تولید مثل منتشر می‌کند. داشتن یک کودک وحشتناک بود. نابودکننده بود. اثرات آن هم به طرز ویرانگری مادی و هم به طرز مبهمی مبهم بود. این خاطرات—گاهی اوقات آن‌ها مقالات یا «رمان‌ها» بودند—به‌طور جمعی به عنوان یک ژانر جدید ادبیات صحبت می‌شدند، که یک اصلاح فوری به تصویر شاد و توهم‌آمیز مادری که ظاهراً قبل از آن آمده بود، ارائه می‌دادند، که نه من و نه هیچ‌کس دیگری که می‌شناختم نمی‌توانستیم به یک مثال جدی فکر کنیم. من این کتاب‌ها را مانند مجلات شایعاتی در فروشگاه مواد غذایی می‌خواندم: به سرعت و با لذت شتاب‌زده و تحقیرآمیز.

در همین حال، من کار Paul را درمانی یافتم. این دقیقاً نوع آرامشی را که همیشه در لحظات اضطراب جستجو می‌کردم، فراهم می‌کرد: نه یک راه‌حل یا مشاوره، یا حتی یک توصیف، بلکه تأیید اینکه، بله، مشکل واقعاً به همان اندازه بزرگ و غیرقابل حل بود که فکر می‌کردم. من دوست داشتم (البته دوست داشتم) که نگرانی‌های آکادمیک او درباره موضوع نه حول تغییرات آب و هوایی یا یتیمان بلکه حول، برای همه مقاصد و اهداف، من بود. دانستن اینکه اینجا شخصی بود که سعی می‌کرد—همان‌طور که فیلسوفان در بهترین حالت خود انجام می‌دهند—اعتبار فکری به آنچه ممکن است به‌طور خصوصی به عنوان شهودهای احساسی باقی بماند، بدهد، نوعی آرامش بود. این واقعیت که من با منطق رسمی که کار Paul را پشتیبانی می‌کرد، آشنا نبودم، به نظر بی‌ربط بود.

وقتی برای اولین بار در سال ۲۰۱۸ با هم ملاقات کردیم، در دفتر چوب‌پوشیده Paul در Yale بود و او کنجکاوی ساده‌لوحانه و غیرتکنیکی من درباره کارش را تحمل کرد. من گفتگوهایم با دیگران درباره این موضوع را برای او بازگو کردم. «همیشه جالب‌تر است که کاری انجام دهید تا اینکه آن را انجام ندهید»، یکی از دوستان استدلال کرده بود. «این بهترین راه برای متوقف کردن فکر کردن به خودتان در تمام وقت است»، مادر یکی از دوستان با کمی لبه گفته بود. فرصتی برای عاشق شدن با کسی که هرگز ملاقات نکرده بودم—استدلالی که گاهی اوقات به خودم می‌کردم—جذاب بود، به Paul گفتم، همان‌طور که ایده، به گفته یکی از دوستان غیرمذهبی، «بالاخره دانستن اینکه روح شما برای چیست» بود. Paul که زمانی چنین تفکراتی را به عنوان «یک تمرین جالب در داستان‌پردازی تخیلی» توصیف کرده بود، در پاسخ خود ملایم بود.

او آنچه را که در کتابش نوشته بود، تکرار کرد: شهادت دیگران باید با احتیاط مورد توجه قرار گیرد. این به نظر من به‌طور خودکار درست بود. من به وضوح نمی‌توانستم به راهنمایی افرادی که بچه نداشتند اعتماد کنم (آن‌ها بچه نداشتند)، اما نمی‌توانستم به راهنمایی افرادی که بچه داشتند اعتماد کنم (آن‌ها بچه داشتند!). من تمام دلایل دیگر که چرا افکار دوستانم در این مورد نباید بر من تأثیر بگذارد را به او گفتم: یکی والدینی داشت که نزدیک زندگی می‌کردند؛ دیگری علاقه‌ای به داشتن شغل نداشت؛ چند نفر بسیار ثروتمند بودند؛ دو نفر در Berlin زندگی می‌کردند. چرا باید به آن‌ها گوش کنم؟ من دفتر Paul را ترک کردم و از اینکه با نگرانی‌های معمولی به او مراجعه کرده بودم، شرمنده بودم، اما همچنین با تأیید او که، بله، من حق داشتم که از آن‌ها ناراحت باشم، آرام شدم.

Paul منشأ زندگی فکری خود را به نوجوانی‌اش نسبت می‌دهد، که او آن را در «حومه‌های بسیار خسته‌کننده شیکاگو» و خواندن «ارباب حلقه‌ها» گذراند. Paul، بزرگ‌ترین فرزند از سه فرزند، خود را به عنوان «دومین فرد غیرمحبوب در مدرسه» توصیف کرد. (این کمتر یک تلاش برای شوخی بود تا یک تحلیل کمی: Paul هنوز نام—و علاقه‌های—غیرمحبوب‌ترین فرد را به یاد می‌آورد.) گیج از رتبه پایین خود در سلسله‌مراتب اجتماعی، Paul فکر کرد، من باید این را تحلیل کنم. چرا او مورد تمسخر قرار می‌گرفت؟ چه اشتباهی می‌کرد؟

تا پایان این بررسی، Paul تقریباً همه چیز را درباره خود تغییر داده بود: موهایش، لباس‌هایش، راه رفتنش، حرکاتش. او تلاش برای صحبت با همسالانش درباره Tolkien را متوقف کرد و به تیم بدمینتون پیوست. این یک موفقیت بود. «من پاسخی ساختم که در نهایت کار کرد»، او به من گفت. Paul دوستانی پیدا کرد. به زودی، او با یک بازیکن بیسبال قرار می‌گذاشت.

Paul این بازسازی کامل شخصیت و ظاهر خود را بدون شرم بازگو کرد. این داستان کسی نبود که خود واقعی‌اش را برای خوشایند دیگران رها کرده بود. این داستان کسی بود که یک مانع را شناسایی کرده بود و از طریق حسابرسی سرسختانه، آن را پشت سر گذاشته بود. Paul به این دوره به عنوان آغاز تلاش چندین دهه‌ای خود برای رمزگشایی زندگی همان‌طور که زندگی می‌شود، نه همان‌طور که توسط فلسفه معاصر طرح‌ریزی شده است، فکر می‌کند.

اما ابزارهایی که Paul برای انجام چنین کاری نیاز داشت، هنوز در دسترس او نبودند. او به کالج Antioch، یک مدرسه کوچک هنرهای آزاد در روستای اوهایو که به خاطر سیاست‌های رادیکال، عدم نمره‌دهی و کمبود مزمن بودجه شناخته می‌شود، رفت. در Antioch، فلسفه «به نظر می‌رسید که شامل تمرین‌های مدیتیشن است»، همان‌طور که Paul یک بار آن را بیان کرد، به یاد آوردن یک هم‌دانشجو که یک موبایل عکس برای پایان‌نامه ارشد خود ساخت. او در شیمی و زیست‌شناسی تخصص داشت و قصد داشت پزشک شود. اما در طول یک مصاحبه پذیرش در دانشکده پزشکی Harvard، او نظر خود را تغییر داد. او به یاد می‌آورد که به ساختمان باشکوه کتابخانه Widener نگاه می‌کرد و یک تقریباً زیبایی‌شناختی داشت: او می‌خواست بخشی از یک جامعه فکری مانند آنچه در مقابل خود می‌دید، باشد و دانشکده پزشکی در آن چشم‌انداز جای نداشت. Paul به خانه رفت و تمام درخواست‌های خود را پس گرفت.

Paul در نهایت در یک برنامه کارشناسی ارشد هنر در دانشگاه Antioch ثبت‌نام کرد که در آن دانشجویان دوره تحصیلی خود را طراحی می‌کردند. در حالی که در حال تصمیم‌گیری در مورد یک جهت بود، او شغلی برای انجام ترانسفر فرودگاهی برای اساتیدی که در Antioch سخنرانی داشتند، پیدا کرد. یک روز، او برای برداشتن Quentin Smith، فیلسوف دانشگاه Purdue، فرستاده شد. آن رانندگی منجر به یک تکلیف خواندن (Heidegger’s «Being and Time»)، یک اعلامیه («شما یک فیلسوف هستید») و یک دستور («با من مطالعه کنید») شد. Paul در سخنرانی Smith در Antioch شرکت کرد—اگرچه هیچ خاطره‌ای از آن ندارد—و آن‌ها اطلاعات تماس را تبادل کردند.

اما او هنوز نمی‌توانست مسیر تحصیلی خود را پیدا کند. پدرش، یک مدیر اجرایی بیمه سلامت، و مادرش، یک پرستار، از اینکه او پزشکی را دنبال نمی‌کرد، ناامید بودند و Paul تصمیم گرفت که تا زمانی که نمی‌دانست چه چیزی می‌خواهد مطالعه کند—و نمی‌توانست آن را به‌طور قانع‌کننده توضیح دهد—بهتر است که به آن‌ها تا حد امکان کم بگوید. او در Berlin آلمانی خواند و سپس فلسفه بودایی را در یک صومعه در هند مطالعه کرد، اما از اصرار یک معلم بر نیاز به ایمان ناامید شد. او به Antioch بازگشت، جایی که Smith به عنوان استاد مهمان منصوب شده بود و وارد یک کارآموزی فکری با او شد.

Smith به عنوان عجیب شناخته می‌شد. او ساعت‌ها به ستارگان خیره می‌شد و شایعه شده بود که در ساحل یک گودال حفر کرده و سعی کرده در آن زندگی کند. Paul مطمئن نبود که چقدر از شخصیت Smith یک نمایش بود و چقدر واقعی بود. او به منشأ جهان و اینکه آیا خدایی وجود دارد—«سوالاتی که من به آن‌ها علاقه نداشتم»، Paul گفت—علاقه‌مند بود، اما هر دو موافق بودند که اهمیت تجربه توسط فلسفه معاصر نادیده گرفته شده است، یا آنچه Paul از آن می‌دانست.

Smith پیشنهاد کرد که Paul به‌طور گسترده بخواند و با فیلسوفانی که کارشان او را مجذوب می‌کرد، تماس بگیرد. شاید، او گفت، آن‌ها موافقت کنند که با او مکاتبه کنند. یک کمپین نامه‌نگاری منجر به نوعی نظارت آموزشی از طریق نامه با سه نفر از آن‌ها شد. Paul به هر کدام یک چک شخصی دویست و پنجاه دلاری پیشنهاد داد و پرسید که آیا آن‌ها به نامه‌هایی درباره کارشان پاسخ خواهند داد و همچنین درباره یک مقاله از خودش نظر خواهند داد. او اکنون مشکوک است که آن‌ها موافقت کردند که با او مکاتبه کنند، «نه کاملاً دانستن اینکه برای چه چیزی ثبت‌نام می‌کنند.» هر دو هفته برای چندین ماه، Paul حداقل بیست صفحه تایپ‌شده به هر فیلسوف ارسال می‌کرد و سعی می‌کرد استدلال‌های آن‌ها را یکی یکی تجزیه کند. آن‌ها به همه نامه‌های Paul پاسخ دادند. تا پایان آزمایش، Paul از خود مطمئن‌تر شد. او مقاله‌ای درباره فلسفه زمان نوشت—«شرایط حقیقت انواع جملات زمان‌دار»—و از آن، همراه با نامه‌های توصیه از معلمان مکاتبه‌ای خود، برای درخواست به بیست برنامه تحصیلات تکمیلی استفاده کرد، که آن‌ها را بر اساس کمترین نرخ پذیرش انتخاب کرد. او به همه به جز دو نفر پذیرفته شد و تصمیم گرفت به Princeton برود، که معتبرترین و خانه David Lewis و Saul Kripke، دو نفر از مشهورترین فیلسوفان فعال در آن زمان بود. Paul در سال ۱۹۹۳ وارد شد، بدون اینکه از کسی در بخش شنیده باشد.

«من بیش از حد مطمئن بودم»، Paul به یاد آورد. «من یک پیش‌زمینه در علوم طبیعی داشتم، این نامه‌های توصیه.» اما او احساس کرد «مثل یک بیگانه»، او گفت. «من فقط جا نمی‌افتادم.» وحشت‌زده، او شروع به شرکت در کلاس‌های فلسفه کارشناسی کرد. «من نسخه‌ای از آنچه را که در مدرسه راهنمایی انجام دادم، انجام دادم»، او گفت، خندید. «من متوجه شدم که باید یاد بگیرم چگونه این کار را از دیدگاه افرادی که در این حوزه هستند، انجام دهم. من باید به سرعت، اصطلاحات و فرضیات و تاریخ را یاد بگیرم.»

یک عکس سیاه و سفید گرفته شده در آن زمان اعضای بخش فلسفه را نشان می‌دهد که روی پله‌های یک ساختمان به سبک گوتیک نشسته‌اند. اساتید در کت‌های رسمی در میان دانشجویان در شلوار جین نشسته‌اند. Paul در ردیف جلو ظاهر می‌شود، دست به سینه، با سر تراشیده، در لباس‌های تیره و نازک. او لبخند می‌زند، اما به سختی. چندین نفر که با آن‌ها صحبت کردم، از جمله Paul، درباره فرهنگ بخش فلسفه Princeton با تأسف صحبت کردند. اینجا «مبارزه‌طلب» و «خصمانه» بود، جایی برای «نمایش‌های غیرمهربانانه» و «ورزش خونین». شایعاتی وجود داشت که دانشجویان فارغ‌التحصیل زن فقط به خاطر اقدام مثبت آنجا بودند. اما خصومت کلی، اگرچه در Princeton به‌ویژه شدید بود، منحصر به دانشگاه نبود. Jonathan Schaffer، فیلسوف دانشگاه Rutgers و دوست Paul از آن زمان، رشته را در آن زمان به عنوان «یک پناهگاه محافظه‌کار، مزخرف، مردانه‌محور» توصیف کرد. آزار جنسی در این حوزه شایع بود. برای محافظت از خود در برابر آن، Paul سعی کرد زندگی عاشقانه‌اش را «بسیار آشکار» برای همه کند. «شما فقط باید برای خودتان یک محافظ پیدا کنید»، او به من گفت، «و این شخص را به نوعی به نمایش بگذارید.»

از زمان تحصیل در مقطع تحصیلات تکمیلی، Paul گفت، «من در زانوی David یاد گرفتم.» David، David Lewis بود، یک استرالیا‌دوست ریشو و علاقه‌مند به قطارهای مدل که به‌طور محبت‌آمیز توسط همکارانش به عنوان «ماشین در روح» نامیده می‌شد. او به خاطر ارائه استدلال رادیکال که جهان‌های «ممکن» به اندازه دنیای ما واقعی هستند، شناخته می‌شد، نظریه‌ای که به احیای متافیزیک قرن بیستم اعتبار داده می‌شود.

در سال چهارم خود، Paul در یک سمینار پاییزی که Lewis درباره علت‌مندی برگزار می‌کرد، شرکت کرد. او یاد گرفت که Lewis درخواست تحصیلات تکمیلی او را خوانده و مقاله‌اش را دوست داشته است و او آن را با کمک او بازبینی کرد. این یکی از هفت مقاله‌ای شد که او در دوران تحصیلات تکمیلی منتشر کرد، موفقیتی که به گفته Paul با «اعتراضات ویرانگر» که Lewis در حاشیه پیش‌نویس‌هایش برای او می‌گذاشت، ممکن شد؛ او می‌دانست که هیچ ویراستار مجله‌ای «چیزی بدتر از آنچه David به من گفته بود، نخواهد گفت.»

پس از فارغ‌التحصیلی Paul در سال ۱۹۹۹، او دو کتاب درباره علت‌مندی با همکلاسی خود در Princeton، Ned Hall، منتشر کرد و مجموعه‌ای از مشاغل آکادمیک را برگزار کرد. او در سال ۲۰۰۷ در دانشگاه Arizona به مقام استادی رسید. پنج سال بعد، در سال ۲۰۱۲، او در یک کنفرانس در Nottingham، انگلستان، شرکت کرد، جایی که Jonathan Schaffer یک سخنرانی کلیدی ارائه می‌داد. کاری که Paul در آن زمان انجام می‌داد «نوعی چیز بسیار خشک و انتزاعی بود که هیچ‌کس خارج از رشته نمی‌فهمد یا به آن اهمیت نمی‌دهد»، Schaffer گفت. اما او همچنین با ایده‌هایی که در «تجربه تحول‌آفرین» جمع می‌شدند، بازی می‌کرد و وقتی درباره کار در حال پیشرفت با Schaffer صحبت کرد، به آن به عنوان «پروژه کوچک در کنار» اشاره کرد.

یک صبح، آن دو برای دویدن رفتند، در طی آن Paul اعتراف کرد که از نظر حرفه‌ای دلسرد شده است. «او احساس می‌کرد که هیچ‌کس واقعاً به او استناد نمی‌کند، هیچ‌کس واقعاً با کار او درگیر نمی‌شود و او فقط احساس شکست می‌کرد»، Schaffer به یاد آورد. او به او گفت که انگار پیام‌هایی در یک بطری می‌فرستد و هیچ چیزی برنمی‌گردد. تصویر در ذهن Schaffer بیشتر احساسی بود: «انگار او به تنهایی در گوشه‌ای از یک اتاق شلوغ ایستاده بود. همه او را آنجا می‌دیدند، همه نظر خوبی درباره او داشتند، اما هیچ‌کس سعی نمی‌کرد با او صحبت کند.» او مکالمه آن‌ها را به‌طور زنده به یاد می‌آورد به خاطر زمان‌بندی آن. «اینجا کسی بود که احساس می‌کرد بسیار کنار گذاشته شده، بسیار ناامید از حرفه‌اش»، او گفت، «و در عرض یک سال—واقعاً فقط یک سال بود—او به این چهره جشن گرفته تبدیل شد. او واقعاً انتظار چنین استقبالی را نداشت.»

Paul همچنین انتظار نداشت که در سال‌های پس از انتشار «تجربه تحول‌آفرین»، او خود دچار یک سری دیگر از تجربه‌های تحول‌آفرین شود. در سال ۲۰۱۷، Paul که در U.N.C.-Chapel Hill تدریس می‌کرد، از خانه‌ای که با خانواده‌اش زندگی می‌کرد، به یک خانه کوچک نزدیک نقل مکان کرد. سال بعد، Paul و همسرش، که بیست و دو سال با هم بودند، طلاق گرفتند. به زودی پس از آن، او به New Haven نقل مکان کرد، جایی که او یک شغل در Yale پذیرفته بود.

Paul از بحث درباره دلایل دقیق طلاق خودداری کرد، اما او درباره اثرات آن بر خود باز بود. او به این نتیجه رسید که طلاق به اندازه داشتن فرزند به‌طور چشمگیری تحول‌آفرین بود. Paul ازدواج را به یک پارچه تشبیه کرد. هویت او به‌قدری محکم با همسرش در هم تنیده شده بود که بخیه‌های فردی دیگر قابل تشخیص نبودند. او فقط می‌توانست طرح کلی را ببیند. او طلاق آن‌ها را به عنوان «پاره کردن مرکز الگو» توصیف کرد. Paul فرض کرده بود که اگر به‌طور دقیق کار کند، ممکن است بتواند نخ‌هایی را که در ابتدا فقط او بودند، شناسایی و نجات دهد. اما نخ‌ها، او دریافت، پاره شده بودند.

«من متوجه نشده بودم که چقدر از ویژگی‌هایی که برای توصیف خودم استفاده می‌کردم—که آن‌ها را به عنوان ضروری برای خودم می‌دانستم—در واقع نتیجه رابطه من بودند»، او گفت. اگر داشتن فرزند چیزهایی را که او درباره خود نمی‌دانست به او آموخته بود، Paul احساس کرد که در طلاق، او به چیزهایی درباره خود که فراموش کرده بود، یادآوری شد.

تغییرات بیشتری در راه بود. او مجبور بود یک ترتیب پیچیده حضانت با همسر سابقش کار کند. او یک آپارتمان در New Haven خرید، در داخل یک کلیسای تبدیل شده که شایعه شده بود که توسط رعد و برق زده شده است. یک همه‌گیری جهانی وجود داشت که او بخشی از آن را در تایلند گذراند. پدرش درگذشت و او و یکی از خواهر و برادرانش مجبور شدند مادرشان را در یک مرکز زندگی کمکی قرار دهند. او دوباره شروع به قرار گذاشتن کرد و در نهایت با یک وکیل و مشاور سیاست آلمانی که دو فرزند خود را داشت، ازدواج کرد. «من خیلی چیزها را پشت سر گذاشته‌ام» همان‌طور که Paul به من گفت.

تابستان گذشته، ما برای ناهار در یک رستوران در مرکز Manhattan ملاقات کردیم. در چند هفته گذشته، من از ایمیل‌های Paul که مرا به سفری که به انگلستان می‌رفت، دعوت می‌کرد، اجتناب کرده بودم، جایی که او و چند نفر از همکارانش از طریق حومه Derbyshire پیاده‌روی می‌کردند، یک مسیر زیارتی را دنبال می‌کردند و درباره «رشد و تحول» طبق برنامه پیشنهادی بحث می‌کردند. من به دعوت او پاسخ غیرمتعهدانه‌ای داده بودم و قول داده بودم که با یک پاسخ قطعی‌تر به او برگردم، اگرچه هرگز این کار را نکردم.

تور پیاده‌روی برای اولین هفته اوت برنامه‌ریزی شده بود. من سی و هشت هفته در یک بارداری بودم که Paul از آن بی‌خبر بود. من ماه‌ها او را ندیده بودم و ایده گفتن به او به‌طور غیررسمی از طریق ایمیل که باردار بودم، پس از سال‌ها بررسی، به نظر بزدلانه می‌رسید. احساس می‌کردم که به او نوعی توضیح منطقی بدهکارم. چگونه در نهایت تصمیم گرفتم؟

خوشبختانه، Paul که قبلاً در یک نیمکت در رستوران نشسته بود، هرگز از من این سوال را نپرسید. او فقط وقتی مرا دید، خندید. «وای»، او شوخی کرد. «تو واقعاً به این متعهد هستی!»

این به نوعی آزمایش احساس می‌شد: چگونه می‌توانستم از کار Paul برای کمک به تصمیم‌گیری استفاده کنم؟ اما سپس، در یک نقطه، تحقیق ناپدید شد. در نه ماه گذشته، تصمیم درباره اینکه آیا باید یک کودک داشته باشم یا نه، به نظر کمتر جالب از آنچه که پس از آن اتفاق می‌افتد، بود. من این را به Paul گفتم، با تردید، گویی که عذرخواهی می‌کردم یا به فرضیه کار او توهین می‌کردم.

دوباره، او فقط خندید. و سپس او مرا اطمینان داد: تصمیم‌گیری هرگز برای او هم جالب نبود. او نیز بیشتر به تغییر شخصی علاقه‌مند بود تا به خود تصمیم. «اینکه من همه چیز را از نظر معرفت‌شناسی و نظریه تصمیم‌گیری چارچوب‌بندی کردم—این کار را عمداً انجام دادم»، او به من گفت. Paul اصرار داشت که این رویکرد «یک ترفند نیست» اما که آن ابزاری بود. «من می‌دانستم که اگر فقط درباره داشتن یک کودک صحبت کنم—و نوع تغییرات احساسی و همچنین ذهنی و روانی که به وجود می‌آورد—هیچ‌کس به من گوش نمی‌داد»، Paul گفت. «من در درک اینکه چگونه همکارانم را وادار به شنیدن چیزهایی که نمی‌خواهند بشنوند، خوب هستم.»

ما از هم جدا شدیم. او برای من آرزوی موفقیت کرد. من به خانه رفتم و سس گوجه‌فرنگی درست کردم. اما چیزی اشتباه شد و هیچ مقدار نمک یا روغن زیتون یا شکر به نظر نمی‌رسید که کمک کند. ایده خوردن آن مرا با یک احساس بد و کسل‌کننده پر کرد. سس نمی‌توانست بیش از چهار دلار ارزش مواد تشکیل‌دهنده داشته باشد، اما به جای اینکه آن را دور بیندازم، آن را در یک ظرف ماست شسته شده ریختم. من خودم را چند ماه بعد تصور کردم: خواب‌آلود و پوشیده از استفراغ کسی که هنوز ملاقات نکرده بودم، گرسنه و پر از قدردانی برای یک وعده غذایی گرم، مهم نبود که یکی بود که قبلاً خودم آن را رد کرده بودم. من «سس پاستا» را روی درب نوشتم و ظرف هنوز گرم را در فریزر گذاشتم.

با وجود اعتراض به برخی از استدلال‌های Paul، Elizabeth Barnes، فیلسوف دانشگاه Virginia، به‌طور معمول چند فصل اول «تجربه تحول‌آفرین» را به دانشجویان کارشناسی خود اختصاص می‌دهد. «بیشتر دانشجویان من به‌طور غریزی می‌خواهند بگویند که Paul اشتباه می‌کند»، او به من گفت. «اما در یک اتاق بیست دانشجو، آن‌ها هفده دلیل مختلف برای آن به من خواهند داد.» بسیاری از آن‌ها با این فرض که به اطلاعات کامل درباره آینده‌های خود نیاز دارند، مقاومت می‌کنند یا از این ایده که تغییر نظرشان یک روز تفکر منطقی فعلی را غیرممکن می‌کند، ناراحت می‌شوند. این تنوع اختلافات رخ می‌دهد، Barnes ادامه داد، اگر شما همان اتاق را با فیلسوفان حرفه‌ای پر کنید. «و این»، او گفت، «نشانه یک استدلال بزرگ است.» Paul، او ادامه داد، «یک سوال شگفت‌انگیز پرسید. . . . شما می‌توانید بفهمید که چرا سوال جالب است، صرف‌نظر از اینکه آیا راه او برای پاسخ دادن به آن با نحوه کار ذهن شما سازگار است یا نه. من فکر می‌کنم گاهی اوقات، به عنوان فیلسوفان، فراموش می‌کنیم که به این نوع سوالات نیاز داریم. من فکر می‌کنم که این حوزه برخی از آن جرقه را از دست داده است—یا شاید فقط توانایی برقراری ارتباط آن را.»

این توانایی، که واقعاً نوعی دیپلماسی است، در سبک تدریس Paul مشهود است. وقتی من او را در Yale ملاقات کردم، کلاس درس او که با تخته سیاه پوشیده شده بود، پر از دانشجویانی بود که مشتاق شنیدن صحبت‌های او درباره «پارادوکس‌های سفر در زمان» بودند، که همچنین نام دوره بود. در حالی که سخنرانی می‌کرد، او انرژی یک معلم محبوب دبیرستان با جلا یک سیاستمدار را داشت. او قدم می‌زد، می‌نوشت، داستان‌های عجیب و غریب دوم شخص می‌گفت. «چگونه بین حافظه و پیش‌بینی تمایز قائل می‌شوید؟» Paul پرسید، در حالی که همه با شدت یادداشت می‌کردند. «بین به یاد آوردن چیزی و پیش‌بینی آن؟» او مکث کرد. «این باید شما را گیج کند.» او دوباره مکث کرد. «این بسیار عجیب است.» نظریه ذهن او برای جمعیت هجده تا بیست و یک ساله به خوبی تنظیم شده است و در حالی که او برنامه درسی را مرور می‌کرد، که شامل نه تنها مقالات فلسفی بلکه فیلم‌های علمی تخیلی («La Jetée»، «Primer») و یک داستان کوتاه توسط Jorge Luis Borges بود، او به دانشجویان هشدار داد که «از مقالات در کلاس برای توسعه نظریه‌های جدید استفاده نکنند.» این مقالات، او گفت، «شرایط مناسبی برای آن نیستند.»

کار خودش، با این حال، همیشه به روش‌های جدید توسعه می‌یابد. تجربه تحول‌آفرین برای فکر کردن به مسائلی مانند تصمیم به تغییر جنسیت، اخلاق درمان آلزایمر و قابلیت اجرایی قانونی دستورات پزشکی پیشرفته و «چالش‌های منحصر به فردی که افشاگران با آن مواجه هستند»، همان‌طور که یک استاد حقوق هلندی اخیراً بیان کرده است، استفاده شده است. نه چندان دور، Paul به Chicago دعوت شد تا یک سخنرانی درباره کار خود و پیامدهای احتمالی آن برای علوم اعصاب ارائه دهد و بیش از هفت هزار نفر حضور یافتند. در سال‌های اخیر، او با دانشمندان شناختی همکاری کرده است تا راه‌هایی را که ممکن است روزی ممکن باشد که ارزش‌های نگه‌داشته شده توسط هوش مصنوعی به‌طور کامل با ارزش‌های ما همسو شود، بررسی کند. Paul شک دارد. «ماشین‌ها تجربه ندارند»، او به من گفت. «این یک مشکل اساسی است!»

موفقیت «تجربه تحول‌آفرین» یک اشتهای اجتناب‌ناپذیر برای یک دنباله ایجاد کرد و در سال ۲۰۱۵ Paul یک قرارداد با Farrar, Straus & Giroux برای اولین کتاب غیرآکادمیک خود امضا کرد. او در آن زمان آن را به عنوان نوعی تکرار «تجربه تحول‌آفرین» برای یک مخاطب عمومی‌تر تصور می‌کرد. اما رشته‌ای از اختلالات در زندگی شخصی او باعث شد که نگاه به گذشته کمتر جذاب باشد. هفت سال بعد، در طول سفر خود به Derbyshire، Paul بالاخره توانست به خود بگوید که کتاب جدید درباره چیست. در حالی که در جایی نزدیک Bakewell قدم می‌زد، او متوجه شد که او به این مفهوم مشغول است که همه ما از چندین خود تشکیل شده‌ایم که نمی‌توان به آن‌ها اعتماد کرد که در طول زمان با یکدیگر موافق باشند. آنچه او را به این معضل جذب کرد، تا حدی، این بود که چقدر فراگیر است—نه تنها در زندگی و ادبیات بلکه در رشته‌هایی مانند اقتصاد و روان‌شناسی. ما با افرادی که نمی‌خواهیم ببینیم، برنامه‌ریزی می‌کنیم. ما با اطمینان سه روز را برای تکمیل یک کار کنار می‌گذاریم که به‌طور تاریخی پانزده روز طول کشیده است. ما با انزجار روابط عاشقانه‌ای را که زمانی با اشتیاق دنبال می‌کردیم، به یاد می‌آوریم.

«مشکل خودهای دیگر به همان اندازه عمیق و مرموز است که 'مشکل ذهن‌های دیگر'»، او به من گفت، اشاره به یک معضل فلسفی کلاسیک و همیشه در حال تکامل درباره ناشناختگی آگاهی دیگران. «ما خودهای دیگرمان را بهره‌برداری می‌کنیم. ما به آن‌ها بد رفتار می‌کنیم. ما به آن‌ها تکیه می‌کنیم. گاهی اوقات سعی می‌کنیم آن‌ها را فریب دهیم. یک شبکه کامل از روابط وجود دارد که ما با خودهای دیگرمان داریم که به اندازه روابطی که با افراد دیگر داریم، درگیر و جالب و مهم و صمیمی هستند.» مانع اساساً غیرقابل عبور بین افراد در هر یک از ما نیز وجود دارد.

دختر من اکنون پانزده ماهه است. من اکنون کمتر می‌خوانم و بیشتر تمیز می‌کنم. پاسخ دادن به پیام‌های متنی برای من زمان زیادی می‌برد، اگر اصلاً این کار را انجام دهم. اشتیاق‌های متناوب من برای آزادی، که زمانی فقط با هفته‌های تنهایی دورافتاده برآورده می‌شد، اکنون با پیاده‌روی‌های ده دقیقه‌ای در اطراف بلوک ارضا می‌شود. تمایل من به زنده ماندن دیگر انتزاعی یا خودکار نیست و من با احتیاطی که جدید است، از خیابان عبور می‌کنم. اما احساسی که به من دست می‌دهد، همانند همیشه است. اکثر افکار من با افکار دخترم جایگزین شده‌اند، اما ذهن من کاملاً تغییر نکرده است. این دوام، جنبه‌ای از داشتن یک کودک بوده است که بیشترین آرامش، بیشترین ناامیدی و بیشترین شگفتی را به همراه داشته است. سس گوجه‌فرنگی در فریزر باقی مانده است. داشتن یک کودک زندگی من را تغییر داد، نه خودم. این مرا به فردی که آن را می‌خورد، تبدیل نکرد.

من این را به Paul بازگو کردم. «به من یادآوری کن»، او گفت، «چقدر است که اکنون والدین هستی؟» من به او گفتم. «باشه»، او گفت. «بنابراین فقط یک سال جدایی بین خط زمانی واقعی و خط زمانی ممکن وجود دارد.» او آن را به ناوبری تشبیه کرد: شما فقط یک یا دو قدم از مسیری که روی نقشه نشان داده شده است، دور می‌شوید. این زیاد نیست—این جایی است که من اکنون بودم—اما به آن جهت ادامه دهید، او گفت، و بعد از مدتی خود را بسیار دور از مقصد اصلی خواهید یافت. «من به تو می‌گویم، ده سال دیگر، پانزده سال . . .»